«داود همیشه میگفت عاقبتبخیری من در شهادت است»
به گزارش نوید شاهد البرز؛ در روزهایی که عطر شهادت در فضای خانوادههای ایثارگر میپیچد، بر آن شدیم تا در جستجوی معنای عمیقترِ فداکاری، به سراغ یکی از بانوان صبور و استوار برویم. سرکار خانم هاجر روشنگر، همسر مکرمه شهید سرهنگ پاسدار داود زندیه، تنها یک همسر نیست؛ او راویِ حماسهای است که در سکوت و با صبوری، در تار و پود زندگیاش تنیده شده است. در این گفتوگو، او با نگاهی روشن و قلبی سرشار از ایمان، به روایت زندگی، ویژگیها و لحظات واپسین عروج همسر شهید میپردازد. این مصاحبه، واکاویِ پیوند میان عشق انسانی و عشق الهی در مسیر شهادت است.
ریشههای اصیل و میراث خونین ایثار
در آغاز این گفتوگو، وقتی از پیشینه خانوادگی شهید صحبت میکنیم، با باستانی از شجاعت روبهرو هستیم. شهید داود زندیه، فرزند خلف خانوادهای است که خون شهادت در رگهایشان جاری بوده است. ایشان که در سال 1364 متولد شد، در سایه افتخار وجود دو شهید در ردیف پدر و عموی خود پرورش یافت. پدر ایشان، شهید علی زندیه، که در دوران دفاع مقدس جان خود را فدا کرد، و همچنین عمویش که همنام داود بود و داییاش شهید محمد قاسمی، مسیر اصلی زندگی او را رقم زدند. خانم روشنگر در این زمینه میفرمایند که این فضای معنوی و این میراثِ خونین، از همان دوران کودکی، روحیه شهادتطلبی را در وجود داود نهادینه کرد. او همواره میگفت که مسیر او، ادامه راه پدر و عمویش است.
مادر شهید نیز شخصیتی استوار بود که پس از شهادت همسر، تمام عمر خود را وقف تربیت فرزندان، بهویژه داود، کرد. این وفاداری و صبوریِ مادر، خود الگوی دیگری از ایثار در این خانواده است. خانواده شهید، نه تنها در عرصه دفاع، بلکه در عرصههای اجتماعی نیز با حضور خود، مانند برادر شهید که در نیروهای آتشنشانی خدمت میکرد، نشان دادند که زندگی برای خدمت به مردم و آرمانهای انقلاب است.
آشنایی و ازدواج؛ آغاز یک پیوند الهی
وقتی صحبت از زندگی با داود به میان میآید، باید بگویم که زندگی ما از همان ابتدا متفاوت آغاز شد. من در آن زمان بسیار جوان بودم و پدرم به دلیل همین سن کم، با ازدواج ما مخالفت میکرد. اما همان روزهای خواستگاری، پدرم در رویای صادقه پدر شهید داود را در خواب دید و این خواب مسیر زندگی ما را تغییر داد. پدرم پدرداود، شهید علی زندیه را در خواب دیده بود که از من خواستگاری کرده بود و یک باغ را نشان داده بود و گفته بود که این باغ را به تو می دهم اگر دخترت را به پسر من بدهی. این خواب نه تنها گره از کار ما گشود، بلکه از همان ابتدا به ما نشان داد که این پیوند، پیوندی زمینی نیست و تایید شده توسط ارواح طیبه شهداست.
یکی از ویژگیهای بارز داود که از همان ابتدای زندگی خود را نشان داد، اهمیت او به علم و دانش بود. او شرط اصلی ازدواج را نه مسائل دنیوی، که ادامه تحصیل من قرار داد. بارها با تاکید به من میگفت که مخالفت من با ادامه تحصیل شما بیمعناست و آن را لازمه رشد میدانم. همین تشویقها بود که موجب شد در سال ۱۳۸۸، با هم در رشته مددکاری اجتماعی دانشگاه ثبتنام کنیم. حتی در روزهایی که فرزندمان را همراه خود به محیط دانشگاه میبردیم، داود با صبوری تمام، هم پای درس بود و هم ستون استوار خانواده.
وقتی من در مقطع ارشد رشته مشاوره پذیرفته شدم، در روز دفاع از پایاننامهام بود که داود با افتخار به من گفت: «حالا خیالت راحت شد؟ امیدوارم این موفقیت پلهای باشد برای تو تا در مقطع دکترا نیز بدرخشی.» او هیچگاه خودش را محدود به مدرک نمیکرد، اگرچه شرایط شغلی سنگین او در سپاه پاسداران مانع از آن شد که خودش همگام با من در مقاطع عالی تحصیلی پیش برود، اما همیشه موتور محرک من در این راه بود.
سادهزیستی و معنویت؛ سیره عملی شهید
بسیاری از مردم شاید تصور کنند زندگی با یک پاسدار ارشد، زندگی پر زرق و برقی است، اما حقیقت زندگی ما بسیار ساده بود. داود به شدت از تجملات بیزار بود. به یاد دارم وقتی درجه سرهنگی را دریافت کرد، هیچ مراسم خاص یا به رخ کشیدنی در کار نبود. خودش با دستهای خودش آن درجه را بر روی لباسش دوخت. برای او، سرهنگی تنها یک مسئولیت سنگینتر در پیشگاه خداوند بود، نه ابزاری برای فخرفروشی.
او عباداتش را از دید همه پنهان میکرد. تا قبل از شهادتش، بسیاری از همکاران و حتی نزدیکان هم نمیدانستند که او هر روز پیش از طلوع آفتاب، در روضه حضرت زهرا سلاماللهعلیها شرکت میکند و زیارت عاشورا میخواند. این رازهای پنهان با معبود، او را در برابر سختیها صیقل داده بود. او همیشه به من میگفت که «راه پدر و عموی شهیدم را ادامه میدهم و عاقبت بخیری من در شهادت است.» این جمله برای او نه یک شعار، بلکه یک نقشه راه بود که هر روز آن را در ذهنش مرور میکرد.
پیشآگهیهای شهادت؛ وقتی وعده دیدار نزدیک شد
دو ماه پیش از آنکه داود به شهادت برسد، دیداری با پدرم داشت. نگاهش متفاوت بود، نگاه کسی که دارد وسایلش را برای سفری بیبازگشت جمع میکند. رو به پدرم کرد و گفت: «من شهید میشوم. کارهایم را کردهام. فقط از شما میخواهم هوای علی و همسرم را داشته باشید. من خیالم از جانب شما راحت است.» آن روزها، شنیدن این حرفها برای من و خانوادهام سخت بود، اما داود با چنان اطمینانی سخن میگفت که گویی وعده دیدار را از قبل دریافت کرده بود.
درست در روزی که جنگ دوازدهروزه آغاز شد، ما شمال بودم. صبح آن روز خوابی دیدم که تمام وجودم را به لرزه انداخت. خواب شهادت داود را دیدم. تعبیر خوابهایم همیشه به حقیقت میپیوست و این بار هم قلبم گواهی میداد که زمانه نزدیک است. ده روز پر از التهاب را گذراندم، بدون آنکه بتوانم حرفی به داود بزنم. در آخرین روزها، وقتی داشتم لباسهایش را برای ماموریت جمع میکردم، با چشمانی که گویی عمق ماجرا را میدیدم و می دانستم دیگر باز نمیگردد و اگر این لباسها برگشت، حتماً آغشته به خون است، او را بدرقه کردم.
آخرین دیدار و عروج
یک روز قبل از شهادت، من و علی به محل کار داود رفتیم. اصرار عجیبی داشت که ما زودتر به خانه برگردیم. به من گفت: «شما بروید، من خودم برمیگردم.» و همان روز، دوشنبه دوم تیرماه ۱۴۰۴، وقتی صدای مهیب انفجار در پادگان سپاه امام حسن کرج، شهر را لرزاند، من در خانه بودم. با همان صدای اول، تمام دنیای من فرو ریخت. دیگر نیازی به تماس یا پیگیری نبود، قلبم گواهی میداد که داود به همانجایی رسید که سالها برایش زیارت عاشورا خوانده بود.
تنها پیامی که برایش فرستادم، تسلای خودم بود: «شهادتت مبارک عزیز دلم.» پیکر او مظلومانه به بازگشت. همانجایی که برایش خالی بود، کنار پدرش، شهید علی زندیه و عمویش، داود. گویی زمین هم منتظر بود تا دوباره این مردان را در آغوش بگیرد. چند روز بعد، در خواب دیدم که امام حسین علیهالسلام به مظلومیت او اشاره میکنند و پاداش شهادتش را با شهادت خودشان برابر دانستند. این، تمام چیزی بود که برای تسلای دلم نیاز داشتم.
حالا، من ماندهام و علی. مسئولیت من سنگینتر شده است. باید علی را طوری تربیت کنم که ادامهدهنده راه پدر باشد، راهی که داود با خون خود امضا کرد. من هم به عنوان یک مددکار و مشاور، عهد کردهام که در راه خدمت به اهداف انقلاب و زنده نگه داشتن نام شهدا، ذرهای کوتاهی نکنم. داود اگرچه فیزیکی در کنار ما نیست، اما هر لحظه حضور او را در زندگیمان احساس میکنم. او نرفته است، بلکه به سوی حقیقتی رفته که تمام عمر برای رسیدن به آن دوید.
انتهای پیام/