آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۳۲۵
۱۱:۲۱

۱۴۰۵/۰۶/۲۹
گفت‌و‌گو با «منصوره عبدی» مادر شهید «محمد خلج»/ قسمت دوم

وداع زیر سایه‌ی قرآن؛ روایتی از آخرین دیدار و پرواز تا معراجِ شهادت

مادرش می‌خواست او را از زیر قرآن رد کند تا با برکتِ کلامِ خدا راهی شود، اما نمی‌دانست این، آخرین تماشای قامتِ بلندِ فرزندش است. شهید «محمد خلج»، جوانی که آرزوهایش را در خانه‌ای نوساز گره زده بود، در حمله رژیم صهیونیستی در میدان فردوسی برای نجات همکارانش به دلِ خطر زد و به شهادت رسید. این روایت، بازخوانیِ آخرین وداعِ مادری است که فرزندش را در راهِ آرمان‌های انقلاب هدیه کرد و امروز با صلابت، همچنان ایستاده است.


 
وداع زیر سایه‌ی قرآن؛ روایتی از آخرین دیدار و پرواز تا معراجِ شهادت
 
به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ، در قسمت نخست، از محمدِ «عاقبت‌به‌خیر» گفتیم؛ از جوانی که با استخاره، مسیرِ آسمانی‌اش را برگزید. اما داستانِ محمد، فراتر از یک انتخابِ ساده بود؛ او تلفیقی از شیطنت‌هایِ شیرینِ کودکی در کوچه پس‌کوچه‌های «محله گلریز» و دغدغه‌هایِ مردانه‌ی یک سرباز بود که برای امنیتِ وطن، از همه چیز گذشت.

در این بخش، به آخرین روزهایِ زندگیِ او سر می‌زنیم؛ به خانه‌ای که با هزار امید برای شروعِ زندگیِ مشترک با همسر و فرزندش آراسته بود و وداعی که زیر سایه‌ی قرآن رقم خورد. این، روایتِ چشم‌هایِ بی‌قرارِ مادری است که در غبارِ آن حادثه، میانِ آمبولانس‌ها، مستأصل به دنبالِ پیکرِ سوخته‌ی جگرگوشه‌اش می‌گشت.

 
از شیطنت‌های «گلریز» تا قامتِ استوار در پادگان

محمد از همان روزهای نخست، در کوچه‌های محله‌ی گلریز، با آن روحیه و انرژیِ خاصش خودش را نشان می‌داد. کودکی بود که عاشقِ رانندگی بود؛ هنوز دستش به فرمان نمی‌رسید، اما نگاهش به جاده‌ها، نشان از اشتیاقِ عجیب‌اش داشت. با تمام آن شیطنت‌های کودکانه، بسیار به من وابسته بود؛ چنان که گویی بندِ دلش همیشه به من بسته بود.

این ویژگیِ شخصیتی، با گذشت زمان و در دورانِ سختیِ آموزشی در پادگان اراک، به یک استواریِ مثال‌زدنی تبدیل شد. او یاد گرفت که چگونه در میانِ سختی‌ها، سر خم نکند. همان سال‌ها بود که پیوندِ زندگی‌اش با دخترخاله‌اش شکل گرفت؛ ازدواجی که محمد را با مسئولیت‌های جدیدی روبرو کرد، اما او همیشه با همان نگاهِ امیدوار به آینده، پیش می‌رفت.

چیدمانِ نیمه‌تمام/ خانه‌ای که منتظرِ «بعد» بود

محمد برای خانه‌ی جدیدشان خیلی برنامه‌ریزی کرده بود. می‌دانستم چقدر برای سروسامان دادن به زندگی‌اش تلاش می‌کند. چند روز قبل از آن روزهای پایانی، با کمک خواهرزاده‌اش «امیرعلی»، مشغولِ مرتب کردنِ خانه بودند. می‌خواست وقتی همسرش از خانه‌ی مادری به خانه‌ی جدید می‌آید، همه چیز چیدمان شده و مرتب باشد؛ می‌خواست غافلگیر شود و خوشحال. فرش‌ها را پهن کرده بودند و همه چیز آماده بود، جز پرده‌ها. نصبِ پرده‌ها را به «بعد» موکول کرده بود؛ اما افسوس که آن «بعد» برای محمد، دیگر در این دنیا نبود. انگار هر چیزِ نیمه‌تمامِ محمد، با رفتنِ او، تا ابد در دلِ ما ماندگار شد.

وداعِ ناتمام زیر سایه‌ی قرآن

آن روز، ماهِ رمضان بود. من روزه بودم و قرآن در کنارم بود. محمد می‌خواست برود تا هم کارهای اداری‌اش را تمام کند و هم سری به فرزندش آراد بزند. وقتی می‌خواست از در خارج شود، بی‌قراریِ عجیبی به جانم افتاد. انگار قلبم می‌دانست که این، آخرین دیدارِ ماست.
گفتم: «محمد، وایسا… از زیر قرآن ردت کنم.»
خندید؛ همان خنده‌هایی که همیشه آرامم می‌کرد. گفت: مامان، قرآن نمی‌خواهد! اما من که نمی‌خواستم او را بدونِ برکتِ این کتاب رها کنم، اصرار کردم. قرآن را آوردم و چند بار از زیرش ردش کردم. نمی‌دانستم با این کار، دارم برای آخرین بار، قامتِ بلند و باایمانِ پسرم را زیر سایه‌ی کلامِ خدا تماشا می‌کنم. آن روز، گوشیِ او خاموش بود؛ خاموشی‌ای که در تمامِ سال‌های خدمت، هرگز سابقه نداشت و همان سکوتِ تلفن، شروعِ دل‌آشوبی بی‌امان در دلِ ما بود.
 
وداع زیر سایه‌ی قرآن؛ روایتی از آخرین دیدار و پرواز تا معراجِ شهادت

جست‌وجو در میانِ آمبولانس‌ها؛ وقتی پیکرِ فرزندش شناسایی شد

وقتی خبر رسید اتفاقی در میدان فردوسی افتاده، دنیا بر سرم خراب شد. وقتی دیدم دخترعمه‌اش و همسرش بی‌خبر به خانه‌ی ما آمدند، فهمیدم که محمد دیگر در مسیرِ برگشت نیست. پدرش، با آن قلبِ پُر از اضطراب، به محل حادثه رفت. او میانِ جمعیت و میانِ آمبولانس‌های در رفت‌وآمد، با چشمانی هراسان، دنبالِ پیکرِ محمد می‌گشت.
در نهایت، از روی قدِ بلند و استوارش، او را میانِ شهدا شناسایی کرد. وقتی کاور را از روی چهره‌اش برداشتند، دید که صورتش سوخته است.
 وقتی حمله اول رخ داد، محمد برای نجاتِ همکارانش به دلِ حادثه زد. لحظه‌ای بعد، موشک دوم رژیم صهیونیستی به همان نقطه اصابت کرد و همان شد که محمد، در اوجِ ایثار، به مقامِ رفیعِ شهادت رسید.

ایستادگی در مسیرِ حق

حالا که به آن روزها فکر می‌کنم، هنوز از خودم می‌پرسم: محمد، تو که این‌قدر به من وابسته بودی، چرا این‌قدر زود من را تنها گذاشتی؟ اما پاسخِ من، همان ایمانی است که در چشمانش می‌دیدم. او راهِ خود را انتخاب کرده بود.
من یک پسر داشتم و آن یک پسر را در راهِ اسلام و رهبری، هدیه کردم. اگر ده‌ها فرزند هم داشتم، باز هم برای این آرمان‌ها می‌دادم. ما این فرزندان را با سختی و عشق بزرگ کردیم، اما ما اهلِ عقب‌نشینی نیستیم. ما با تمامِ وجود، پایِ رهبرمان و پایِ این مسیر ایستاده‌ایم، تا روزی که دولتِ امام زمان (عج) بر زمین جاری شود.
 
کلامِ آخر

به پایانِ این گفت‌وگو که می‌رسیم، تصویرِ تمامِ جوانانی که در اوجِ آرزوهایشان، میانِ خانه‌هایی که برای شروعِ یک زندگیِ مشترک چیده بودند، پر کشیدند، پیشِ چشمانمان مجسم می‌شود. حکایتِ شهید «محمد خلج»، حکایتِ هزاران جوانی است که «شورِ زندگی» را در قلب داشتند، نه شوقِ به مرگ؛ اما وقتی پایِ امنیتِ این سرزمین در میان بود، نبردِ نابرابرِ با دشمنِ کوردل، تمامیِ رویاهایشان را در یک لحظه ناتمام گذاشت.

این شهیدان، «خانه به دوشانِ راهِ حقیقت» بودند؛ کسانی که چشم‌انتظارانشان، با سفره‌هایی که به امیدِ بازگشت پهن کرده بودند، هنوز هم در قابِ در ایستاده‌اند و هر صدایِ پایی را نویدِ بازگشتِ عزیزشان می‌پندارند. اما حقیقتِ این وداع‌هایِ ناگهانی، نه در شکستِ آرزوها، که در معاوضه‌ی آن با جاودانگی است. آن‌ها آرزوهایِ کوچکِ زمینی را با وسعتِ بی‌کرانِ بهشت معاوضه کردند تا ما، در خانه‌هایی که به امنیتِ خونِ آن‌ها بنا شده است، آرام بمانیم.

یادِ این جوانان، نه به عنوانِ کسانی که زندگی را باختند، بلکه به عنوانِ فاتحانِ زندگی است که آن را فدا کردند.
 
گفت‌و‌گو و تنظیم: جلیلی نسب

گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه