خندههایی که بوی بهشت میداد

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «ولی فولادی» در ۱۴ مردادماه سال ۱۳۴۳ در روستای «اسلامآباد» از توابع شهرستان فراشبند دیده به جهان گشود. 7 ساله بود که راهی مدرسه شد. تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در رشته انسانی گذراند. با آغاز جنگ تحمیلی ۱۶ سال داشت که راهی جبهه شد. پس از مدتی به سمت «جانشین فرماندهی گردان خطشکن الفتح» منصوب شد. همرزمانش او را «مالکاشتر» گردان مینامیدند و هنوز خاطره دستانِ قدرتمندش در حمل تیربارهای سنگینِ پدافندی در بحبوحه عملیاتها، در یادِ بازماندگان باقی است. وی سرانجام در ششم مهرماه سال ۱۳۶۷ در شلمچه به شهادت رسید و پیکرش مفقود شد. پیکرِ پاک این شهید والامقام، پس از ۱۱ سال دوری و چشمانتظاری خانواده در ۲۵ مردادماه سال ۱۳۷۸ تفحص شد و به آغوش وطن بازگشت تا در جوارِ دیگر یارانش آرام گیرد.
متن خاطره:
مادر شهید «ولی فولادی» در خاطرهای روایت میکند: پسرم «ولی» از همان کودکی، در اخلاق و رفتار میان همسالانش سرآمد بود؛ خوشبرخورد و مهربان بود و همهی بچهها اخلاق نیکوی او را تحسین میکردند. هفتساله که شد، او را برای مدرسه ثبتنام کردم؛ اما برای سال بعد، ناچار شدیم او را در یکی از روستاهای اطراف نامنویسی کنیم و مسافت روستا تا خانه بسیار طولانی بود. سختی راه چنان بود که تعدادی از مادرها ترجیح دادند بچههایشان را به مدرسه نفرستند؛ اما وقتی اشتیاق و علاقه فراوان «ولی» را به درس خواندن دیدم، دلم نیامد مانعش شوم و او را راهی مدرسه کردم.
او هر روز مسافت طولانی میان خانه و مدرسه را با پای پیاده طی میکرد تا علم بیاموزد؛ سختی راه هرگز نتوانست او را از ادامه مسیر دلسرد کند و بیانگیزه سازد.
ظهرها وقتی ما همگی ناهار را خورده بودیم و ساعتی از ظهر گذشته بود، خسته و کوفته از راه میرسید؛ اما لبخند هیچگاه از چهرهاش محو نمیشد و همیشه خندان و بشاش بود. ناهارش را که میخورد، تکالیفش را مینوشت و بیدرنگ به کمک پدر میشتافت. از آبیاری نخلها و چرای دامها گرفته تا جمعآوری علوفه؛ با اینکه سن و سال کمی داشت، در همه کارها بازوی توانمند پدر بود. وقتی جنگ تحمیلی آغاز شد، «ولی» شانزده ساله بود؛ او بدون وقفه و درنگ راهی جبهه شد.
بیشتر روزهای سال را در مناطق عملیاتی میگذراند و خیلی کم به مرخصی میآمد. روزهایی هم که در خانه بود، تمام وقتش به طاعت و عبادت پروردگار میگذشت. یک شب که به خانه آمد، بعد از سلام، تکتک ما را بوسید و ناگهان لبخند بر لبانش نشست و شروع به خندیدن کرد. پدرش با تعجب پرسید: «پسرم! چه شده که چنین میخندی؟ مگر چیز خندهداری دیدهای؟
ولی با متانت و دلسوزیِ خاصی پاسخ داد: نه پدر! من واقعاً نمیدانم چه چیزی باید بگویم و در چه موردی حرف بزنم!
خواهرش مشتاقانه گفت: پس از جبهه برایمان بگو.
او لبخندی زد و گفت: چه بگویم؟ فقط میتوانم بگویم آنجا سرزمین عشق است؛ سرزمین رستگاری و رسیدن به خداست.
راستی که «ولی» عاشق سیدالشهدا (علیهالسلام) بود و ارادتی عمیق و قلبی نسبت به آن حضرت داشت.»
انتهای متن/