پسرم عاشق شهدا بود/ روایت ۲۳ سال زندگی و یک لحظه ایستادگی به روایت پدر شهید دفاع مقدس دوم

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، پویا آموسی، نامی که در شناسنامه «آقا رضا» بود، اما از کودکی با نامی دیگر خوانده شد. پدرش، علی آموسی، از همان روزهای نخست، عشق به کار و تلاش را در وجودش نهاد. پویا در خانوادهای بزرگ شد که روضه و مداحی و خدمت به اهل بیت(ع) با گوشت و پوستش عجین شده بود. از همان کودکی، پای روضههای مادر بزرگ و مادربزرگ نشست، در جارو کردن حیاط و شستن کوچه به مادر کمک کرد و در ۱۴ سالگی راهی بازار کار شد تا مردی از تبار مردان شود.
از کوچههای قزوین تا آسمان
علی آموسی، متولد نهم مرداد سال ۱۳۵۰، در خیابان مولوی قزوین، کوچه مسجد وصال، به دنیا آمد. پدرش فرش فروش بود و از نوجوانی به حرفه در و پنجرهسازی آلومینیوم روی آورد. در ۲۴ سالگی ازدواج کرد و در ۳۱ سالگی، پویا به دنیا آمد. نامش را از شرکت «ایران پویا» گرفت، چون عشق به آلومینیوم در وجودش ریشه داشت. اما این نام، تنها نقطه شروع بود.
پویا از همان کودکی خودجوش بود. به درس و موسیقی علاقه داشت، در سفرها همراه خانواده بود؛ سوریه، کربلا، مشهد و شمال. در آشپزی به مادر کمک میکرد، در نظافت و هر کاری که لازم میدانست، بینیاز از دستور. اما عشق بزرگترش، شهدا بودند.

عاشق شهدا
پویا شبها در اتاقش، روایت فتح گوش میداد. چشمانش وقتی شهید همت، شهید باکری، شهید زینالدین و شهید زرین را میدید، قرمز میشد. از مزار شهدا که رد میشد، به پدر میگفت: بابا اینجا را آرومتر برو. به مقام شهدا عشق میورزید و همیشه میگفت: شهدا پیش خدا خیلی عزیزند.
روزی که پدر میخواست برای خدمت سربازی اعزام شود، آش نذری پختند. پویا ملاقه را گرفت و بهم زد. زیر گوش پدر گفت: «بابا، شهدای ما همه، شربت شهادت خوردند. علی بابا، مال منه این آش، به مامان نگی.» مادر دیابت داشت و پویا نگرانش بود. به پسرم گفتم: «مامان اذیت میشه ... یک دونه پسر که بیشتر ندارد، شما عصای پیری ما هستی.» این حرف، دو هفته قبل از شهادتش بود.

هر کار شهادتی دارید بگویید
پویا در مرخصی، هفته اول شاد و پرنشاط بود. اما هفته دوم، ورد زبانش این بود: «بابا، مامان، آبجی، هر چی کار شهادتی دارید بگید.» مادرش دعوایش کرد: «رضا، نگو پس... تو خدمتی، انشالله خدمت تمام شه، بری بیای مشغول شی، انشالله یه کار خوب پیدا کنی، ما آرزو داریم انشالله ازدواج کنی.» اما پویا میگفت: «هر کار شهادتی دارید بگویید».
روز چهارشنبه مرخصش تمام شد و به قزوین برگشت. روز جمعه جنگ شروع شد. روز دوشنبه، ساعت ۶، پدر با پسر تماس گرفت. پویا مثل همیشه شاد بود، اما این بار انگار خسته بود. کارش نگهبانی بود، گروهبان بود. ساعت ۱۱ ظهر کارش تمام شده بود، اما وقتی مهمات به پدافند میآورند. پویا طی دو مرحله کمک کرد. فرمانده گفت: «پویا برو استراحت.» پویا رفت، نیم ساعتی دراز کشید، آب خورد، برگشت و دوباره کمک کرد.

لحظه شهادت
دو پهپاد آمریکایی هرمس از راه رسیدند. یکی را زدند. دومی را میخواستند بزنند. خشاب پدافند سنگین بود، ۵۷ کیلو. پویا گفت: «جناب سرگرد، اجازه بدید من جا بزنم.» خشاب را از دست فرمانده گرفت، بلند کرد، جا زد. قدم اول، قدم دوم. موشک پهپاد دوم خورد وسطشان. پویا و آقا رضا جمشیدی، تک فرزند پسر خانواده، هر دو در همان لحظه شهید شدند.
خاطرهای از شب قبل شهادت
یکی از سربازها تعریف کرد: شب قبل از شهادت، سید مصطفی، پویا و رفیق دیگرشان سه نفره شام میخوردند. سید مصطفی گفت: «بچهها، ممکنه فردا شب من با شما نباشم، ممکنه شهید بشم.» رفیق دیگری گفت: «نه، سید مصطفی، شما سید اولاد پیغمبری، شما نه، خدا نکنه، اگه کسی میخواد شهید بشه، من شهید بشم.» پویا لبخند زد و گفت: «برای شهادت دعوا شده ... اگر بنا باشه فردا شب کسی بین ما سه نفر نباشه، من هستم ...»

باید از آسمان کشورمان دفاع کنیم
لحظه درگیری، ۱۵ نفر دور پدافند بودند. پویا فریاد زد: «باید از آسمان کشورمان دفاع کنیم، اگر نکنیم فردا دشمنان به خاک و ناموسمان حمله میکنند. باید با شجاعت و اراده مصمم مقابل متجاوزان ایستاد ...» پویا یک قدم هم عقب نکشید. خشاب را جا زد. قدم اول، قدم دوم؛ که مورد اصابت موشک قرار گرفت.
پیکر پویا را به قزوین آوردند. پدر میگوید: «روزی که میخواست به خدمت برود، خیلی غریبانه رفته بود، چون فقط مادر بدرقه کرده بود. اما برای تشییع پیکر مطهرش مردم یک شهر آمده بودند ...». وقتی پیکر مطهرش را آوردند قبل از غسل و بعد غسل، لحظهای که زیپ کاور را باز کردند، «خدا را شاهد میگیرم، صورتش نور بود. چنان بوی عطری داخل آنجا راگرفته بود.» بنده خدایی که پویا را غسل میداد و میشست، گفت: «فلانی، موقع شستن چه بوی عطری در فضا پیچیده ... باید گفت شهید است»

با پسرم حرف میزنم
از روز تشییع، مراسم سوم، پنجم، هفتم، چهلم، همه مراسمات پویا، جناب امیر کریمی فرمانده لشکر ۱۶ زرهی قزوین و جناب سردار آتانی فرمانده تیپ ثارالله سپاه قزوین چند بار برای دلجویی به خانه ما آمدند. امیر فرمانده کل هوانیروز نیز با جناب سرهنگ، فرمانده هوانیروز آبیک، به منزلمان آمدند.
پدر میگوید: هر روز مزار پسرم میروم. خوابش را زیاد میبینم. همیشه به پسرم سلام میدهم، حالش را میپرسم و حرف میزنم، مثلا رضا جان، بیا چای بخور، بیا ناهار بخور و بیا پیش ما بشین. فکر میکنم همیشه بین ما است و فکر میکنم که بین ما خواهد آمد. اگر بخواهم فکر کنم که پویا نیست دیوانه میشوم. من امروز از ملت ایران به ویژه جوانان میخواهم راه امام و شهدا را ادامه دهند و مواظب انقلاب و اسلام باشند.
پویا آموسی، پسر قزوین، مجرد در ۲۳ سالگی به آسمان رفت. پدرش، علی آموسی، امروز با چشمانی اشکبار و قلبی سرشار از افتخار، از فرزندش میگوید. مردی که از ۱۴ سالگی کار کرد، در و پنجره آلومینیوم ساخت، اما نامش با افتخاری بزرگتر گره خورد: پدر شهید. پویا عاشق شهدا بود و خود به شهدا پیوست. وی در سختترین لحظههای دفاع از کشور ایستاد و از آسمان کشورش دفاع کرد. نامش در تاریخ قزوین، در تاریخ ایران، جاودانه شد.