آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۶۱۷
۱۰:۵۷

۱۴۰۵/۰۶/۲۵

آغوشی که بوی باروت می‌داد؛ روایت آخرین دیدار خواهر با سردار شهید اسماعیل دهقان

در پی شهادت سرتیپ پاسدار شهید اسماعیل دهقان به همراه همسر، سه فرزند و مادر همسرش در حمله تروریستی آمریکایی ـ صهیونیستی و همچنین شهادت سروان شهید مرتضی عباسیان، داماد این خانواده، در حمله‌ای دیگر توسط رژیم صهیونیستی، با خانواده‌های این شهدای گران‌قدر گفت‌وگو شد؛ روایتی که از آخرین دیدار خواهر با برادر شهیدش و آغوشی حکایت دارد که در روزهای تلخ داغداری، با عطر قرآن و بوی باروت، برای همیشه در خاطر او ماندگار شد.


به گزارش نوید شاهد استان مرکزی،  در پی شهادت سرتیپ پاسدار شهید اسماعیل دهقان به همراه همسر، سه فرزند و مادر همسرش در حمله تروریستی آمریکایی ـ صهیونیستی و شهادت سروان شهید مرتضی عباسیان، داماد این خانواده، در حمله‌ای دیگر توسط رژیم صهیونیستی، فرصتی فراهم شد تا با خانواده‌های این شهدای گران‌قدر گفت‌وگو شود و بخشی از خاطرات و ناگفته‌های زندگی این شهیدان بازگو شود.

آغوشی که بوی باروت می‌داد؛ روایت آخرین دیدار خواهر با سردار شهید اسماعیل دهقان

در این دیدار، همسر شهید مرتضی عباسیان که خواهر شهید اسماعیل دهقان نیز است، از روزهای پس از شهادت همسرش و حضور برادرش در کنار او روایت کرد؛ روزهایی که برای این خانواده با داغ دو شهید و سپس شهادت دیگر اعضای خانواده همراه شد.

او درباره آخرین روزهای حضور برادرش گفت: «اسماعیل چند هفته‌ای بود که حتی به منزل خودش هم نرفته بود. پشت لانچر بود و موقعیت‌شان بسیار خطرناک بود. دو پادگان را هم زده بودند و چند بار تلاش کرده بودند برادرم اسماعیل را ترور کنند، ولی موفق نشده بودند. چند هفته‌ای بود که زن و بچه‌هایش را ندیده بود.»

خواهر شهید ادامه داد: «وقتی خبر شهادت همسرم را شنیده بود، همان روز اول، با تمام مشغله‌های شغلی‌اش، خودش را به منزل پدری همسرم رساند. وقتی از حال بدم باخبر شد، بین آن شلوغی جمعیت، خودش را به اتاق رساند.»

او از لحظه‌ای گفت که برادرش را در اوج بی‌قراری دید: «دو دستم را به بازوهایش گرفتم و گفتم باورم نمی‌شود؛ چرا مرتضی شهید شد؟ کاپشن برادرم مثل مرتضی، جنس برزنتی بود. تنش خسته بود و بوی باروت می‌داد؛ آن بو را از تنش استشمام کردم.»

وی افزود: «تمام بدنم می‌لرزید و زانوهایم از شدت ضعف توان ایستادن نداشتند. چشمانم پر از اشک بود. اسماعیل اشک‌هایم را با دست‌های پرمهر برادرانه‌اش پاک کرد، مرا به سینه‌اش چسباند و دست راستش را روی قلبم گذاشت. نزدیک به یک ساعت مرا در آغوش گرفته بود و با صدای زیبا و دلنشینش برایم قرآن می‌خواند.»

خواهر شهید از تأثیر آن آغوش و تلاوت قرآن بر حال خود گفت: «با شنیدن صوت قرآن برادرم اسماعیل، کم‌کم لرزش بدنم کمتر شد و آرام گرفتم. آغوش گرم برادرم و قرائت قرآنش، آن وحشت تنهایی را در دل من تسکین داد.»

آغوشی که بوی باروت می‌داد؛ روایت آخرین دیدار خواهر با سردار شهید اسماعیل دهقان

سردار شهید اسماعیل دهقان هنگام بازگشت از معراج، در حالی که به دلیل شرایط جنگی باید به محل مأموریت خود بازمی‌گشت، به خواهرش گفته بود: «خواهر، یادت نره، از مرتضی شهادتم رو بخواه. تو الان مقام پیدا کردی.»

خواهر شهید با اشاره به نگرانی خود از احتمال شهادت برادرش گفت: «گفتم من تازه داغ دیدم، چطوری راضی بشم تو رو هم از دست بدم؟ تو هم بری، من تنها می‌شم. دستش را روی دستم گذاشت و گفت: تنها نمی‌شی.»

او در ادامه از حضور برادرش در مراسم سوم شهید مرتضی عباسیان روایت کرد: «وقتی روضه‌خوانی تمام شد، هنوز دلم به‌هم ریخته بود. به برادرم نگاه کردم و گفتم: داداش، خواهر دورت بگرده، من عاشورا خواندن‌های تو را دوست دارم. اگر می‌شود برای مرتضی هم عاشورا بخوان.»

شهید دهقان کتاب دعا را برداشت و در کنار مزار شهید مرتضی عباسیان، با صدایی آرام و دلنشین زیارت عاشورا خواند؛ صدایی که برای خواهرش آرامش‌بخش بود و بعدها به یکی از ماندگارترین خاطرات او از برادرش تبدیل شد.

اما شب پس از مراسم سوم، آخرین دیدار خواهر و برادر رقم خورد. او روایت می‌کند: «اسماعیل آمد کنارم نشست، دست‌هایم را در دستش گرفت، کمی با من صحبت کرد و بعد بلند شد که برود. وقتی رسید دم در، ته دلم را غم گرفت. دستش به دستگیره در بود که با صدای لرزان صدایش کردم: داداش!»

شهید برگشت و گفت: «جانم؟»

خواهرش گفت: «کاش می‌شد بیشتر بمانی.»

اسماعیل دهقان پاسخ داد: «سارا جان، الان وقت ماندن نیست. اوضاع آرام بشه، دوباره می‌آیم.»

خواهر شهید ادامه داد: «برگشت و چند قدمی آمد سمت من، دوباره با تمام وجود مرا در آغوش گرفت و صورتش را به صورتم گذاشت. در گوشم زمزمه کرد: عزیز برادر، خیلی دوستت دارم. مراقب خودت و بچه‌ها باش.»

«راه افتاد سمت در، دستم از دستش رها شد. در را بست و رفت و دیگر هیچ‌وقت برنگشت.»

خواهر شهید در پایان با اشاره به ماندگاری صدای قرآن برادرش در ذهن و جان خود گفت: «هنوز هر بار جایی نوای صوت قرآن می‌شنوم، صدای داداش اسماعیل را توی جانم حس می‌کنم.»

وی افزود: «برادرم که شهید شد، تازه متوجه شدیم اسماعیل حافظ قرآن بوده است.»

روایت این خانواده، تصویری از پیوند عمیق میان اعضای خانواده‌ای است که در فاصله‌ای کوتاه، داغ چندین عزیز را بر دوش کشیدند؛ خانواده‌ای که خاطرات آخرین آغوش‌ها، تلاوت قرآن و جمله‌های برادرانه را به یادگار نگه داشته است.


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه