یادداشت| از آغوش یک شهید تا شهادت دیگری؛ قصه نسلی که راه را ادامه داد
به گزارش نوید شاهد البرز؛ یک تصویر گاهی بیش از هزاران کلمه حرف برای گفتن دارد؛ روایتی از پیوند نسلها، از خاطرهای که در یک قاب مانده و راهی که هنوز ادامه دارد.
در این یادداشت، از همین تصویر به قصهای بزرگتر میرسیم؛ قصه مکتب شهادت و نسلی که این راه را از دفاع مقدس تا جنگ ۱۲ روزه ادامه داده است.
«گاهی یک قاب، یک تاریخ است؛ تاریخی که در سکوت نگاهها، در گرمای دستها و در معصومیت یک نوزاد، روایت میشود.
به این تصویر که نگاه میکنم، پیش از هر چیز، چشمم به نوزادی میافتد که آرام در آغوش عمویش خوابیده است؛ نوزادی که شاید آن روز هیچ نمیدانست مردی که او را در آغوش گرفته، روزی شهید خواهد شد. شاید نمیدانست همین آغوش، چندی بعد به یکی از آخرین قابهای بهیادماندنی زندگی عموی شهیدش تبدیل میشود. نوزاد، کوچک و بیخبر، در پناه دستهای مردی است که خود، در سالهای دفاع مقدس، پناه یک ملت شد.
اینجا اما فقط داستان شهید علی زندیه و برادرزاده نوزادش، شهید داوود زندیه نیست؛ این تصویر برای من، روایت یک «نسل» است؛ روایت نسلی که شهادت را از پدر به پسر، از برادر به برادر، از عمو به برادرزاده و از نسلی به نسل دیگر رسانده است.
نسلی که انگار شهادت را نه در کتابها، که در خانههای خود آموخته است.
شهید علی زندیه، آن روز که این کودک را در آغوش گرفته بود، شاید نمیدانست که تاریخ قرار است روزی میان این دو نام، پیوندی عجیب و ماندگار برقرار کند؛ پیوندی که سالها بعد، وقتی نام شهدا را مرور میکنیم، ما را به این پرسش میرساند:
راز این مکتب چیست که از یک نسل به نسل دیگر منتقل میشود؟
راز این است که شهادت، برای این خانوادهها و برای این ملت، یک اتفاق ناگهانی و بیریشه نیست. شهادت، ادامه یک باور است؛ ادامه راهی که از عاشورا آغاز شده و در هر دورهای، با نامها و چهرههای تازه، دوباره خود را نشان داده است.
مکتب شهادت، مکتب حسین(ع) است؛
مکتبی که قرار نیست در یک زمان و یک سرزمین باقی بماند.
کربلا یک واقعه تاریخی نیست که در صفحهای از کتاب بسته شده باشد. کربلا یک «راه» است؛ راهی که هر زمان و هر جا، انسانهایی را به انتخاب میان راحتی و حقیقت، میان ماندن و ایستادن، میان جان خویش و آرمانشان فرا میخواند.
و چه زیباست که این راه، در تاریخ معاصر ما نیز ادامه پیدا کرد.
از روزهای سخت دفاع مقدس؛ از سنگرهای خاکی و شبهای عملیات؛ از مادرانی که پشت در خانه چشمانتظار فرزندانشان بودند؛ از پدرانی که قاب عکس پسرانشان را بر دیوار خانه گذاشتند؛ از همسرانی که با دلی شکسته، صبر را معنا کردند؛ از کودکانی که قد کشیدند و به جای پدر، با عکس او بزرگ شدند...
تا سالهایی که مدافعان حرم برای دفاع از حریم اهلبیت(ع) به میدان رفتند.
تا امروز؛ تا روزهایی که جنگ، شکل دیگری به خود گرفت و در جنگ ۱۲ روزه نیز دوباره دیدیم که چگونه شهادت، همچنان در این سرزمین جاری است.
نسلها عوض شدهاند، اما یک چیز عوض نشده است: هنوز کسانی هستند که وقتی پای دفاع از حقیقت، وطن، مردم و ارزشهایشان به میان میآید، خود را مقدم بر دیگران نمیدانند.
شاید به همین دلیل است که وقتی به تصویر شهید علی زندیه و آن نوزاد نگاه میکنم، احساس میکنم در حقیقت دارم به تصویری از «فردا» نگاه میکنم.
علی، در این عکس، نوزادی را در آغوش گرفته است؛ اما انگار تاریخ، نسل آینده را در آغوش گرفته است.
کودکی که آن روز تنها یک نوزاد بود، امروز در قاب این عکس، تبدیل به بخشی از روایت شهادت شده است. گویی آن دستهای کوچک، پیشاپیش با مفهوم بزرگی آشنا شده بودند که سالها بعد، نامشان را در کنار نام یک شهید قرار داد.
چه رازی میان این دو نسل وجود دارد؟
شاید راز، همین آغوش باشد.
آغوشی که در آن، فقط یک کودک جا نشده است؛
یک فرهنگ جا گرفته است.یک باور جا گرفته است.یک عهد جا گرفته است.
عهدی که میگوید راه شهدا با رفتن شهدا تمام نمیشود.
شهید میرود، اما راهش میماند.
نام شهید از روی سنگ مزار به دل مردم میرود. تصویرش از قاب خانهها به قاب خاطرهها منتقل میشود. وصیتنامهاش از میان کاغذها به دل نسلهای بعد راه پیدا میکند و قصه زندگیاش از زبان مادر و پدر و خواهر و برادر، به گوش فرزندان و نوهها میرسد.
شهادت، همینگونه زنده میماند.
با روایت.
با خاطره.
با تربیت.
با اشک مادر.
با افتخار پدر.
با قاب عکس روی دیوار.
با یک تکه لباس.
با یک نامه.
و گاهی با یک عکس ساده؛ مثل همین تصویری که امروز پیش روی ماست.
عکسی که شاید در زمان گرفته شدنش، هیچکس تصور نمیکرد سالها بعد، بتواند چنین حرف بزرگی برای ما داشته باشد.
من به عنوان دبیر نوید شاهد البرز، هر روز با نام شهدا، تصاویرشان، خاطرات خانوادههایشان و روایت زندگی آنان مواجه هستم. اما بعضی تصاویر، آدم را متوقف میکنند.
این عکس یکی از همان تصاویر است.
چون در آن، مرز میان گذشته و آینده از بین رفته است.
در یک سوی تصویر، شهیدی از دوران دفاع مقدس ایستاده است؛ مردی جوان، با نگاهی آرام، که کودکی را در آغوش گرفته است. در سوی دیگر تاریخ، نام همان کودک قرار دارد که بعدها خود به جمع شهدا پیوست.
و من نمیتوانم از خودم نپرسم:
آیا این همان معنای واقعی «نسل شهادت» نیست؟
نسلی که از جنگی به جنگ دیگر، از سنگری به سنگر دیگر و از نسلی به نسل دیگر، یک پیام را با خود حمل کرده است:
اگر حقیقتی را باور کردی، برای حفظ آن باید ایستاد.
دفاع مقدس به پایان رسید، اما فرهنگ ایستادگی به پایان نرسید.
سالها گذشت. کودکان دهه شصت بزرگ شدند. نسلهای تازه آمدند. دنیا تغییر کرد. فناوری تغییر کرد. سبک زندگی تغییر کرد. حتی شکل جنگها تغییر کرد؛ اما در بزنگاههای تاریخی، دوباره همان روح را دیدیم.
در دفاع از حرم، در میدانهای مختلف دفاع از کشور و در جنگ ۱۲ روزه، دوباره نامهایی به فهرست شهدا اضافه شد؛ نامهایی از نسلی که شاید با نسل رزمندگان دفاع مقدس فاصله سنی زیادی داشتند، اما در یک نقطه با آنان مشترک بودند:
در انتخاب.
انتخاب کردند که بیتفاوت نباشند.
انتخاب کردند که وقتی خطری متوجه مردم و سرزمینشان میشود، فقط تماشاگر نباشند.
انتخاب کردند که سهم خود را از مسئولیت تاریخیشان ادا کنند.
این همان نقطهای است که نسلها را به یکدیگر پیوند میدهد.
نسل شهید علی زندیه، نسل سنگر و خاکریز بود.
نسلهای بعد، شکل دیگری از میدان را تجربه کردند.
اما مکتب، همان مکتب بود.
مکتب حسین(ع).
مکتبی که به انسان میآموزد ارزش زندگی فقط در طولانی بودن آن نیست؛ در چگونگی زیستن است.
حسین(ع) به ما آموخت که گاهی یک انتخاب، تاریخ را تغییر میدهد. آموخت که انسان میتواند در برابر ظلم بایستد، حتی اگر تعداد یارانش اندک باشد. آموخت که شهادت، پایان نیست؛ شهادت میتواند آغاز یک روایت بزرگ باشد.
و مگر نه اینکه امروز، قرنها پس از عاشورا، هنوز نام حسین(ع) زنده است؟
این یعنی مکتب شهادت زنده است.
اگر شهادت پایان بود، امروز نامی از عاشورا باقی نمانده بود.
اگر رفتن شهدا پایان بود، امروز ما این همه نام روشن را در حافظه تاریخی خود نداشتیم.
اگر خون شهدا خاموش میشد، نسلهای بعد نمیفهمیدند که پیش از آنها، مردان و زنانی زیستهاند که برای باورهایشان هزینه دادهاند.
اما خون شهید، روایت دارد.
و روایت، نسل میسازد.
به همین دلیل است که وظیفه ما در نوید شاهد تنها ثبت یک نام، تاریخ تولد و تاریخ شهادت نیست.
وظیفه ما، حفظ رشتهای است که نسل امروز را به نسل شهدا متصل میکند.
ما باید بگوییم شهید چه کسی بود، چه میکرد، چه دوست داشت، چه آرزویی داشت، چگونه زندگی کرد، چه چیزی را دوست داشت و چرا در لحظه انتخاب، شهادت را برگزید.
چون نسل امروز باید شهدا را نه فقط به عنوان نامهایی مقدس در کتابها، بلکه به عنوان انسانهایی واقعی بشناسد؛ جوانانی که میخندیدند، خانواده داشتند، آرزو داشتند، آینده میخواستند، اما وقتی پای دفاع از آرمان و مردمشان به میان آمد، از خود گذشتند.
شاید یکی از زیباترین کارهایی که میتوانیم انجام دهیم، همین باشد؛
اینکه اجازه ندهیم شهدا از نسل امروز دور شوند.
اجازه ندهیم فاصله زمانی، میان ما و آنان دیوار بسازد.
و این تصویر، خودش یک پل است.
پل میان علی و داوود.
پل میان دفاع مقدس و امروز.
پل میان دیروز و فردا.
پل میان یک آغوش و یک عهد.
من به این تصویر که نگاه میکنم، دلم میخواهد به آن نوزاد بگویم:
تو آن روز کوچک بودی؛
اما تاریخی بزرگ، در اطراف تو جریان داشت.
مردی که تو را در آغوش گرفته بود، بخشی از نسلی بود که برای دفاع از این سرزمین ایستاد.
و سالها بعد، نام تو نیز در میان شهدا قرار گرفت.
شاید این تصویر به ما یادآوری میکند که هیچ نسلی جدا از نسل پیش از خود نیست.
هر نسلی، میراثی از نسل قبل دریافت میکند؛
گاهی یک خانه،گاهی یک نام،گاهی یک خاطره،گاهی یک پرچم،و گاهی یک راه.
و شهدا، راه را به ما سپردهاند.
امروز، جنگها ممکن است شکلشان تغییر کند؛ دشمنان ممکن است ابزارهای تازهای به کار بگیرند؛ نسلها ممکن است زبان و سبک زندگی متفاوتی داشته باشند؛ اما پرسش اصلی همچنان همان است:
وقتی پای حقیقت و دفاع از مردم و سرزمین در میان باشد، ما چه انتخابی میکنیم؟
شاید همه قرار نیست شهید شوند؛ اما همه میتوانند ادامهدهنده راه شهدا باشند.
با درست زندگی کردن.
با مسئولیتپذیری.
با دفاع از حقیقت.
با خدمت به مردم.
با حفظ ایران.
با حفظ ارزشهایی که شهدا برای آنها جان دادند.
و مهمتر از همه، با فراموش نکردن.
چون فراموشی، نخستین قدم برای خاموش شدن یک فرهنگ است.
تا وقتی روایت شهدا زنده است، آنان در میان ما زندهاند.
تا وقتی مادر شهید از فرزندش میگوید، آن شهید هنوز در خانه حضور دارد.
تا وقتی کودکی داستان عموی شهیدش را میشنود، رشته نسلها قطع نشده است.
تا وقتی تصویرهایی مانند این تصویر را میبینیم و دربارهشان حرف میزنیم، آن آغوش هنوز معنا دارد.
و من فکر میکنم رسالت ما در نوید شاهد، درست همین جاست؛
روایت کنیم تا فراموش نشود.ثبت کنیم تا تحریف نشود.نشان دهیم تا نسل آینده بداند.
بداند که پیش از او، کسانی بودهاند که ایستادند.
بداند که امنیت امروز، حاصل انتخابهای دیروز است.
بداند که در این سرزمین، از نسل دفاع مقدس تا نسلهای بعد، هنوز انسانهایی هستند که در لحظه آزمون، راه ایستادگی را انتخاب میکنند.
و بداند که مکتب شهادت، متعلق به یک دهه و یک جنگ نیست.
مکتب شهادت، مکتب حسین(ع) است؛ و مکتب حسین(ع) تا وقتی انسان در برابر ظلم و بیعدالتی ایستادگی میکند، زنده است.
از کربلا تا دفاع مقدس.
از دفاع مقدس تا دفاع از حرم.
از آن روزها تا جنگ ۱۲ روزه.
از علی تا داوود.
از یک نسل تا نسل دیگر.
قصه ادامه دارد...
و شاید این تصویر، یکی از صادقانهترین روایتهای این ادامه باشد:
مردی که روزی یک نوزاد را در آغوش گرفت، خود به آسمان رفت؛ و آن کودک نیز سالها بعد، در همان راه به او پیوست.
این، فقط داستان دو شهید نیست.
این، داستان مکتبی است که نسل به نسل زنده مانده است.
مکتب عشق.
مکتب ایستادگی.
مکتب حسین.
و تا وقتی روایت این مردان و زنان در دل مردم زنده است،
شهادت پایان راه نیست؛ آغاز یک روایت تازه است.
انتهای پیام/