آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۶۰۴
۰۸:۴۶

۱۴۰۵/۰۶/۱۵
گفت‌و‌گو با مادر شهید جنگ تحمیلی استوار دوم «فردین مهدی پور بابادی»؛

پسری که تکیه‌گاه خانواده بود؛ روایت مادر شهید «فردین مهدی پور بابادی»

مادر شهید مدافع وطن استوار دوم «فردین مهدی پور بابادی» برایمان روایت می‌کند: «از فرزند ارشدی می‌گوید که از همان دوران نوجوانی شانه زیر بار سنگین مخارج خانه داد و با دسترنج کار در مغازه لبنیاتی تکیه‌گاه خانواده شد؛ جوانی غیور که علم و تعهد را در هم آمیخت تا رشته مهندسی پرواز پیش رفت و سرانجام در لباس خدمت به وطن نامش را در جریده عاشقان ایثار و شهادت جاودانه کرد.»


شهید فردین مهدی پور بابادی در شانزدهم اردیبهشت ماه ۱۳۸۰ در روستای مهدی آباد از توابع شهرستان لالی در خانواده‌ای مؤمن، مذهبی و ولایت مدار دیده به جهان گشود. پدرش مصطفی و مادرش زهرا نام داشت وی پس از اخذ مدرک دیپلم  با انگیزه خدمت به میهن اسلامی به جمع دلاور مردان ارتش جمهوری اسلامی ایران پیوست. این جوان غیور با تلاش، تعهد و شایستگی موفق به کسب درجه استوار دومی و تخصص «مهندسی پرواز» شد. سرانجام این شهید بزرگوار در پانزدهم اسفندماه ماه ۱۴۰۴ بر اثر حمله موشکی رژیم صهیونیستی و آمریکایی در شهرستان اصفهان در حین ماموریت به فیض عظیم شهادت نائل آمد و به یاران شهیدش پیوست. پیکر مطهر این شهید والامقام پس از تشییع باشکوه در شهرستان اصفهان در گلزار شهدای زادگاهش روستای مهدی آباد آرام گرفت.

پسری که تکیه‌گاه خانواده بود؛ روایت مادر شهید «فردین مهدی پور»

مادران شهدا، روایت زنده صبر و استقامت‌اند، بانوانی که با دستان پرمهر خود فرزندانی شجاع و مؤمن تربیت کردند و در روز‌های دشوار آنان را برای دفاع از میهن و ارزش‌های این سرزمین راهی میدان ایثار کردند. مادر شهید مدافع وطن «فردین مهدی‌پور بابادی» نیز از جمله مادرانی است که با ایمان و صبوری داغ فرزند شهیدش را به افتخاری بزرگ برای خانواده و ملت ایران تبدیل کرده است.

شهید «فردین» با روحیه‌ای سرشار از ایمان، غیرت و مسئولیت‌پذیری در مسیر دفاع از وطن و تأمین امنیت مردم گام برداشت او می‌دانست که پاسداری از آرامش و امنیت جامعه گاه با فدا کردن جان همراه است؛ اما با شجاعت و اخلاص، این مسیر را انتخاب کرد و سرانجام جان خود را در راه دفاع از ایران اسلامی تقدیم کرد.

مادر شهید، سال‌ها با عشق و دلسوزی فرزندش را پرورش داد و از همان دوران کودکی روحیه جوانمردی، فداکاری و خدمت به مردم را در وجود او نهادینه کرد برای یک مادر لحظه بدرقه فرزند به میدان خدمت آمیخته‌ای از نگرانی و افتخار است؛ نگرانی از دوری و خطر و افتخار از اینکه فرزندش برای دفاع از مردم و سرزمینش قدم برداشته است.

پس از شهادت «فردین» خانه مادر اگرچه از حضور فرزند خالی شد، اما یاد و نام او در تمام لحظات زندگی باقی ماند. قاب عکس شهید، خاطرات کودکی و جوانی او و روایت رشادت هایش بخشی از زندگی روزمره این مادر صبور است او با قلبی داغدار، اما روحی استوار نام فرزندش را با سربلندی بر زبان می‌آورد و شهادتش را ادامه راهی می‌داند که با ایمان و عشق به وطن آغاز شد.

مادر شهید «فردین» نماد نسلی از مادران ایرانی است که فرزندان خود را برای دفاع از امنیت، عزت و آرامش مردم تقدیم کردند. صبر این مادر بزرگوار، درسی ماندگار برای همه نسل هاست، درسی که نشان می‌دهد پشت هر شهید مادری ایستاده است که سال‌ها با عشق تربیت کرده با نگرانی انتظار کشیده و در نهایت با ایمان و استقامت بزرگ‌ترین سرمایه زندگی‌اش را تقدیم میهن کرده است.

نوید شاهد خوزستان این بار پای سخن‌های «زهرا جهانگیری» مادر شهید مدافع وطن استوار دوم «فردین مهدی پور» نشست تا از قصه ناتمام شهیدش را روایت کند که اگرچه جسمش به خاک سپرده شد، اما روح بلندش تا ابد در قلب این سرزمین جاری است.

پسری که تکیه‌گاه خانواده بود؛ روایت مادر شهید «فردین مهدی پور»

از تولد در یک آدینه پربرکت و هجرت به اهواز

فردین فرزند اولم بود که در یک روز جمعه در خانه پدری همسرم در روستای مهدی‌آباد از توابع شهرستان لالی به دنیا آمد او که نخستین نوه‌ای بود که در خانه پدربزرگش چشم به جهان می‌گشود به همین دلیل مادربزرگش نام او را انتخاب کرد.

با تولد فردین شادی و شور همه اعضای خانواده را فرا گرفت پدرش با خوشحالی و حال هوای وصف ناپذیر برای او قربانی داد، یکی از زن عموهایش که بنا بر حکمت الهی بچه دار نمی‌شد هنگام تولد فردین بند نافش را به نام خودش برید و به من گفت: «این پسر دیگر پسر من هم است.»

فردین را با تمام سختی‌ها در همان روستا بزرگ کردم وقتی چهار ساله شد به‌خاطر درس و مدرسه‌اش به شهرستان اهواز نقل مکان کردیم پس از فردین نیز خداوند دو پسر دیگر به من هدیه داد.

 

پسری که تکیه‌گاه خانواده بود؛ روایت مادر شهید «فردین مهدی پور»

تکیه‌گاه خانه و الگوی رفقا؛ روایتی از پختگی و مرام «فردین»

فردین از همان دوران کودکی برایم هم دختر بود و هم پسر عصای دستم و محرم رازهایم شده بود از کلاس ششم به بعد تمام قد کمک حالم شده بود به طوری که هر زمان بیماری بر من غلبه می‌کرد دلم گرم و خیالم راحت بود که فردین هست و نمی‌گذارد کار‌های خانه روی زمین بماند. 

با برادرهایش رفتاری لبریز از دوستی و صمیمیت داشت آن قدر به آنها نزدیک بود که هر کاری می‌خواستند انجام دهند ابتدا با فردین مشورت می‌کردند او هم در برابر آنها احساس مسئولیتی عمیق و برادرانه داشت و لحظه‌ای از راهنمایی و حمایتشان غافل نمی‌شداو که الگوی همه دوستانش شده بود حتی آن هم بدون مشورت و اجازه او دست به کاری نمی‌زدند

من و پدرش احترام و حرمت خاصی برای نظرش قائل بودیم هر تصمیمی که می‌خواستیم بگیریم با او تماس می‌گرفتیم و از او نظر خواهی می‌کردیم که آیا به صلاح است فلان کار را انجام دهیم؟

پسری که تکیه‌گاه خانواده بود؛ روایت مادر شهید «فردین مهدی پور»

هم‌دوش پدر، همراه مادر

پدرش نقاش ساختمان بود و به خاطر درد شدید کمر کار کردن برایش بسیار سخت شده بود از طرفی درآمد چندانی هم نداشت فردین درک بالایی داشت دلش طاقت نمی‌آورد سختی‌های خانه را ببیند.

همزمان با تحصیل در یک مغازه لبنیاتی مشغول به کار شد و بیش از دو سال در آنجا زحمت کشید آن روز‌ها مزدش را نقدی پرداخت میکردند، اما او حتی ریالی از آن پول را برای خودش خرج نمی‌کرد همین که به خانه می‌رسید تمام دسترنجش را دست‌نخورده در دستان من می‌گذاشت و با نهایت ادب و محبت می‌گفت: «مادر جان، این پول را بگیر، شاید گوشه‌ای از خرج و مخارج خانه را پر کند.»

پسری که تکیه‌گاه خانواده بود؛ روایت مادر شهید «فردین مهدی پور»

صله رحم و تواضع در جمع فامیل

احترام به پدر و مادر، بزرگ‌تر‌ها و حتی همسایه‌ها برایش مثل یک فریضه واجب بود با تمام فامیل رفت و آمد داشت و برای همه احترام ویژه‌ای قائل می‌شد فرقی میان خانواده مادری پدری نمی‌گذاشت دل همه را به دست می‌آورد. 

حیا و نجابت عجیبی داشت، وقت‌هایی که در جمع دور هم می‌نشستیم فامیل و آشنا خیلی سر به سرش می‌گذاشتند و شوخی می‌کردند، اما او هیچ وقت پاسخی که از سر بی‌ادبی باشد نمی‌داد تنها سرش را به زیر می‌انداخت با شرم لبخند می‌زد.

با اینکه در غربت در تهران و اصفهان مشغول کار و تلاش بود و وقتی به خانه باز می‌گشت با اینکه نیاز به استراحت داشت، اما هر بار که به مرخصی می‌آمد و بر می‌گشت خستگی راه را فراموش می‌کرد و حتماً به تمام فامیل سرکشی می‌کرد.

پسری که تکیه‌گاه خانواده بود؛ روایت مادر شهید «فردین مهدی پور»

از دانشگاه چمران تا تیپ ۹۵ زرهی 

پس از دریافت مدرک دیپلم برای ادامه تحصیل در دانشگاه اقدام کرد، دو سال پیاپی در کنکور دانشگاه فرهنگیان شرکت کرد و تا مرحله مصاحبه نیز پیش رفت، اما به دلیل مشکلاتی در ارائه ریز نمرات پذیرش او در این دانشگاه محقق نشد.

پس از آن دفترچه اعزام به خدمت گرفت و برای گذراندن دوره آموزشی به شیراز اعزام شد حدود ۲۰ تا ۲۵ روز از دوره آموزشی اش گذشته بود که خبر قبولی اش در رشته علوم سیاسی دانشگاه شهید چمران اهواز را دریافت کرد سپس برای ادامه تحصیل مرخصی گرفت.

دو سال در دانشگاه شهید چمران اهواز تحصیل کرد، اما علاقه فراوانش به نظام و خدمت در ارتش مسیر زندگی او را تغییر داد به همین دلیل در آزمون ورودی تیپ ۹۵ زرهی شرکت کرد و پس از قبولی برای ادامه تحصیل راهی تهران شد حدود دو سال در تهران تحصیل کرد و مدرک خود را گرفت سپس در اصفهان نیز تحصیلاتش را ادامه داد و در رشته مهندسی پرواز پذیرفته شد.

پسری که تکیه‌گاه خانواده بود؛ روایت مادر شهید «فردین مهدی پور»

پرهیز از نگرانی مادر، رمز پنهان رانندگی‌هایش

قرار بود برای خودش ماشین بخرد، اما من با خرید ماشین مخالفت می‌کردم به او می‌گفتم: «مادر، مسیر اصفهان تا اینجا خیلی طولانی است دوست ندارم با ماشین بیایی می‌ترسم برایت اتفاقی بیفتد.»

گاهی وقت‌ها پیش می‌آمد که با همکارش از اصفهان به خانه می‌آمد و، چون همکارش گواهینامه نداشت فردین با ماشین او رانندگی میکرد، اما پسرم این موضوع را به من نمی‌گفت وقتی به خانه می‌رسید تازه به من می‌گفت، چون می‌دانست اگر بفهمم خودش رانندگی می‌کند تمام شب خوابم نمیبرد برای همین چیزی نمی‌گفت تا به خانه برسد.

وقتی که می‌رسید اولین سؤالش این بود: «مامان، شام چی داری؟» هیچ وقت هم پیش نیامد اگر غذایی باب میلش نبود انتقاد کند هرچه در خانه داشتیم و دم دستمان بود برایش می‌آوردم غذا را می‌خورد اصلا هم اهل توقع و گله نبود.

یار همیشگی در بازار و زندگی

حتی برای خرید لباس هم همیشه با هم به بازار می‌رفتم و با هم به خرید می‌کردیم هم برای خودش لباس انتخاب می‌کرد هم برای من و پدرش چیزی می‌خرید. 

دوستانش وقتی لباس‌های شیک او را می‌دیدند از او می‌پرسیدند: «با چه کسی به خرید رفتی؟» او هم می‌گفت: «به خدا، من فقط با مادرم به خرید می‌روم.»

بخشندگی و دلی که برای دیگران می‌تپید

فردین کسی نبود که خودخواه باشد و فقط به خودش فکر کند با اینکه حقوق زیادی نداشت، همیشه بخشی از درآمدش را برای خانواده کنار می‌گذاشت می‌گفت: «مامان، این قسمت را برای مادربزرگ گذاشته‌ام.» گاهی وقت‌ها برای عمه اش هم جداگانه سهمی کنار می‌گذاشت و تا جایی که می‌توانست به اطرافیانش کمک می‌کرد.

هرجا می‌رفت دست خالی نمی‌رفت اگر قرار بود به دیدن کسی برود معمولاً با شیرینی یا هدیه‌ای کوچک و با دست پر می‌رفت به ندرت پیش می‌آمد که برای سر زدن به کسی چیزی همراه نداشته باشد.

دلش برای سالمندان هم می‌سوخت اگر پیرمرد یا پیرزنی را در خیابان می‌دید که نیاز به کمک داشت حتماً او را به مقصد می‌رساند و بعد به راه خود ادامه می‌داد.

آرامش‌بخش خانه‌ی 

وقتی مشکلی در خانه پیش می‌آمد او برای دلداری من می‌گفت: «مامان، این‌ها می‌گذرد و رد می‌شود، خودت را ناراحت نکن.» در برابر شیطنت‌های برادر کوچکش و بلند شدن صدایش، با متانت می‌گفت: «مامان، سن بلوغ است گوش نده.»

فردین هیچ‌گاه صدایش را در خانه بلند نکرد حتی اگر دنیا روی سرش خراب می‌شد هر درخواستی از او داشتم برآورده میکرد و هر کاری که از او می‌خواستم انجام میداد. او با همه‌ی جوانان هم سن و سالش متفاوت بود برخلاف همسایه‌ها که از دیر آمدن یا سرکشی فرزندانشان گله داشتند من هیچ وقت حرفی برای گفتن نداشتم، چرا که فردین تافته‌ای جدا بافته و هدیه‌ای از جانب خدا بود.

آخرین تماس در آستانه‌ی پرواز

آخرین باری که با او حرف زدم و صدایش را شنیدم، شب پیش از شهادتش بود با او تماس گرفتم و پرسیدم: «مامان جان، جاتون چطوریه؟ اونجایی که هستی و امنه؟» با اطمینان گفت: «بله مامان جان، جای ما خیلی خوبه، فقط سپاهی که جلومون بود رو زدند.» تمام وجودم لرزید. با نگرانی گفتم: «مادرجان، اگر می‌دانی جای خطر حس کردی، شب‌ها آنجا نخوابید بروید در ماشین خوابید»، اما او خندید گفت: «مامان، ما جایی که هستیم، اصلاً خطری احساس نمی‌کنیم.»

خبر شهادت 

با آغاز جنگ مجبور شدیم به روستای پدری همسرم برویم روستایی که حدود ۴۵ کیلومتر با روستای پدری خودم فاصله داشت، آن روز دعوت برادرم در روستای پدری بودیم غافل از آنکه تقدیر تلخ‌ترین خبر زندگی‌ام را در مسیر بازگشت برایم به همراه دارد.

در راه بازگشت به خانه بودیم که تلفن پسر دومیم زنگ خورد، یکی از اقوام همسرم که در هوانیروز مسجدسلیمان خدمت می‌کرد پشت خط بود، پرسید: «از برادرت فردین خبری دارید؟» پسرم با خاطری جمع و بی‌خبر از همه جا پاسخ داد: «بله، دیشب با مامان صحبت کرد گفت جایش امن است و هیچ خطری حس نمی‌کند.» 

وقتی به روستا رسیدیم در خانه برادر شوهرم ایستاد نگاهی به حیاط انداختم جمعیت زیادی از فامیل و وابستگان جمع شده بودند آن حجم از شلوغی ناگهانی مثل صاعقه بر سرم فرود آمد یکباره شوک سنگینی به تمام وجودم وارد شد احساس کردم تمام بدنم قفل شده است، اطرافیان که حال نزار و چشمان پر از ترس مرا دیدند حقیقت را پنهان کردند و گفتند: «چیزی نیست فردین فقط زخمی شده است.»

در همان حالت ناباوری و میان اشک و لرزش به هر دستاویزی چنگ می‌زدم چقدر در دلم نذر و نیاز کردم، چقدر دعا خواندم تا پسرم شفا پیدا کند غافل از آنکه اطرافیانم می‌دانستند فردین شهید شد من برای سلامتی پسری نذر می‌کردم که ساعتی پیش به شهادت رسیده بود.

باور کردن شهادت فردین هنوز هم برایم سخت و ناپذیرفتنی است زمان برای من در همان روز متوقف شده است هنوز هم در خلوت خودم در خیال و رویاهایم، چشم‌انتظار هستم همیشه فکر می‌کنم قرار است در باز شود و فردین برگرد.

پسری که تکیه‌گاه خانواده بود؛ روایت مادر شهید «فردین مهدی پور»

زندگی من در روز شهادت فردین تمام شد

از روزی که خبر شهادت فردین را آوردند، همیشه با خودم میگویم آیا دارم درست زندگی می‌کنم؟ اما حقیقت این است که زندگی من در همان روز شهادت او به پایان رسید از آن روز به بعد من فقط نفس می‌کشم جیگرم خون است و دیگر توان و تحمل هیچ چیزی را در این دنیا ندارم.

پسری که تکیه‌گاه خانواده بود؛ روایت مادر شهید «فردین مهدی پور»

افتخارم اوست، اما داغ مادرانه سنگین است

به وجودش با تمام وجود افتخار می‌کنم او مایه سربلندی من شد، اما من مادرم چطور فراموش کنم؟ ما او را با هزار سختی و مشقت بزرگ کردیم پدرش با عرق جبین و کارگری رنج‌ها کشید تا لقمه‌ای حلال بر سر سفره بیاورد خودم شب‌ها تا صبح دست به سوزن می‌شدم و لباس‌های محلی می‌دوختم تا با دسترنج آن بتوانم کتاب و دفتر‌های درسش را بخرم.

سخنی با مادر شهدا

من حال مادران شهدا را خوب درک می‌کنم، چون خودم این درد را با تمام وجود چشیده‌ام فرزند برای هر مادری عزیزترین سرمایه زندگی است و از دست دادنش آسان نیست با هر خبری که از پرکشیدن جگر گوشه‌ای می‌رسد، دلم دوباره می‌لرزد و همان روز‌های تلخ و شیرین خاطرات برایم زنده می‌شود، اما آن چه لبخند رضایت را بر لب‌های سوزان ما می‌نشاند، آگاهی از این حقیقت است که فرزندان ما نه برای رفتن که برای بقای امنیت، عزت و شرف این سرزمین سراسر نور گام برداشتند ما امانت‌دار خداوند بودیم و چه افتخاری بالاتر از این‌که این امانت گران‌بها در راه حق پذیرفته شود.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه