آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۱۷۴۹
۱۵:۲۳

۱۴۰۵/۰۷/۰۶
روایت «سمیرا صحبتلو» خواهر شهید والامقام «علیرضا صحبتلو»

خادم حسینه اعظم زنجان عاشق شهادت بود

خواهر شهید «علیرضا صحبتلو» از شهدای جنگ رمضان درباره برادر شهیدش می‌گوید: از کودکی خادم امام حسین (ع) بود، در هلال احمر داوطلبانه به مردم خدمت می‌کرد، آرزوی شهادت داشت و سرانجام در بامداد ۱۱ فروردین ۱۴۰۵، در حمله هوایی رژیم صهیونیستی به حسینیه اعظم زنجان، به شهادت رسید.


خادمی که عاشق شهادت بود

به گزارش خبرنگار نوید شاهد؛ شهید «علیرضا صحبتلو»، متولد بهمن ۱۳۶۹ در شهر زنجان، در محله حسینیه اعظم به دنیا آمد و همان جا رشد کرد. علیرضا از کودکی با حسینیه و خادمی در آن محیط، عجین شده بود و بعد‌ها به عنوان کارمند اداری حفاظت حسینیه اعظم زنجان مشغول به کار شد و همزمان به صورت داوطلبانه در هلال احمر نیز فعالیت می کرد.

علیرضا در اسفند ۱۴۰۲ ازدواج کرد. در فروردین ۱۴۰۵، تنها دو روز پس از شهادتش، تنها فرزندش محمدعلی به دنیا آمد. پیکر پاک این شهید والامقام در گلزار شهدای مزار پایین زنجان به خاک سپرده شد. «سمیرا صحبتلو» خواهر شهید والامقام «علیرضا صحبتلو» از خصوصیات اخلاقی و زندگی در کنار برادر شهیدش می‌گوید.

خادمی که عاشق شهادت بود

 خادم حسینیه شد تا شهید شود 

 ما تنها دو فرزند خانواده بودیم. علیرضا دو سال از من کوچک‌تر بود؛ هر کاری داشتم با او مشورت می‌کردم. او بسیار بامحبت، خاص، خوش‌اخلاق و صبور بود. در محیط کار، محله و میان دوستان و آشنایان، حتی یک بار صدای بلند او را نشنیدیم که داد بزند یا جیغ بکشد. بسیار آرام، متین و بردبار بود.
 به نیازمندان بسیار کمک می‌کرد. من می‌گفتم برای خودت زندگی جمع و جوری بساز، اما او می‌گفت: مهم نیست؛ و اولویت باید کمک به نیازمندان باشد. این جمله را در برابر بسیاری از ناملایمات زندگی بر زبان می‌آورد.

علیرضا رابطه خاصی با پدر و مادرمان داشت. وقتی با موتور جلوی درب خانه می‌رسید؛ پدر و مادر را در ورودی راهرو در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید و به سر کار می‌رفت. از سر کار یا شیفت که برمی‌گشت، دوباره این کار را تکرار می‌کرد. عادت داشت که محبتش را به پدر و مادر هر روز ابراز کند. هنوز که هنوز است، اشک مادر و پدرم بند نمی‌آید. در کنار این ها، نمازش را اول وقت می‌خواند، هر جا که بود. در خانه صدای آیت‌الکرسی پخش می‌کرد و پس از آن قرآن. برکت را در قرائت قرآن و نماز اول وقت می‌دید.

از دیرباز آرزوی شهادت داشت. از مادرم می‌خواست که دعا کند شهید شود؛ زمانی که سوریه در دست داعش بود؛ یک بار رضایت نامه‌ای برای اعزام به سوریه و مدافعان حرم آورد و به من گفت: این نامه‌ها را به بابا و مامان بده تا با من بیایند و رضایت بدهند. گفتم مادر و پدر قبول نمی‌کنند، تو تنها فرزند پسر خانواده هستی؛ اصلاً حرفش را نزن. گفت: مگر خون من رنگین‌تر است؟ سپس آرام به سراغ مادرم رفت. مادرم گفت علیرضا، اگر پدرت بفهمد، سکته می‌کند؛ این نامه‌ها را بردار و برو. او سرش را پایین انداخت و بسیار ناراحت شد. به من می‌گفت: تو می‌توانی آنها را راضی کنی، چرا راضی نمی‌کنی؟ گفتم: نمی‌توانم. اما یک‌پاسخ متفاوت‌تر داد و گفت: من لایق نیستم که بروم و مدافع حرم شوم.

خادمی که عاشق شهادت بود

دوست داشت خادم آستان حسینیه بماند

شهید «علی رضا صحبتلو» پیش از آنکه به خادمی حسینیه اعظم زنجان بپردازد، مدتی در بانک اشتغال داشت؛ ولی همچنان دلش در امدادگری بود و در نهایت، خادمی حسینیه اعظم زنجان را برگزید. 

 علیرضا به خاطر عشقی که به کار در حسینیه اعظم زنجان داشت؛ استخدام ساختمان اداری حسینیه شد. شغلش در آنجا، حفاظت اداری بود، پشت دوربین. در کنار آن، روز‌هایی که شیفت نبود به هلال احمر می‌رفت. عضو داوطلب هلال احمر بود. هلال احمر را عاشقانه دوست داشت. در آنجا خدمت‌رسانی می‌کرد، به امداد می‌رفت و در زمستان در سوانح حضور داشت. ما می‌گفتیم سخت است، چرا می‌روی؟ اما قبول نمی‌کرد.

در جنگ تحمیلی سوم که یکبار زنجان مورد اصابت قرار گرفت؛ برادر من صبح همان ساعت به آوار برداری رفته بود. تا ساعت اول، چون پشت سر هم حمله میکردند؛ کسی جرئت نداشت برای آوار برداری برود، اما برادر من رفت. او دختربچه‌ای را در بغل گرفته و از زیر آوار بیرون آورده و نجات داده بود. روحیه شجاعانه و ایثارگری خاصی نسبت به بقیه داشت.

خادمی که عاشق شهادت بود

خدمت خالصانه در حسینیه اعظم زنجان 

 علیرضا در حسینیه اعظم کار می‌کرد. جدا از شیفت کاری‌اش، با دوستانش در کار‌های خیریه نیز حضور داشت؛ در مسجد، در طول سال بخصوص دهه محرم، خرید انجام می‌داد و ذبح داشت. من می‌گفتم چرا ساعات غیرشیفت راهم کارمیکنی؟ می‌گفت: معامله با امام حسین (ع) چیزدیگر و کار باید برای او خالصانه و بی چشم داشت باشد. یعنی با خدا معامله‌ای دیگر داشت. دنیا و مادیات برایش اولویت نبود.

در فامیل بسیار پرمحبت بود و برایش احترام خاصی قائل بودند. اقوام خوشحال می‌شدند و می‌گفتند در مراسمی که علیرضا باشد، ما نیز خوشحال می‌شویم. همه در فامیل خوشحال بودند که علیرضا در جمعشان حاضر می‌شود و حضورش افتخارشان بود.

خادمی که عاشق شهادت بود

فرزندش دو روز بعد از شهادت پدر به دنیا آمد

 آن شب،۱۰فروردین ۱۴۰۵، ساعت ده، شیفت علیرضا تمام شده بود، اما یک‌جلسه در حسینیه برگزار شده بود و علیرضا قبول کرد تا جای همکارش در حسینیه بماند؛ با اینکه شیفتش نبود. پنج صبح، دو موشک قوی به حسینیه اصابت کرد. اولین موشک قسمت اداری را هدف قرار داد و برادر من همان‌جا به شهادت رسید. لحظاتی پس از حمله، ما ده دقیقه فاصله داشتیم. همین که صدای اصابت موشک آمد، به بالکن رفتم و گفتم به نظرم حسینیه را زد. راه‌ها را بسته بودند. پیاده رفتیم سمت حسینیه. دود و گرد و خاک همه‌جا را گرفته بود. نمی‌گذاشتند داخل برویم. اولین نفر علیرضا بود که شهید شد و او را برده بودند. ما اصلاً پیکرش را ندیدیم.

بعد از اینکه به خانه آمدیم، همه فامیل با لباس مشکی در خانه ما جمع شده بودند، اما هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد به ما بگوید. تا اینکه خبر شهادت به ما رسید. همان لحظه حال من و مادرم بد شد؛ چند ساعت بعد به حال خودم آمدم و فهمیدم برادرم شهید شده است. انگار که تمام دنیا بر سر ما خراب شد. علیرضا به یکی از دوستان پاسدارش گفته بود اگر تو رفتی، دست من را بگیر. او نیز گفته بود اگر تو رفتی، تو دست من را بگیر. آن دو با هم قرار گذاشته بودند. دوستش پیش‌تر دو بار تا مرز شهادت رفته و جانباز شده بود، ولی برگشته بود. این قرار میان آن دو بود که پنج صبح آن اتفاق افتاد.

برادر من قرار بود اولین فرزندش شانزدهم فروردین به دنیا بیاید. چون حال همسرش بد شد، پسرش سیزدهم فروردین به دنیا آمد، یعنی دو روز بعد از شهادت پدر. پدرم به یاد برادرم که اسمش علیرضا بود، اسم نوزاد را محمد علی گذاشت. چشمانش  کپی پدرش است، انگار عکس‌های کودکی‌ علیرضا. وقتی به چشمانشان نگاه می‌کنیم، خوشحال می‌شویم که شبیه علیرضا است. 

خادمی که عاشق شهادت بود

جمله آخر 

 علیرضا، برگرد! علیرضا! خدا نکند کسی این درد را از نزدیک ببیند. امیدوارم برای شما چنین اتفاقی پیش نیاید؛ هر چند خداوند صبر میدهد، اما تنها کسی که این درد را چشیده باشد، می‌فهمد که چیست. حالا این دنیا برای ما آن‌قدر بی‌ارزش شده که هر لحظه آماده رفتن هستیم. آن خوب بودن علیرضا دل ما را سوزانده است. رفتار و کردارش باعث شده تا سخت بتوانیم از او دل بکنیم و هنوز هم نتوانستیم. می‌گویند اگر این‌گونه نبود، شهید نمی‌شد. آری، شهدا با خداوند و با اولیا (ع) در ارتباط‌اند. آنها دنیایی نیستند. دوست دارم برای یک لحظه دیگر هم اگر شده است؛ دوباره برادرم را ببینم. همچنین افتخارمیکنم پدرومادرم چنین فرزندی شجاع و دلیر تربیت کرده و در راه دین اسلام، رهبر عزیز و سرزمینمان ایران مقتدر فداکردند.

انتهای پیام/ آرش سلیمی فر 


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه