سربازی که بلیطِ شهادتش را یک روز جلو انداخت
به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ مادر شهید مجید فیلی از خاطرات پسرش این چنین میگوید: مجید از همان کودکی، روحی بزرگ و اعتقادی راسخ داشت. مسجد جامع، برای او تنها یک مکان نبود، خانهی دومش بود. شبهای احیا، سینه زنی و مراسمهای مذهبی، مجید را در صف اول میدیدند. یادم هست یک بار که از دورههای آموزشیِ شمال برگشته بود و کسالت داشت، به من گفت: «مادر، دلم نمیخواهد نماز صبحم قضا شود، لطفاً مرا بیدار کن.» صبح که شد، دیدم پیش از آنکه من بیدار شوم، وضو گرفته و آمادهی مناجات است. او سربازِ واقعیِ خدا بود.

خشت به خشت، در مسیرِ خدمت
او تنها اهلِ عبادت نبود؛ کار و تلاش در خونش بود. در روزهای انقلاب، همپایِ جوانانِ انقلابی در خرمشهر، شبانهروز نگهبانی میداد. یادم میآید وقتی مجسمهی طاغوت را پایین کشیدند، مجید از همان شب تا صبح برای حفاظت از دستاوردهای مردم بیدار بود. بیرون از خانه هم، خستگی برایش معنا نداشت؛ با برادرش به کارگری و بنایی میرفت تا کمکخرجِ خانه باشد. هرگز بیکار نمینشست؛ یا در مسجد بود، یا در ورزشگاه و یا در حالِ کار و فعالیت.
سربازی که برای رفتن بیقرار بود
اولین بار که خواست به جبهه برود، گفتم: «مجید، صبر کن دیپلمت را بگیر بعد برو.»، اما او نگاهی عمیق به من کرد و گفت: «مادر، میترسم جنگ تمام شود و من برگردم و ببینم دوستانم شهید شدهاند و من ماندهام. نمیخواهم شرمندهی رفقایم باشم.» آنقدر برای رفتن بیقرار بود که حتی بلیطی را که برادرش برای سفرش گرفته بود، یک روز جلو انداخت. میگفت: «وقتی در جبهه پیرمردها و نوجوانهای کمسنوسال را میبینم، خجالت میکشم دیرتر برسم.»
وصیتِ سبز و آبیِ مجید
مجید پیش از آخرین اعزام، همه چیز را میدانست. به خالهاش گفته بود که این سفرِ آخر است. وصیتنامهاش را نوشت و در جیبش گذاشت تا اگر به دستمان نرسید، بدانیم حرف دلش چه بوده است. خواسته بود در گلزار شهدای بوشهر آرام بگیرد و سایبانی به رنگ آبی بر سر مزارش بزنیم. سفارش کرده بود: «به جای گریه و زاری، شیرینی پخش کنید.» او میخواست مسیرش، مسیرِ افتخار باشد.
آخرین نگاه
بهترین و ماندگارترین خاطرهام از مجید، همان وداعِ آخر است. او که همیشه از بوسیدن و ابراز احساسات فاصله میگرفت، وقتی میخواست برود، سرش را بر شانههایم گذاشت و گفت: «مادر، هرچقدر میخواهی مرا ببوس.» پرسیدم: «مجید، مگه تو از این کار بدت نمیآمد؟» با لبخندی آرام گفت: «این بار فرق میکند…» و تا لحظهای که در حیاط مدرسه از دیدگانم دور میشد، برایم دست تکان میداد.
آلبومِ یادگار
چند روز قبل از شهادتش، از خالهاش خواسته بود برایش آلبومی بخرد. عکسهایش را با دقت در آن چید و با دستخط خودش بر روی آن نوشت: «آنگاه که نیستم، با نگاهی به عکسهای گویای بیروح، خاطراتِ با هم بودنمان را به یاد آر.»
او رفت تا بماند؛ رفت تا پرچمِ آزادگیِ ما بوشهریها همیشه برافراشته بماند. مراسم تشییعِ او، شبیه به عاشورا بود؛ حماسهای از حضورِ مردم که نیاز به هیچ دعوتی نداشت. او نه تنها فرزندِ من، که فرزندِ تمامِ این خاک بود.
شهید فیلی در شب بیست و ششم شهریور ۱۳۶۱، پس از یک شب درگیری و هلاک کردن شمار زیادی از دشمنان، در سحرگاه برای نماز صبح از نبرد دست کشید. وضو گرفت، نماز خواند و سپس تیربارش را برداشت تا دوباره بجنگد. ساعت ۵:۳۰ صبح، تیری پیشانیاش را بوسید؛ همان پیشانیای که لحظاتی پیش مهر نماز را بوسیده بود.
پیکر پاکش در سی و یکم شهریور، در قطعه شهدا در بهشت صادق بوشهر به خاک سپرده شد. روحش در آسمانها آرام گرفت و نامش در دلها جاودانه شد.