شانزده سال زندگی با مردی که «قهرمانِ خانه» و «فداییِ وطن» بود
به گزارش نوید شاهد البرز؛ واژهها گاهی در برابر عظمت صبوری و طمأنینه مردانی که جان بر کف در خط مقدم دفاع از کیان این سرزمین ایستادند، رنگ میبازند. اما در پسِ هیبت استوار و پرصلابت مدافعان حریم امنیت و وطن، خانههایی است آکنده از مهر، لبخند و زندگی؛ سقفهایی که زیر سایهشان عاشقانهترین خاطرات نقش بسته و فرزندانی که در سایه مهربانیهای بیپایان پدر قد کشیدهاند. شهید والامقام «حامد شیخی یگانه» یکی از همین قهرمانان بی ادعاست؛ مردی سرشار از انرژی، شوخطبعی و وفاداری که در روزهای پرالتهاب نبرد دوشادوش یارانش ایستاد و عاقبت در بمباران چیتگر ردای سرخ شهادت را بر تن کرد.
پایگاه خبری نوید شاهد در گفتوگویی تفصیلی با سرکار خانم «فریبا ناصری»، همسر صبور و مقاوم این شهید، و یادگار ۱۲ سالهاش «امیرمحمد»، برگهایی از دفتر زندگی، ایثار، سبک زیست مؤمنانه و ساعات واپسین پرواز ملکوتی این شهید والامقام را به تصویر کشیده است.
نوید شاهد: خانم ناصری، برای ورود به حریم این زندگی پربرکت، لطفاً از نقطه آغاز بگویید. آشنایی شما و آقا حامد چگونه شکل گرفت و چه شاخصههایی شما را برای ورود به این مسیر مطمئن ساخت؟
همسر شهید: بسمالله الرحمن الرحیم. آشنایی ما به سال ۱۳۸۸ بازمیگردد؛ یک پیوند سنتی و بدون هیچ نسبت فامیلی قبلی. در آن زمان، آنچه بیش از هر چیز برای من و خانوادهام اهمیت داشت، سلامت نفس، صداقت و پاکدامنی طرف مقابل بود. شهید شیخی یگانه به خواستگاریام آمد و ما پس از صحبتهای اولیه، طبق رسم خانوادگی، تحقیقات محلی را آغاز کردیم.
به هر دری که زدیم، از دوستان، آشنایان تا همسایگان، جز نیکی، جوانمردی، اصالت و سلامت اخلاقی چیزی از او و خانواده شریفش نشنیدیم. پدر و مادر آقا حامد سالها قبل دار فانی را وداع گفته بودند، اما تربیت اصیل و ریشهدار او نشان میداد در چه دامن پاکی رشد یافته است. او مدرک فوقدیپلم علوم تجربی داشت و من در رشته ادبیات تحصیل کرده بودم. تواضع و نگاه صادقانه او در همان جلسات اول، به دل نشست و پیوند ما با توکل به خداوند بسته شد؛ پیوندی که آغاز ۱۶ سال زندگی شیرین، آرام و سراسر تفاهم بود.
نوید شاهد: ۱۶ سال زندگی مشترک در کنار مردی از تبار خدمت و ایثار چگونه گذشت؟ بارزترین خصلتهای فردی ایشان در چهاردیواری خانه چه بود؟
همسر شهید: باور کنید این ۱۶ سال مثل برق و باد گذشت؛ چون هیچ روزی خالی از مهر و خنده نبود. در تمام این سالها حتی برای یک بار، حتی برای یک ساعت، بین ما قهر یا دلخوری پیش نیامد. او یک همسر تمامعیار، یک پدر کامل و یک مرد واقعی به معنای حقیقی کلمه بود. هیچگاه ندیدم صدایش را در خانه بالا ببرد یا با تحکم صحبت کند؛ همیشه در نهایت احترام، ادب و صمیمیت رفتار میکرد. روحیه بسیار شاد، شوخطبع و پرتحرکی داشت. هر مجلسی که وارد میشد، با انرژی مثبت و شوخیهای شیرینش محفل را روشن میکرد و الان هم هر جا میرویم، تمام بستگان، دوستان و آشنایان میگویند جای خالی حامد بدجور توی ذوق میزند؛ مجلس بدون او صفایی ندارد. او مظهر شادی حلال و نشاط در جمع بود.
نوید شاهد: شرایط شغلی آقا حامد شیفتی بود. ایشان چطور میان مأموریتهای سنگین شغلی و محیط خانه تعادل ایجاد میکرد؟
همسر شهید: محل خدمت حامد در شهرک شهید باقری چیتگر بود و شیفت کاریاش به صورت ۲۴ ساعت خدمت و ۴۸ ساعت استراحت برنامهریزی میشد. شاید باورتان نشود، اما در تمام آن ۴۸ ساعتی که در منزل حضور داشت، اجازه نمیداد ذرهای فشار یا خستگی کارهای خانه بر دوش من بیفتد.
وقتی او در خانه بود، من واقعاً دغدغهای بابت پختوپز، شستوشو یا مرتب کردن امور منزل نداشتم. دستپخت بسیار خوبی داشت؛ خودش با عشق آشپزی میکرد، چای دم میکرد، خانه را آب و جارو میکرد و همیشه میگفت: «تو در غیاب من همه مسئولیتها را میکشی، وقتی من هستم باید استراحت کنی.» نگاهش به زن، نگاه احترامآمیز برگرفته از آموزههای دینی بود و خانه را محل خدمت به اهل بیت خود میدانست، نه طلبکاری و ریاست.
نوید شاهد: میوه این زندگی مشترک، امیرمحمد عزیز است. رابطه پدر و پسر چگونه بود و آقا حامد چه آیندهای را برای پسرش در نظر داشت؟
همسر شهید: ثمره ۱۶ سال زندگی ما پسرمان امیرمحمد است که امروز ۱۲ سال سن دارد. حامد دیوانهوار عاشق امیرمحمد بود. خودش شیفته فوتبال بود؛ به طوری که از همان کودکی مدام دست امیرمحمد را میگرفت و در کلاسهای فوتسال و فوتبال نامنویسی میکرد. همیشه با شوخی و لبخند اصرار داشت: «چون من عاشق فوتبالم، امیرمحمد هم حتماً باید یک فوتبالیست بزرگ بشه!» امیرمحمد تا همین چند ماه قبل و پیش از شرایط جنگ، به صورت حرفهای تمرین میکرد و تمام تشویقها و اردو رفتنهایش پای پدر بود.
نوید شاهد: امیرمحمد جان، از رفاقتهایت با بابا بگو؛ چه تصویر یا خاطرهای از او همیشه جلوی چشمانت زنده است؟
امیرمحمد (فرزند شهید): بابا برای من فقط یک پدر نبود، صمیمیترین رفیق و همتیمی من بود. شبها که میشد، ساعت ۸ تا ۱۰ شب لباسهای ورزشیمان را میپوشیدیم و دو به دو با پسرخاله و یکی دیگر از آشنایان میرفتیم سالن یا زمین چمن برای بازی. حتی اگر باران سیلآسا میآمد، بابا بازی را تعطیل نمیکرد! یکی از بهترین و قشنگترین شبهای زندگی من، همان شبهای بازی زیر باران پاییزی بود.
توی زمین فقط خنده بود؛ بابا شوخی میکرد، میخندیدیم، اگر بازی را میباختیم اصلاً ناراحت نمیشد؛ دست روی شانهام میگذاشت و با خنده میگفت: «فدای سرت بابا، ولش کن، یه شب دیگه میآییم و حتماً میبَریمشون!» بابا هیچوقت اهل اخم و غصه نبود.
نوید شاهد: شنیدهایم با پدرت یک تیم سری برای راضی کردن مادر برای خرید داشتید! این ماجرا چه بود؟
امیرمحمد: (با لبخند کمرنگ) بله، همیشه کارمان همین بود! وقتی چیزی میخواستم که میدانستم شاید مامان به راحتی با خریدنش موافقت نکند، با بابا خلوت میکردیم و نقشه میکشیدیم. بابا میگفت: «امیرمحمد، تو از این طرف شروع کن، منم از اون طرف قربونصدقهاش میریم تا راضی بشه.» شروع میکردیم به شیرینزبانی و محبت به مامان؛ جالب اینجا بود که همیشه هم نقشهمان موفق میشد، حتی یک بار هم در این ترفند شکست نخوردیم! بابا تمام تلاشش را میکرد تا در خانه هیچ حسرتی در دل من نماند.
نوید شاهد: خانم ناصری، برسیم به روزهای سخت نبرد؛ به روزهایی که گرد و غبار حملات دشمن در آسمان پیچید. شهید شیخی یگانه چطور به پیشواز شهادت رفت؟ آیا حال و هوایش در روزهای آخر تغییر کرده بود؟
همسر شهید: آقا حامد از سالها پیش همواره زمزمه شهادت را بر لب داشت. هر وقت صحبت از شهدا میشد، از ته دل آه میکشید و میگفت: «بزرگترین آرزوی من در این دنیا شهادت است.» اما در روزهای منتهی به جنگ، این نجواها تبدیل به یقینی قلبی شده بود.
جنگ ۱۲ روزه که آغاز شد، در سه روز نخست، حامد مدام از پرواز و شهادت میگفت؛ حرفهایی که من میشنیدم اما نمیخواستم باورش کنم. نذر کرده بود و برای رفقایش آش پخته بود؛ به همه دوستانش گفته بود: «بچهها من رفتنی هستم، این نذر شهادتم است.»
شب قبل از حادثه، مصادف با شب تولد امیرمحمد بود. فضای غریبی بود؛ حامد روی مبل نشسته بود و بعد از شام، برای خودش یک لیوان نوشابه ریخت. با شوخطبعی همیشگیاش، اما با نگاهی که عمقش مرا میلرزاند، گفت: «فریبا، میدونی چیه؟ توی بهشت نوشابه نیست! بذار تا میتونم نوشابه بخورم که وقتی شهید شدم به دلم نمونه!» بعد رو به من کرد و خیلی جدی گفت: «اگر رفتم و دیگه برنگشتم، حلال کن؛ من شهید میشم.» من دلم هری ریخت، اما مثل همیشه زدم به شوخی و گفتم: «حامد جان این حرفها چیه میزنی؟ این شوخیها رو تموم کن، ما تازه اول راهیم.» اما دل او پر کشیده بود؛ او میدانست کجای تاریخ ایستاده است.
نوید شاهد: از روز تلخ و دردناک واقعه برایمان بگویید؛ روز بمباران و شهادت چگونه بر شما گذشت؟
همسر شهید: روز چهارم جنگ بود. ظهر همان روز با حامد تلفنی صحبت کردم. صدا و آرامشش مثل همیشه بود، به من دلگرمی داد که مراقب خودمان باشیم. اما به دلیل حساسیتهای امنیتی و اداری در محل خدمتش، پرسنل حق نداشتند تلفن همراه را داخل مجموعه ببرند؛ بنابراین از عصر به بعد ارتباطمان قطع شد.
غروب خبرهایی از بمباران شدید چیتگر و شهرک شهید باقری منتشر شد؛ محلی که محل خدمت حامد و یارانش بود. دلشوره امانم را برید. هر چقدر به شمارههایی که داشتم زنگ میزدم، کسی پاسخگو نبود. خانواده و بستگان هم که نگران شده بودند، تماس میگرفتند. تا ساعت ۲ نیمهشب من بیوقفه تلفن را برمیداشتم و شماره میگرفتم. با برادرشوهرم تماس گرفتم؛ او برای اینکه من از ترس و غصه از پا نیفتم، بغضش را پنهان کرد و گفت: «چیزی نیست فریبا جان، جای حامد امن است، نگران نباش.»
اما دل زن گواهی میدهد. صبح زود تماس گرفتند و گفتند حامد مجروح شده و به بیمارستان منتقل شده است. سراسیمه خودم را رساندم، اما وقتی رسیدم، روح بلند حامد آسمانی شده بود؛ او در همان ساعات اولیه حمله رژیم غاصب صهیونیستی به فیض عظمای شهادت نائل آمده بود.
نوید شاهد: تحویل پیکر و وداع با شهید در چه شرایطی رقم خورد؟
همسر شهید: انفجار و تخریب بسیار شدید بود. پیکر پاکش قابل شناسایی کامل نبود. ما ۱۲ روز تمام، در تلخترین و کشندهترین بلاتکلیفی عالم، چشمانتظار ماندیم تا مراحل آزمایش ژنتیک و DNA انجام شود. ۱۲ روز گذشت تا توانستیم جگرگوشهمان را در آغوش بگیریم و به خاک بسپاریم. داغ حامد خیلی سنگین بود؛ رفتن مردی با آن همه خنده، با آن همه شور زندگی و محبت، کوهی از غم را بر دل ما آوار کرد، اما آنچه ما را سر پا نگه داشته، راه پاک اوست. او در جبهه دفاع از عزت، خاک و امنیت مردمش به آرزوی دیرینهاش رسید.

نوید شاهد: امیرمحمد عزیز، تو امروز یادگار چنین پدری هستی. چه پیامی برای بابا داری؟
امیرمحمد: من تا آخر عمر به بابام افتخار میکنم. همیشه یاد لبخندها، محبتها و بازیهای شبانهمان هستم. به بابا قول میدهم پسری باشم که روحش شاد باشد؛ درسم را خوب بخوانم، در ورزش و اخلاق مثل خودش باشم و نگذارم مادرم احساس تنهایی کند.
نوید شاهد: خانم ناصری، به عنوان زنی که ۱۶ سال در کنار این شهید زیستهاید و صبورانه پای داغ او ایستادهاید، چه پیامی برای مردم و مخاطبان نوید شاهد دارید؟
همسر شهید: شهدای ما ترسی از مرگ نداشتند، چون راه را انتخاب کرده بودند. حامد عاشق خانواده و فرزندش بود، اما زمانی که پای دفاع از میهن و امنیت این خاک به میان آمد، حتی لحظهای تردید به دل راه نداد. آرزو میکنم خون پاک شهدای مظلوم ما، پیونددهنده وحدت بیشتر مردم و نابودی ظالمان عالم باشد. یادش همیشه در قلب ما سبز و لبخندش تا ابد تسلای روح ما خواهد بود.
انتهای پیام/