گفتوگو با مینا ملاوردی همسر شهید «جواد پازوکی»
آخرین کلام شهید: من عاشق رهبرم هستم، باید برگردم
«من عاشق رهبرم هستم، باید برگردم»؛ این آخرین کلامِ جواد پازوکی بود که در ذهنِ همسرش حک شد و او را راهیِ مسیری کرد که به شهادت ختم شد. مینا ملاوردی، همسرِ این شهیدِ والامقام، در روایتی شنیدنی از زندگیِ مردی میگوید که در عینِ صبوری و مهربانیِ خانوادگی، روحی بزرگتر از این دنیا داشت. این گفتوگو، بازخوانیِ زندگیِ شهید پازوکی است؛ کسی که تعهد به آرمان را بر هر چیزی مقدم دانست و سرانجام، پاداشِ آن ایمانِ راسخ را در میانِ آوارهای حادثه گرفت.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ، وقتی از زندگی با جواد میگوید، کلماتش بوی دلتنگی میدهد، اما نگاهش پر از افتخار است. مینا ملاوردی، همسر شهید جواد پازوکی، از مردی میگوید که در عینِ صبوری و مهربانی، عاشق شهادت بود. کسی که حتی در روزهای آخر، نشانههای این پرواز را با او در میان گذاشته بود. این روایت، بخشی از خاطرات زندگی مشترک کوتاه اما پربارِ جواد پازوکی از زبان همسر اوست.
مردی که همیشه لبخند میزد
مینا ملاوردی هستم. در ۱۹ سالگی با جواد آشنا شدم و ازدواج کردم. حاصل این زندگی، دو دختر به نامهای «پریماه ۱۴ ساله» و«مهریماه ۷ ساله» هستند. اگر بخواهم از جواد بگویم، فقط مهربانی به یادم میآید. مردی که از خانواده خودم هم برایم عزیزتر بود.
او مردی بود که هیچوقت عصبانی نمیشد؛ همیشه خنده بر لب داشت. در کارهای خانه پا به پای من کمک میکرد. یادم هست وقتی از سر کار میآمد، کلید که میانداخت، خنده را به خانه میآورد.
عاشقِ شهادت بود
جواد دائمالوضو بود و در طول سال همیشه روزه بود. فقط گاهی که خیلی اصرار میکردم و میگفتم «امروز روزه نگیر، بیا باهم ناهار بخوریم»، قبول میکرد. او عاشق رهبرش بود و همیشه آرزو داشت به مقام شهادت برسد. انگار روحش برای این دنیا کوچک بود. برایش فرقی نمیکرد کجا باشد، مهم برای او خدمت در راه آرمانهایش بود.
آخرین روز و آخرین دیدار
روزی که حادثه در بیت رهبری اتفاق افتاد، جواد آنجا بود. من آن روزها کنارش بودم. یادم میآید که لباسهایش خاکی بود و مضطرب، اما با این حال گفت: «من عاشق رهبرم هستم، باید دوباره بروم.»
روز شهادتش، ساعت ۶ عصر به او زنگ زدم. نمازش را خوانده بود و داشت افطار میکرد. گفتم: کی میآیی؟ منتظرت هستم. گفت: امشب را میمانم، فردا ساعت ۴ میآیم. گفتم: من را منتظر نگذار، حتماً بیا. قول داد که بیاید. ساعت ۹ شب دوباره به او پیام دادم و جوابم را داد. اما ساعت ۱۰ شب که پیام دادم، دیگر خبری نشد. دلم شور افتاد. چادرم را سر کردم و با بچهها سوار ماشین شدم و به سمت محل کارش رفتم. صحنهای که دیدم شبیه فیلمهای جنگی بود؛ انگار همان جنگ ۸ سال دفاع مقدس را دوباره میدیدم. شیشهها خرد شده بود، آتش از همه جا زبانه میکشید، نظامیها در خیابان بودند و پیکرهای شهدا و مجروحان را بیرون میکشیدند.

۲۵ روز چشمانتظاری
تا صبح ساعت ۶ آنجا بودم. بعد بچهها را به خانه بردم و دوباره برگشتم. ۱۸ بار به منطقه بیت رهبری رفتم تا ۱۰ صبح که خبر شهادتش را شنیدم. گفتند پیکرش زیر آوار مانده است. ۲۵ روز تمام، از۱۱ تا ۲۹ اسفند، ما در انتظار و جستوجو بودیم. برادر، داماد وو فامیلهایش، همکارانش که دوست صمیمی او بودند، همه آمدند؛ مدام به خاطر احتمال حملات مجدد از ما میخواستند که محل را تخلیه کنیم، اما خودشان بیوقفه با نیروهای امدادی و سگهای زندهیاب، در پی پیکر شهدا بودند تا آنها را از زیر آوار بیرون بیاورند. وقتی بعد از ۲۵ روز پیکرش پیدا شد، همه میگفتند چقدر تمیز و آرام است؛ انگار شهادت، پاداشِ آن همه وضو و نماز و روزهاش بود.
آخرین هدیه و آخرین وصیت
چند روز قبل از شهادت، حرفهای عجیبی میزد. انگار میدانست قرار است برود. یک روز قبل از شهادتش، همه کارها را یکجا انجام داد؛ تمام وسایل باارزشی که برای خودش نگه داشته بود، یکجا به من سپرد. کارهای مربوط به خانه و بچهها را سر و سامان کرد، پول شهریه مدرسه بچهها را داد و حتی برایم هدیه خریده بود.
با آرامشی خاص، آخرین حرفهایش را زد و گفت: «اگر خبری از من نشد، حتماً خودت به دنبالم بیا. فقط مراقبِ بچهها باش، آنها را خوب تربیت کن و حواست به خودت باشد؛ با آدمهای خوب بگرد.» بعد هم فرزند کوچکم را بوسید، به آغوش فشرد و با نگاهی که گویی میدانست این وداعِ آخر است، گفت: «دلم خیلی برای بچهها تنگ میشود.»
پیامی برای مردم ایران
من امروز بهعنوان همسر شهید جواد پازوکی، از هموطنانم درخواستی دارم؛ میدانم که فشارها و مشکلات اقتصادی، واقعیتی غیرقابلانکار است، اما کشورمان را به بهایِ ناچیز به دشمنانی که مسببِ رنجهای جوانان ما بودهاند، نفروشیم. مبادا در برابر دسیسهها، میدان را خالی کنیم و خود را ببازیم.
شهادت لیاقت جواد بود؛ مبارکش باشد. اما وظیفه ماست که میراثدار این راه باشیم.
گفتوگو و تنظیم: جلیلی نسب