آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۰۲۶
۱۱:۴۴

۱۴۰۵/۰۷/۲۰

محاسبه اعمال روزانه یک شهید

شهيد «علی پیرونظر» در دفتر خاطرات خود نوشته است: «یک‌ماه بعد از، مراسم عقدمان راهی منطقه شد و فرمانده‌اش برادر بزرگم بود. قبل از، رفتن یه بسته‌ای را بهم داد و گفت: قول بده باز نکنی و به امانت برایم نگه داری. لبخندی زدم و گفتم: قول نمی‌دهم. علی آقا رفت و من هر روز با خودم می‌گفتم ما که چیزی را از هم پنهان نداریم چرا اصرار داشت بسته را باز نکنم.» متن کامل خاطره این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.


محاسبه اعمال روزانه

به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران، «شهید علی پیرونظر» یادگار اسرافیل، سوم بهمن ماه سال ۱۳۴۳ در تهران چشم به جهان گشود. دانشجوی مرکز تربیت معلم دارالفنون تهران بود. ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. او در دوران دفاع مقدس در ماهوت با مسئولیت تیربارچی، بیست و هشتم دی ماه سال ۱۳۶۶ به شهادت رسید و پیکرش در گلزار شهدای ساوه به خاک سپرده شد.

بیشتر بخوانید: خاطرات خودنوشت| لحظهِ اعزام به جبهه 

خاطرات خودنوشت| خداحافظی با همسر

خاطرات خودنوشت| خیابان طالقانی و دانشجویان

خاطرات خودنوشت| گردان زهیر، همیشه پیروز

خاطرات خودنوشت| حال عجیب دعا خواندن در جبهه

خاطرات خودنوشت| خادمی امام حسین(ع) در جبهه

خاطرات خودنوشت| مسابقه فوتبال گُل کوچک

خاطرات خودنوشت| نماز صبح به جماعت

خاطرات خودنوشت شهید علی پیرونظر از لحظات حضور در جبهه را در ادامه می‌خوانید:

یک‌ماه بعد از، مراسم عقدمان راهی منطقه شد و فرمانده‌اش برادر بزرگم بود. قبل از، رفتن یه بسته‌ای را بهم داد و گفت: قول بده باز نکنی و به امانت برایم نگه داری. لبخندی زدم و گفتم: قول نمی‌دهم. علی آقا رفت و من هر روز با خودم می‌گفتم ما که چیزی را از هم پنهان نداریم چرا اصرار داشت بسته را باز نکنم.

خلاصه حس کنجکاوی باعث شد بسته را باز، کردم و دیدم دفترچه‌ای درون آن است که خط کشی شده بود و تاریخ و ماه و روز داشت؛ و بالای آن نوشته بود محاسبه اعمال هفتگی؛ و گناه‌هایی که احتمال می‌داد انجام دهد را درون آن نوشته بود.علی آقا اهل گناه نبود. اصلا نه غیبت می‌کرد و نه دروغ می‌گفت: حتی بحث و جدل و فحش هم بلد نبود.

در سن ۲۰ سالگی نماز شب و قران روزانه‌اش ترک نمی‌شد. در کنار همه واجبات. مهربان و دلسوز بود. خوش رو و خوش برخورد. در همه کار‌ها هم به من و هم به مادرش کمک می‌کرد. به حرام و حلال بیش از حد اهمیت می‌داد. همه عاشقانه دوستش داشتند از فامیل و آشنا و همسایه ... تا هم دانشگاهی و همکلاسی.آخر چه گناهی از او می‌توانست سر بزند.امروز چند دقیقه دیر رسیدم و شاهده جلو درب منتظر ماند.

دفترچه را بستم و پهنای صورتم غرق اشک شد. خدایا علی آقا چقدر جلو‌تر از من بود. نکند جا بمانم. خدا بهترین‌ها را برای آسمان انتخاب می‌کند. زمین بی‌شهدا جای قشنگی نیست. بماند وقتی از جبهه برگشت از باز کردن دفترچه کمی دلخور شد و سری آخر که به منطقه رفت دفترچه را داخل کانال کولر می‌گذارد تا کسی نبیند و با فروش خانه دفترچه از دسترس ما خارج شد.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه