خاطره شهدای فارس

آخرین اخبار:
خاطره شهدای فارس
خاطره خودنوشت شهید مقصود صالحی «۲»

مبدأ اصلی خداست

شهید «مقصود صالحی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « برای ما مبدأ اصلی خداست و ما گرایش اصلی‌مان را به‌غیر از او به هیچ‌کس و هیچ‌چیز دیگر ابراز نمی‌کنیم، ولی انسان‌ها...» متن کامل خاطره دوم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۲»

کاخ نرون و آثار باستانی دیگر

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بعدازظهر را نخوابیدم عصر هم با سلیمان رفتیم کمی پایین‌تر از توپ مان آثار را که از عهد نرون بر جای ماند تماشا کردیم. در ضمن مسجدی را نیز که به طرز جالبی از سنگ تراشیده بودند و الان جز آثار باستانی به شمار می‌رفت...» متن کامل خاطره دوازدهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۱»

دعای توسلی که هر دل سنگی را آب می‌کرد

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «تازه دعای توسل تمام شده. سلیمان دعا را می‌خواند با گریه و زاری که هر دل سنگی را از خواب غفلت بیدار می‌کرد...» متن کامل خاطره یازدهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۸»

نماز عید فطر همراه با برادران لبنانی

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «ماه رمضان هم تمام شد امروز عید فطر بود. صبح ساعت ۸ بود که از خواب بلند شدم. بچه‌ها حمام را گرم کرده بودند و غسل عید فطر را نیز انجام داده بودند...» متن کامل خاطره هشتم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۳۰»

گودال قتلگاه در میان اردوگاه

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «چه صحرای کربلایی که به پا شد، چادر‌های مهمات منفجر می‌شد و صدا‌های یا مهدی یا مهدی شیران روز و زاهدان شب را در خود فرا می‌گرفت و چه عزیزانی که در این بمباران وحشیانه رژیم روبه زوال صدام آن روز انجام داد و در آن روز بهترین عزیزمان ما را از بین ما گرفت و به معبود و معشوق خود پیوستند...» قسمت سی‌ام خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
قسمت اول خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی

آماده باش برای عملیات در ماه رمضان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در هنگام بازگشت دیدم که فرماندهان دور هم جمع شده‌اند، مثل اینکه از حمله و عملیات صحبت می‌کنند سپس اعلام آماده باش دادند...» قسمت اول خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهید «جواد تمیس»

وداع پدری که تنها یک لالایی به دختر یک ساله‌اش بدهکار ماند

خانواده شهید «جواد تمیس» در خاطره‌ای روایت می‌کنند: «روز آخر حال و هوای خانه فرق داشت؛ انگار هوایی تازه اما سنگین، در خانه می‌پیچید. جواد، آرام و متین، از همه خداحافظی کرد؛ خداحافظی‌هایی که رنگ دیگری داشت، همان‌گونه که اگر دل کسی خبر داشته باشد، در کلامش نشانه‌ای پیدا می‌شود. کلماتی بر زبان می‌آورد که پیش‌تر از او نشنیده بودیم؛ از مادر، پدر، خواهر، برادر و همسر طلب حلالیت کرد و...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهید خوشبخت

شجاعت یک نوجوان و تحولی در روستا

خواهر شهید خوشبخت در خاطره‌ای روایت می‌کند: «در آن روزهای پرشور و التهاب، وقتی نسیم انقلاب سرتاسر کشور وزیدن گرفت، روستای ما هم از این جریان بی‌بهره نبود. مردم، مردان و جوانان، با شور و شعفی عجیب در راهپیمایی‌ها حاضر می‌شدند و...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
قسمت 13

خاطره خودنوشت شهید رستمی، سردشت و 29 بهمن ماه

شهيد «هوشنگ رستمی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «روز 29 بهمن قرار بود ماشين به پايگاه بيايد و همراه آن من به سردشت بروم؛ به این علت که قصد حمام رفتن و شستن لباس‌ها منتظر ماشين نمانديم و بيشتر هدف هم اين بود و با ساير فرمانده‌هان گروهان که قرار بود جلسه‌ای داشته باشيم، همزمان به پادگان برسيم...» قسمت سیزدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره روزنوشت شهيد کرامت اله زارعيان «6»

پايگاهِ منتظران شهادت

شهيد «کرامت‌اله زارعيان» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در اعزام نيرو به ما گفتند برويد کیفتان را از مسجد بياوريد و وقتی که آورديم گفتند که مسئول شما رفته پايگاهِ منتظران شهادت تا برای شما برگه بگيرد و بايد بيايد و من هم تا ساعت دو ايستادم و بعد نماز خواندم و...» متن کامل خاطره ششم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره روزنوشت شهيد کرامت اله زارعيان «5»

