آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۱۴۲
۰۹:۲۳

۱۴۰۵/۰۶/۲۱
گفت و گوی با همسر شهید جنگ تحمیلی سوم «مهدی علیدادی»

پنج‌شنبه شهید می‌شوم و جمعه به خاکم بسپارید

همسر شهید مدافع وطن پاسدار مهدی علیدادی برایمان روایت می‌کند: «دوستان حاج مهدی پس از شهادت تعریف می‌کردند که با یقینی عجیب به همه‌ گفته بود: «من پنج‌شنبه شهید می‌شوم؛ جمعه هم بی معطلی و بدون اینکه فاصله‌ای بیفتد، مرا به خاک بسپارید. نمی‌خواهم پیکرم جایی بماند یا به این طرف و آن طرف برده شود.»


پاسدار شهید مهدی علیدادی در یکم مرداد ماه سال ۱۳۶۰ در اهواز در خانواده‌ای مؤمن، مذهبی و ولایت مدار دیده به جهان گشود. پدرش کریم و مادرش شهربانو نام داشت وی پس از اخذ مدرک دیپلم به دلیل علاقه خاصی که به نظام داشت لباس سبز پاسداری را بر تن کرد پس از آن وارد دانشگاه شد و تا مقطع دکترا به تحصیلات خود ادامه داد، سرانجام این شهید بزرگوار در چهاردهم اسفند ماه بر اثر حمله موشکی رژیم صهیونیستی و آمریکایی در حین عملیات پهپادی به فیض عظیم شهادت نائل آمد و نام بلند خود را در دفتر شهدای مدافع وطن ثبت کرد پیکر مطهرش پس از تشییع باشکوه در گلزار شهدای اهواز آرام گرفت.

پنج‌شنبه شهید می‌شوم و جمعه به خاکم بسپارید

شهادت تنها یک اتفاق تاریخی یا حماسه‌ای محصور در خطوط مقدم جبهه نیست؛ بلکه ثمره‌ی عشقی عمیق، زلال و ریشه‌دار است که نخست در دل و جان یک زن شکوفا شده است، پیش از آنکه رزمنده‌ای گام در میدان نبرد بگذارد و بند‌های تعلقات دنیوی را بگسلد این زن است که با دست‌های لرزان، اما قلبی سرشار از ایمان، کاسه‌ی آب و قرآن را بدرقه‌ی راهش می‌کند او با آگاهی کامل از اینکه با رفتن همسر، تکیه‌گاه و همسفر زندگی‌اش تمام جهان پیرامونش دگرگون خواهد شد و بار سنگین تنهایی، دلتنگی و مسئولیت بردوش او خواهد افتاد، این مسیر پرفراز و نشیب را انتخاب کرد.

این نوع دلدادگی از جنس تمنا‌های معمول زمینی نیست؛ بلکه تجلی ناب «عشق تسلیم در برابر خواست خدا» است. عشقی که در آن خواست معبود بر تمام تمایلات قلبی پیشی می‌گیرد و ماندن در کنار معشوق، فدای پرواز او به سوی بی‌نهایت می‌شود.

تاریخ دفاع مقدس و روایت‌های ماندگار ایثار، همواره دو چهره دارد: چهره‌ای که در نبرد رقم خورد، و چهره‌ای دیگر که در سکوت اتاق‌ها، کنار گهواره‌ی کودکان چشم به راه و در دلتنگی‌های غروب به تصویر کشیده شد.

زن در این مکتب، تماشاگر صرف حماسه نبود، بلکه خودْ رکن بنیادین ایثار بود او پا روی تمام آرزو‌های جوانی‌اش گذاشت تا مرد خانه با خاطری آسوده و گامی استوار در معرکه حاضر شود این تسلیم و همراهی، ناشی از انفعال یا بی‌تفاوتی نبود؛ بلکه شجاعتی بی‌بدیل بود که در آن زن آگاهانه تلخی فراق را چشید تا شیرینی عزت و آزادگی برای یک امت باقی بماند.

با پرواز همسر و آغاز جاودانگی او رسالت همسر شهید پایان نمی‌یابد بلکه فصل تازه‌ای از جهاد آغاز می‌شود؛ جهادی از جنس روایتگری، استقامت و زنده نگه داشتن یاد و مرام شهید او علم دار راهی می‌شود که به وسعت تاریخ امتداد دارد در پس هر وصیت نامه‌ی پرشور و هر نامه‌ی عاشقانه‌ای که از خط مقدم به خانه می‌رسید دلی تپنده بود که شهید را به ایستادگی دعوت می‌کرد و امروز همان دل ستون استوار خانه‌ای است که عطر شهادت در آن جاری است.

این همان حقیقت ناب است: پشت سر هر مردی که تا ملکوت پر کشید زنی ایستاده بود که با دست‌های زهرایی‌اش بال‌های پرواز او را گشود و صبورانه در برابر مشیت الهی سر تعظیم فرود آورد.

در همین راستا و به منظور بازخوانی جلوه‌هایی از ایثار، بردباری و دلدادگی همسران صبور شهدا خبرنگار نوید شاهد خوزستان به گفت‌و‌گو با بانو «زهرا علیدادی»، همسر فداکار پاسدار شهید مدافع وطن «مهدی علیدادی» نشسته است تا برگ‌هایی زرین از زندگی مشترک، مرام جهادی و ناگفته‌های روز‌های همراهی با این مدافع غیور وطن را به نظاره بنشیند؛ گفت‌وگویی خواندنی که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید.

پنج‌شنبه شهید می‌شوم و جمعه به خاکم بسپارید

از رد پای کودکی تا آغاز یک زندگی ساده در جوار بارگاه رضوی

حاج مهدی پسر عمویم بود و از همان دوران کودکی در دور همی‌ها و مناسبت‌های خانوادگی او را می‌دیدم، اما پس از چند سال بخاطر پدرم به تهران نقل مکان کنیم به همین خاطر دیدارهایمان محدود شد و مهدی را فقط سالی یک‌بار آن هم در سفر‌های نوروزی و صله‌رحم می‌دیدیم.

از همان دوران مادرم علاقه عجیبی به حاج مهدی داشت اخلاق و منش او چنان به دل مادرم نشسته بود که همیشه می‌گفت: «خیلی دلم می‌خواهد مهدی دامادم شود» با اینکه خواستگاران دیگری هم داشتم، اما مادرم با اصرار و صحبت‌هایش تلاش می‌کرد مرا هم راضی کند می‌گفت: «پسر بسیار مؤمن، سر به زیر و شایسته‌ای است و واقعاً او را مثل فرزند خودش دوست داشت.

هیجده ساله بودم و روز‌های پایانی دوره دیپلم را می‌گذراندم که سال ۱۳۸۲، حاج مهدی که جوانی بیست و یک ساله‌ای بود رسماً به خواستگاری‌ام آمد، مسیر وصلت ما با صبوری و آرامش طی شد؛ نزدیک به دو سال دوران نامزدی و دو سال هم دوران عقد را سپری کردیم تا اینکه سرانجام در سال ۱۳۸۶ زندگی مشترکمان را زیر یک سقف آغاز نمودیم.

حاج مهدی به برگزاری مراسم پر زرق و برق عروسی رضایت نداشت؛ با همان نجابت همیشگی‌اش می‌گفت: «نمی‌خواهم در آغاز زندگی مان، خواسته یا ناخواسته فضایی برای گناه ایجاد شود اگر شما هم رضایت بدهید به جای جشن عروسی راهی ماه عسل و زیارت شویم.» من هم با جان و دل پذیرفتم و زندگی مشترکمان را با سفر به پا بوس ولی نعمتمان حضرت علی بن موسی‌الرضا (ع) متبرک کردیم.

در روز‌های اقامتمان در مشهد مقدس، مقید بودن او به نماز اول وقت جلوه‌ای دوچندان داشت در تمام مدتی که آنجا بودیم هر کجا که می‌رفتیم و هر برنامه‌ای که داشتیم، حاج مهدی تأکید ویژه‌ای داشت که هنگام اذان حتماً هر دو در حرم مطهر حاضر باشیم و نمازهایمان را اول وقت و در جوار مضجع شریف امام هشتم اقامه کنیم.

از شوخی‌های صمیمانه در خانه تا هم‌فکری‌های هنری 

زندگی ما فراتر از یک نسبت ساده زن و شوهری بود ما دختر عمو و پسرعمو بودیم و پیوند عاطفی و صمیمیت عمیقی میانمان جریان داشت حاج مهدی برای من قبل از هر چیز یک رفیق تمام‌عیار بود همیشه با هم بگو و بخند شوخی داشتیم.

حاج مهدی در بخش فرهنگی سپاه خدمت می‌کرد و من نیز به واسطه تحصیلم در رشته هنر همیشه طرف مشورت او بودم همیشه با احترام می‌گفت: «شما که در رشته هنر تحصیل کرده‌ای، سلیقه و نگاه خوبی داری.» در کار‌های فرهنگی اش نظراتم را جویا می‌شد از ایده‌ها و پیشنهاد هایم بسیار استقبال می‌کرد و آنها را به مرحله اجرا درمی‌آورد من هم همواره درباره کار‌های هنری‌ام از نگاه و نظرات دقیق او بهره‌مند می‌شدم.

از شوق تولد ریحانه تا غروب دلتنگی‌های دخترانه‌اش در سوگ پدر 

ریحانه نخستین ثمره زندگی مشترک ما بود، دختری که چهره زیبایش سخت به پدرش شباهت داشت از میان سه فرزندمان ریحانه تنها فرزندی بود که حاج مهدی هنگام تولدش حضور داشت و خودش با دسته‌گل و جعبه شیرینی و چهره‌ای سرشار از شوق و لبخند به بیمارستان آمد تا ما را به خانه ببرد برای تولد دو فرزند دیگرمان دست تقدیر و لباس جهاد او را به مأموریت کشانده بود و پدر و مادرم به بیمارستان آمدند و ما را به خانه آوردند.

دلبستگی عجیبی میان ریحانه و پدرش وجود داشت عشقی دوطرفه و عمیق، حاج مهدی با وجود مشغله‌های فراوان و خستگی کار، به محض بازگشت به خانه تمام خستگی اش را پشت در می‌گذاشت. ریحانه را در آغوش می‌کشید صورتش را غرق بوسه می‌کرد پای صحبت‌های کودکانه‌اش می‌نشست و با حوصله می‌پرسید: «خب دختر قشنگم، امروز چطور گذشت؟ چه کار‌ها کردی؟»

او که دوره‌ای در آموزش و پرورش مسئولیت داشت و کادر آموزشی را می‌شناخت مدرسه و تحصیل ریحانه را لحظه به لحظه دنبال می‌کرد وقتی ریحانه با ذوق از برنامه‌ها و زحمات مدیر و معلمانش می‌گفت حاج مهدی لبخند رضایت می‌زد، با معلمان تماس می‌گرفت و با تواضع تشکر می‌کرد و می‌گفت: «ریحانه امروز از مراسم قشنگی که برگزار کردید خیلی خوشحال بود؛ خواستم خداقوت بگویم.»

حاج مهدی ذوق فکری و فرهنگی دخترش را با کتاب، فیلم‌های آموزنده و حضور در برنامه‌ها و مراسم‌های مذهبی پرورش می‌داد و قبل از هر چیز همیشه با محبتی پدرانه به او می‌گفت: «باباجان! اگر می‌خواهی همیشه عزیز دل من باشی اول حجابت را حفظ کن و بعد نمازت را اول وقت بخوان؛ ببین حجاب چقدر به تو وقار و زیبایی می‌دهد.»، از سن نه سالگی مدام برایش کتاب‌های جذاب درباره پوشش و معرفت دینی تهیه می‌کرد خوب یادم هست کتابی را که شامل دست نوشته‌ها و توصیه‌های شهید حاج قاسم سلیمانی به دخترش بود برای ریحانه تهیه کرد و با اشتیاق گفت: «دخترم، این کتاب و نامه‌های حاج‌قاسم را با دقت بخوان.»

پس از شهادت حاج مهدی، ریحانه تا ماه‌ها نمی‌توانست این حقیقت تلخ را باور کند پذیرش این داغ سنگین برایش بسیار سخت بود من تمام تلاشم را می‌کردم تا بغض هایم را پنهان کنم محکم بایستم و بچه‌ها را در آغوش بگیرم تا احساس تنهایی نکنند و فشار روحی به آنها وارد نشود با این همه گاهی وقت‌ها بهم میرخت می‌گفت: «من کاری ندارم من همین الان بابام را می‌خواهم» همه جمع می‌شوند او را آرام می‌کردند، اما هیچ چیز به اندازه رفتم بر سر مزار مطهر پدر آرامش نمی‌کرد وقتی که آرام می‌شد شروع میکرد خاطراتش را زمزمه می‌کرد: «بابایی اینجا من را برده بود، این را برایم خریده بود و با دوستم و بابا رفته بودیم بیرون و این‌طور شد»

«حاج مهدی» پناهگاهی برای دغدغه‌های جوانان فامیل

حاج مهدی در کنار تمام خصلت‌های معنوی اش روحیه‌ای بسیار شاد و صمیمی داشت اهل شوخی، بگو و بخند و خوش و بش بود او با بچه‌های فامیل نه به‌عنوان یک بزرگتر سخت‌گیر بلکه با زبان دوستی و رفاقت سخن می‌گفت، هنر اصلی او این بود که چنان اعتمادی در دل بچه‌ها ایجاد می‌کرد که اولین پناهگاهشان برای مطرح کردن مشکلات و درددل‌ها پدرشان (حاج‌مهدی) بود.

او که فرزند کوچک خانواده‌ای هفت نفره بود نگاهی پدرانه و در عین حال برادرانه به همه داشت بچه‌های برادران و خواهرانشان او را بیش از آنکه یک عمو یا دایی بدانند یک رفیق بی ریا می‌دیدند همیشه بانی جمع‌کردن این بچه‌ها برای حضور در مسجد و مجالس اهل‌بیت (ع) بود در مسیر‌های پیاده‌روی اربعین و سفر‌های کربلا او محور اتحاد و شادی بچه‌ها بود.

در برخورد با مشکلات آنها هیچ‌گاه سد نقد یا ملامت نمی‌ساخت اگر بچه‌ها دچار لغزش یا گرفتاری می‌شدند به‌جای سرزنش، با صبوری پای صحبت هایشان می‌نشست گاهی مسائلی وجود داشت که بچه‌ها حتی از والدین خود شرم می‌کردند مطرح کنند، اما با حاج مهدی چنان احساس راحتی داشتند که بی پرده همه چیز را می‌گفتند. او نیز با روی گشاده و دلسوزی تا جایی که در توان داشت آستین بالا می‌زد و گره از مشکلاتشان باز می‌کرد.

خادم بی ادعا خانواده‌های شهدا 

پدرم از رزمندگان و ایثارگران دوران هشت سال دفاع مقدس بود حاج مهدی مدام سراغ خاطرات پدرم را از من می‌گرفت و می‌پرسید: «عمو از جنگ چه می‌گفت؟ رزمنده‌ها آنجا چه می‌کردند؟» به ویژه اینکه پدرم با شهدای شاخص و نام آوری، چون شهید دکتر مجید بقایی و شهید اسماعیل دقایقی همرزم و دوست بود شنیدن رشادت‌ها و سیره این شهدای والامقام برای حاج مهدی بی‌نهایت جذاب و درس آموز بود.

او نیز از همان روز‌هایی که ردای سبز پاسداری را به تن کرد، خدمت به خانواده‌های معظم شهدا به‌ویژه مادران چشم‌انتظار شهدا، برایش یک رسالت قلبی و اولویت همیشگی شد ارتباطی عمیق و دلی با مادران شهدای دفاع مقدس داشت مرتب به دیدنشان می‌رفت و اگر کاری یا نیازی داشتند با تمام وجود پیگیری و حل می‌کرد همیشه در پایان دیدارهایش دست به دامن دعای خیرشان می‌شد و با فروتنی می‌گفت: «مادر! فقط برایم دعا کن» او حتی تک‌تک خانواده‌های معظم شهدای جنگ دوازده‌گانه مستقر در اهواز را فراموش نمی‌کرد و حضوری سرکشی می‌کرد پای صحبت‌ها و دغدغه‌هایشان می‌نشست و تا حد توان برای گره‌گشایی از کارشان قدم برمی‌داشت.

روایت یک فراق و آغاز جهاد؛ وقتی دلدادگی به ولایت معنای دیگری گرفت

صبح روز شنبه بود که از آغاز تهاجم دشمن مطلع شدیم بلافاصله وضعیت آماده‌باش و فراخوان اعلام شد حاج مهدی که آموزش‌ها و آمادگی‌های لازم را گذرانده بود و از قبل در هوا فضا دوره‌های خود را گذرانده بود همان شنبه شب عازم محل خدمت و مأموریت شد.

سحرگاه روز یکشنبه هم‌زمان با انتشار خبر تلخ شهادت رهبر حاج مهدی از محل مأموریت با من تماس گرفت در نقطه‌ای مستقر بود که هیچ‌گونه دسترسی به رادیو، تلویزیون و رسانه‌ها نداشت با صدایی لرزان و نگران پرسید: «اینجا زمزمه‌هایی شنیده‌ام می‌گویند آقا شهید شده‌اند حقیقت دارد؟» 

بند دلم پاره شد مانده بودم چگونه این خبر سنگین را به او برسانم، چون حاج مهدی ارادتی وصف‌ناپذیر به حضرت آقا داشت همیشه می‌گفت: «من پدر ندارم، پدر من آقاست.» تمام وجودش عشق به رهبری بود و می‌ترسیدم از شدت غصه و ضربه این خبر اتفاقی برایش بیفتد وقتی دوباره پرسید: «آیا این خبر واقعیت دارد؟» دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم؛ فریاد کشیدم: «یا صاحب الزمان» او که متوجه شده بود حالش به کلی دگرگون شد آن‌چنان منقلب شد که دیگر نتوانست صحبت را ادامه دهد حسین پسرم گوشی را از من گرفت تا شاید بتواند آرامش کند، اما از پشت خط صدای گریه و ناله‌های جانسوز حاج مهدی و همرزمانش در پادگان بلند شده بود.

پیش‌بینی حاج مهدی برای پرواز آسمانی‌اش

جنگ تازه آغاز شده بود همگی گمان می‌کردیم شاید این جنگ هم مانند جنگ دوازده روزه خیلی زود به پایان برسد، اما در دل حاج مهدی غوغای دیگری برپا بود او رازی را در سینه داشت که پرده از آن تازه بعد از شهادتش برداشته شد.

دوستان نزدیکش پس از شهادت تعریف می‌کردند که با یقینی عجیب به همه‌شان گفته بود: «من پنج‌شنبه شهید می‌شوم؛ جمعه هم بی‌معطلی و بدون اینکه فاصله‌ای بیفتد، مرا به خاک بسپارید. نمی‌خواهم پیکرم جایی بماند یا به این طرف و آن طرف برده شود.» و ما تا زمانی که خبر شهادتش نرسید از این حرفش بی خبر بودیم.

ما قبل از خانه جدیدی خریده بودیم و قرار بود به آنجا اثاث‌کشی کنیم حتی دیوار‌های خانه را خودش رنگ زد و پنجره‌ها را پنجره‌ها خودش آماده کرد. اما انگار دلش به ماندن در این دنیا نبود؛ همان روز‌ها به دوستانش گفته بود: «من پایم به این خانه جدید نمی‌رسد، در همین خانه‌ای که هستم شهید می‌شوم.» 

تنها دو سه روز مانده بود تا اثاث‌کشی کنیم جنگ شروع شد. حاج مهدی آماده‌ی رفتن شد شب قبل از شهادتش، آرام و مطمئن به یکی از دوستان بسیار نزدیک و صمیمی‌اش گفته بود: «من فردا شب شهید می‌شوم.» دوستش با خنده‌ای ناشی از ناباوری به او گفته بود: «نه بابا، این چه حرفیه می‌زنی؟! تو که تازه می‌خواهی وسایلت را ببری و در خانه خودت مستقر شوی!»، اما حاج مهدی به گفته بود: «می‌خواهی باور نکن»

آخرین نگاه در قاب خانه / شبی که وسایلش را جا گذاشت و چشم در چشمم نینداخت

چهارشنبه شب ساعت یازده و نیم بود که حاج مهدی به خانه آمد وسایل شخصی اش را به داد و گفت: «این‌ها رو پیش خودت نگه دار؛ نمی‌خوام با خودم ببرمشون.» همیشه قبل از رفتن به مأموریت‌ها همین کار را تکرار می‌کرد و با لحنی خاص می‌گفت: «اگر برنگشتم، میان دنبال این وسایل» آن شب هم گمان کردم طبق روال همیشگی سخن می‌گوید و ابداً به دلم بد راه ندادم که خطری در کمین باشد. با خودم گفتم حتماً مثل دفعات قبل نمی‌خواهد بار اضافی ببرد؛ وسایل را به امانت گذاشت و سفارش کرد اگر دوستانش آمدند تحویل آنها بدهم.

علاقه اش به «مجتبی» پسر کوچک‌مان وصف‌ناپذیر بود وابستگی عجیبی به او داشت و هر جا می‌رفت مجتبی را هم با خودش همراه می‌کرد ساعت‌ها با او بیرون می‌رفت و در تمام مراسم‌ها دست در دست هم بودند هر وقت کنارش نبود مدام احوالش را جویا می‌شد می‌گفت: «از شیرین کاری‌هاش برام فیلم بگیر و بفرست.» آن شب هم اولین سؤالش درباره مجتبی بود: «از مجتبی چه خبر؟ امروز چیکار می‌کرد؟» من هم با ذوق از کار‌های روزمره پسرمان برایش تعریف کردم.

هنوز زمان زیادی نگذشته بود که رو به من کرد و با اصرار گفت: «امشب برو خونه بابات؛ اینجا نمون.» دلیل این همه اصرار را نمی‌دانستم، اما تأکید زیادی داشت که حتماً بروم. وقتی مشغول جمع و جور کردن وسایل بودم، متوجه شدم او هنوز داخل خانه است. همیشه عادت داشتیم با هم از در بیرون برویم او هیچ وقت طاقت نمی‌آورد بعد از ما تنها در خانه بماند، اما آن شب انگار ماجرا فرق می‌کرد. من آماده رفتن شدم و او همچنان در خانه ماند؛ غریبانه در اتاق‌ها می‌چرخید و به گوشه و کنار در و دیوار نگاه می‌کرد گویی داشت با تک‌تک خاطرات خانه وداع می‌کرد.

برادرم دم در منتظر بود تا مرا به منزل پدری ببرد در لحظه رفتن برگشتم و گفتم: «کاری با من نداری؟ من برم؟» آرام سرش را پایین انداخت و گفت: «نه، کاری ندارم» حتی سرش را بالا نیاورد، انگار طاقت نداشت با من چشم در چشم شود مبادا بغض و رازش برملا شود آن شب هرگز در این حال و هوا نبودم که این رفتن، آخرین حضور اوست و همسرم دارد برای همیشه به سوی شهادت پرواز می‌کند.

وقتی خبر «تیر خوردن» به «پرواز» ختم شد

آن روز‌ها تجمعات و راهپیمایی‌ها تازه شکل گرفته بود مادرم پیشنهاد داد با هم برویم، اما به او گفتم: «مجتبی بی‌قرار می‌کند، الان اذیت می‌شود.» هم تازه افطار کرده بودیم و هم شرایط مهیا نبود پس همان‌جا در خانه ماندم و مجتبی را در آغوش گرفتم.

مادرم حاضر شد و رفت هنوز ۱۰ دقیقه از رفتنش نگذشته بود که ناگهان صدای باز شدن در آمد برگشتم و با چهره‌ای رنگ‌پریده و وحشت زده‌ی مادرم مواجه شدم قلبم گواهی داد اتفاقی افتاده است با نگرانی پرسیدم: «نرفتی؟ چرا این‌قدر زود برگشتی؟ چی شده؟» مادرم آرام و شمرده گفت: «زن عمو زنگ زد» پرسیدم: «خب؟» مکثی کرد و با صدایی لرزان ادامه داد: «می‌گن... می‌گن حاج مهدی تیر خورده.» با فریاد پرسیدم: «یعنی چی تیر خورده؟ کجا بوده؟ مگر عملیات بود؟»، چون من از جزئیات مأموریت او باخبر بودم، اما دیگران از عملیات پهپادی و موشکی بی‌اطلاع بودند و ما دانستم که کار او با اسلحه نیست مادرم گفت: «بیمارستان است؛ اگر می‌خواهی برویم.»

سراسیمه و هول زده به سمت لباس‌هایم دویدم تا هرچه زودتر راهی شویم مادرم که بی‌تابی و فریاد‌های از سر استیصال مرا دید دیگر تاب نیاورد داشت گفت: «زن‌عمو گفت مهدی شهید شده.»

بعد از آن کلمه، دیگر دنیا برایم تیره و تار شد چیزی نمی‌فهمیدم فریاد می‌زدم و نمی‌پذیرفتم: «دروغ می‌گویی! دروغ می‌گویی!» صدای دخترم که «ای وای بابام» می‌گفت، در گوشم می‌پیچید و حال همه‌مان دگرگون شد.

مادرم گفت: «همه خانه حاج پیمان (برادر همسرم) هستند، برویم آنجا.» وقتی رسیدیم، با سیل جمعیت روبه‌رو شدیم؛ چهره‌هایی که بسیاری از آنها را نمی‌شناختیم بعد‌ها فهمیدم همسرم در خفا چه کار‌های بزرگی برای این مردم انجام داده بود. هر کس از گوشه‌ای می‌آمد؛ یکی می‌گفت: «حاج مهدی آمد روستا و برایمان خانه ساخت»، دیگری از گره‌گشایی‌های او در مشکلات زندگی‌شان می‌گفت. آنجا بود که فهمیدم چرا پیکر همسرم دیگر در این دنیا جای نمی‌گرفت.

در پناه صبر زینبی؛ هم‌دردی با همسران شهید در مسیر ایستادگی

ما همسران شهید، از نوعی درک مشترک برخورداریم که تنها خودمان می‌توانیم آن را لمس کنیم این درک عمیق، تنها پلی است که ما را به یکدیگر پیوند می‌دهد ما تنها کسانی هستیم که می‌توانیم درد یکدیگر را بفهمیم و در کنار هم، روحیه خود را حفظ کنیم. تلاش می‌کنیم با تکیه بر صبوری، از این روز‌های سخت عبور کنیم و باور داشته باشیم که هر سختی و هر بحرانی روزی به پایان خواهد رسید.

در این مسیر دشوار، تنها تکیه‌گاه ما توکل به خداوند متعال است. همسر عزیزم پیش از رفتن، در کلامش و حتی در وصیت نامه اش، بر نکته‌ای بسیار حیاتی تأکید کرده بود او می‌گفت: «اگر من شهید شدم، تو باید صبر زینبی داشته باشی.»

امروز، در میان این طوفان‌های زندگی، ما تنها به توسل به حضرت زینب (س) پناه می‌بریم ما بر خود واجب می‌دانیم که با الگو گرفتن از آن بانوی بزرگوار، صبر زینبی پیشه کنیم؛ چرا که تنها با این صبوری و ایمان است که می‌توانیم از این بحران‌های بی‌امان عبور کرده و با سربلندی، مسیر ماندگار خود را ادامه دهیم.

سخن پایانی 

در پایان، می‌خواهم کلامی را بیان کنم که در واقع، حرف دل و خواسته صمیمانه تمامی خانواده‌های شهید است ما از همه شما تنها یک درخواست داریم که هرگز اجازه ندهید خون‌های پاک و بی‌گناه شهدای ما پایمال شود. مسیر ما، مسیر پیمودن راه ولایت است؛ پس خواهشمندیم که بر این اساس، همواره پیرو رهبری و ولایت فقیه باشید و از این حصار امن و امان، ذره‌ای فاصله نگیرید.

خواسته‌ی ما این است که یاد و خاطره‌ی این قهرمانان نه تنها در دل‌های ما، بلکه در تار و پود تاریخ و در ذهن نسل‌های آینده، زنده و جاویدان بماند و اجازه ندهید زمان، از یاد این فداکاری‌ها بکاهد ما می‌خواهیم این مسیر پرپیچ‌وخم، و با تکیه بر خون شهدایمان، همواره روشن و استوار باقی بماند. این تنها خواسته‌ی ماست؛ حفظ حرمت خون‌هایی که برای ایستادگی ریخته شد.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه