آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۷۱۴
۱۴:۵۸

۱۴۰۵/۰۶/۲۷

به تن زخمی اش تیر زدند و به شهادت رسید

«علی پرستار» دوست و همرزم شهید«سیاوش مسلم پور» می گوید: نیروهای بعثی عراق به تن زخمی سیاوش تیر زدند و به شهادت رسید.


به گزارش نوید شاهد اردبیل، شهید سیاوش مسلم پور، دوازدهمن بهمن ۱۳۴۶، در روستای سلطان آباد از توابع شهرستان اردبیل دیده به جهان گشود. پدرش رستم، کشاورز بود و مادرش گلزار نام داشت. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. سیزدهم آبان ۱۳۶۲ در عملیات والفجر ۴ در پنجوین عراق بر اثر اصابت ترکش به سینه و گلوله به سر به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد. برادرش ناطق هم به شهادت رسیده است.

به تن زخمی اش تیر زدند و به شهادت رسید

روایت خاطره از زبان علی پرستار، دوست و همرزم شهید:

پاییز سال ۱۳۶۲ قرار شد به صورت داوطلبانه درجبهه‌های حق علیه باطل شرکت کنیم. در آن موقع از روستای ما یعنی روستای سلطان آباد حدود دوازده بسیجی به صورت داوطلب عازم جبهه شدند، پس از آموزش، فرمانده مارا جمع کرده و تقسیممان کرد وهر دو به گردان سید الشهداء افتادیم. من به عنوان کمک تیر بارچی و سیاوش به عنوان آرپی چی زن مشغول خدمت شدیم. روزی سیاوش که با چند نفر داشت صحبت می‌کرد مرا صدا کرد و گفت: علی جان! بیا اینجا با شما کاردارم. رفتم و گفتم: چه کارداری؟ گفت: دو- سه نفر از بچه‌ها به من می‌گویند درعملیات شرکت نکنم. ولی من به آنها گفتم که آیا می‌دانید که ما برای چه کاری به اینجا آمده‌ایم؟! مگر برای جنگ کردن دراینجا حضور پیدا نکرده‌ایم؟!

عملیات والفجر ۴ در منطقه پنجوین عراق باید انجام می‌گرفت. سیاوش مثل اینکه می‌دانست شهید خواهدشد. چون طوری حرف می‌زد که بوی شهادت را می‌توانستم ازآن استشمام کنم. نماز مغرب وعشاء را با تیمم و با کفش به جا آوردیم. سپس فرمانده به ما دستور حرکت داد. ساعت هفت و نیم شب بود که به راه افتادیم وحدود چهار ساعت پیاده روی کردیم تا به رودخانه‌ای که پل چوبی داشت رسیدیم.

فرمانده به ما گفت: بچه‌ها اگر به داخل رودخانه هم بیفتید دست به درختان نمی‌زنید، چون درخت‌ها تکان می‌خورند ودشمن با خبر می‌شود و عملیات لو می‌رود به خدا قسم که هنوز صحبت فرمانده تمام نشده بود که همه به ائمه توسل کردیم؛ و دقایقی بعد چنان باد شدیدی وزید که درختان به شدت تکان می‌خوردند و این کار را برای عبور ما را راحت می‌کرد و باعث خوشحالی بچه‌ها هم شد.  

حرکت کردیم. سیاوش به من گفت: علی آقا من هنوز سنی ندارم و مرتکب گناه زیادی هم نشده‌ام از شما تقاضا دارم که حتما از پدر ومادرم حلالیت مرا بگیرید وادامه داد آن دو- سه نفر از بچه‌ها که نیامده‌اند می‌خواستند مرا هم نگذارند که درعملیات شرکت کنم ولی من به حرف آنها گوش ندادم.

ساعت یک و نیم شب بود که به محل عملیات رسیدیم و به ۳ گروه تقسیم شدیم و ما از پشت به سمت دشمن حمله ور شدیم و آنقدر به دشمن نزدیک شده بودیم که آنها فهمیدند و چون به نزدیکی سنگرهایشان رسیده بودیم به طرف ما نارنجک پرتاب  کردند. سیاوش زخمی شد و ما عقب نشینی کردیم و پشت صخره‌ای سنگر گرفتیم ولی نتوانستیم سیاوش را با خود به عقب بیاوریم و در این هنگام دیدیم که به تن زخمی اش تیر زدند و به شهادت رسید.

 

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه