مادر شهید سیاوش جوانبخت، در حسرت دیدار مجدد فرزند رشیدشان نشسته اند. از آنجایی که اثری از پیکر مطهر ایشان بدست نیامده است گفته اند: آرزومندم با اسراء برگردد و خوشحالمان سازد.
نامههاي بيقابل از پشت كوههاي سر بهفلك كشيده حلبچه برايتان ميفرستم و ضمناً پدر عزيزم و مادر مهربانم، اميدوارم حرف تلخي ننوشته باشم كه ناراحت شويد. من خيلي شما را دوست دارم تمام.
شهید «طهماسب قادری نیری» در دستنوشتههای خود آورده است: «خدایا! خودت گفتنی مرا بخوان تا اجابت کنم و غیره ... مقصود اینست که چشمانمان را باز کنیم. و هر چه زودتر توجه کنیم در حال حاضر این زمان، زمان توبه است.»
شهيد يوسف جوينى فرزند عباس در هفتم مرداد ماه سال 1352 در خانواده اى مذهبى اما فاقد تمكن مالى، در قائمشهر ديده به جهان گشود. يوسف دومين فرزند خانواده بود. از آن جا كه دل در گرو پيوستن به رزمندگان اسلام و حضور در جبهه ها بسته بود ابتدا به آموزش نظامى روانه شد و به عنوان بسيجى به سوى جبهه هاى جنوب روانه شد.
به خدا سوگند اگر مرا قطعه قطعه کنند و هر قطعه ام را در آتش انداخته و خاکسترم را به باد دهند دود این خاکستر به هوا خواهد رفت و در آسمان نقش خواهد بست. آنگاه به همه ثابت خواهد شد که من از یاران حسینم و در دامان خمینی پرورش یافته ام.
شهيد مسعود ثمري در سال 65 براي خدمت سربازي به جبهه جنگ حق علیه باطل اعزام شد و درست در روزهای پایانی خدمت سربازی درحالیکه به عنوان راننده آمبولانس وظیفه جابجایی مجروحین را برعهده داشت به درجه رفیع شهادت رسید.
شهید سیف الله پهلوان افشاریان با شروع جنگ تحمیلی نه تنها فرزند خود رسول را روانه جبهه کرد ، بلکه بعد از شهادت فرزندش به دفاع در پشت سنگر ها تا مرز شهادت ادامه داد.
شهید آقایی سلوط در زمان انقلاب، کودکی خردسال بود و شاید برای به ثمر رسیدن آن فعالیتی نکرد اما در دامان این انقلاب رشد و نمو نمود و برای پاسداری و حفظ دستاوردهای آن عازم جبهه شد.
روایتی خواندنی از نویسنده ادبیات انقلاب اسلامی و دفاع مقدس «محمدحسن ابوحمزه»
مثل عملیاتهای واقعی نقشه کشیده بودیم و نیمه شب را وقت حرکت از نقطه رهایی انتخاب کردیم. من خط شکن بودم. تا توی سنگر تدارکات نفوذ کرده بودم و عملیات داشت به مرحله پیروزی می رسید که شبحی آرام به طرف من می آمد.