سنگر تدارکات

شهيد «کرامت‌اله زارعيان» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «صبح از خواب بيدار شدم وضو گرفتم نماز خواندم، بعد رفتم و از سنگر احسان اسلحه و کوله پشتی خودم را آوردم و پهلوی سنگر تدارکات گذاشتم و خودم اسلحه را آوردم گذاشتم سنگر و...» متن کامل خاطره پنجم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره روزنوشت شهيد کرامت اله زارعيان «4»

انهدام رادار بعثی‌ها

شهيد «کرامت‌اله زارعيان» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «رادار بعثی‌ها منهدم شده بود. مهدی گفت: بيا برگرديم. و من گفتم: برويم خط. که گفتند خيلی دور است مجبور شديم پياده حرکت کرديم و...» متن کامل خاطره چهارم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره شهيد حبيب‌اله کريمی قسمت «26»

بازدید از غار حرا

شهيد «حبيب‌اله کريمی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «غار حرا از نظر استراتژيکی و فکر نظامی و به دليل اين که کفر قصد آسيب رساندن به پيامبر را داشتند خيلی جای زيبا و جالبی بود؛ اگر هم اکنون به يک دانشکده رفته نظامی در سراسر دنيا بگويند بين اين همه کوه و غار جايی با چنين مشخصاتی پيدا کنيد فکر نمی‌کنم بتوان جايی به اين خوبی پيدا کنيد...» قسمت بیست و ششم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره شهيد حبيب‌اله کريمی قسمت «25»

حال و هوای جبهه در مکه

شهيد «حبيب‌اله کريمی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «فضای معنوی منا و سخنرانی و توسلی که برادران بعثه امام ترتيب داده بودند، جداً انسان را به‌ياد شب عمليات در جبهه‌ها می‌انداخت و هر وقت از شب که نگاه می‌کردی تا صبح تعدادی از برادران با خدا راز و نياز می‌کردند، زيرا همه می‌خواستند از همه‌ی دقايق که در اين وادی ملکوتی هستند استفاده کنند...» قسمت بیست و پنجم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره شهيد داراب حسينی «3»

اهدای خون و اعزام به جبهه

خواهر شهيد «داراب حسينی» در خاطره‌ای نقل می‌کند: «امتحانات خرداد ماه تمام شده بود. آن روز مادر برای کاری به شیراز رفت. داراب به محض خروج مادر از خانه به من گفت...» خاطره سوم این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.

ساخت نمازخانه در جبهه | خاطره روزنوشت شهید خدا‌کرم کشاورزی «4»

شهید «خدا‌کرم کشاورزی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «صبح که از خواب پا شدم ديدم که همه ازدحام کردند و دارند با همکاری يکديگر یک سنگر می‌سازند پس از ساعتی پيش آن‌ها رفتم و سوال کردم اين را برای چه می‌خواهید؟ گفتند: برای نمازخانه و...» متن کامل خاطره چهارم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

دعا برای پیروزی ایران | خاطره روزنوشت شهید خدا‌کرم کشاورزی «3»

شهید «خدا‌کرم کشاورزی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «به سنگر فرماندهی رفتيم کمی به آن‌ها در ساختن سنگر کمک کرديم و دوباره به سنگر برگشتم و اين چند کلمه را يادداشت کردم خدايا هرچه زودتر ايران را پیروز گردان و...» متن کامل خاطره سوم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

باران خرداد ماه | خاطره روزنوشت شهید خدا‌کرم کشاورزی «2»

شهید «خدا‌کرم کشاورزی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «شب ساعت 8 باران شروع شد که تا نزديک صبح ادامه داشت. من در اين روز تامين بودم که ساعت 7 صبح از خواب بيدار شدم، پس از شستن دست‌ها و صورتم وسايل انفرادی را مهيا کردم و...» متن کامل خاطره دوم این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
خاطره‌ای از شهيد محمود عابری «1»

شوق پرواز به سوی معبود

شهيد «محمود عابری» در خواهر شهید محمود عابری در خاطره‎ای نقل می‌کند: «محمود 16 سال بود با اینکه به سن قانونی نرسیده بود، سنش را یک سال بزرگتر کرد تا بتواند عازم جبهه شود...» متن کامل خاطره اول این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره شهيد منوچهر الهياری «3»

خط شکنان بستان

شهيد «منوچهر الهياری» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «پس از اين که مدتی در تهران يعنی در پادگان امام حسين(ع) منطقه‌ای که بايد برويم مشخص شد و مسير ما اهواز بود بلی با چنان شوق و اشتياقی با افکار وارد اهواز شديم که...» قسمت سوم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه