آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۶۶۵
۱۱:۴۲

۱۴۰۵/۰۶/۱۵
خاطره‌‌ای از شهید «یعقوب رحیمی»

تهدید اشرار حریفش نشد؛ شهیدی که تا پای جان ایستاد

همسر شهید تعریف می‌کند: بارها اشرار به یعقوب هشدار داده بودند که در کارهای آنان دخالت نکند و حتی تهدیدش کرده بودند که او را خواهند کشت؛ اما گوش یعقوب بدهکار این تهدیدها نبود و همچنان به وظیفه‌اش ادامه می‌داد.


به گزارش نوید شاهد هرمزگان، شهید «یعقوب رحیمی» چهارم شهریور ۱۳۴۸، در روستای پاکوه از توابع شهرستان کهنوج چشم به جهان گشود. پدرش غلام، کشاورز بود و مادرش آمنه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. پاسدار بود. سال ۱۳۶۳ ازدواج کرد و صاحب سه پسر و یک دختر شد. پانزدهم شهریور ۱۳۷۲، در روستای رودخانه رودان هنگام درگیری با اشرار بر اثر اصابت گلوله به سینه و پا، شهید شد. مزارش در گلزار شهدای بهشت زهرای شهر دهبارز تابعه شهرستان رودان واقع است.

ی

روایت همسر شهید از سال‌های مبارزه شهید با اشرار

همسرم پس از پایان جنگ به سپاه پیوست و در نیروی مقاومت سپاه مشغول به خدمت شد. در کارهایش با صلابت و دلیر بود و از انجام هر کاری که به نفع اسلام و انقلاب بود، دست نمی‌کشید و تا سرحد جان برای آن می‌جنگید و مبارزه می‌کرد.

محل خدمتش در بخش رودخانه از توابع شهرستان رودان بود. حدود سال‌های ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۵، بخش رودخانه به محل امنی برای اشرار و قاچاقچیان مواد مخدر تبدیل شده بود. در آن زمان امنیت چندانی در منطقه وجود نداشت و مردم حتی در خانه‌های خود نیز احساس آرامش و آسودگی نمی‌کردند.

بارها اشرار به یعقوب هشدار داده بودند که در کارهای آنان دخالت نکند و حتی تهدیدش کرده بودند که او را خواهند کشت؛ اما گوش یعقوب بدهکار این تهدیدها نبود و همچنان به وظیفه‌اش ادامه می‌داد.

بارها به خاطر همین تهدیدها از او می‌خواستم که به محل کارش نرود و سعی می‌کردم مانع رفتنش شوم، اما او همیشه با لبخندی بر لب، به گونه‌ای که به من آرامش می‌داد، می‌گفت: «خداوند در همه حال به یاد بنده‌هایش است و هرچه صلاح باشد و هر آنچه خداوند بخواهد، همان خواهد شد. هیچ اتفاقی نمی‌افتد و آنها هم هیچ کاری نمی‌توانند بکنند.»

همیشه با چنین جملاتی به من آرامش می‌داد.

آخرین باری که برای دیدن ما آمد، هنگام رفتن مرا صدا زد و گفت: «من دارم می‌روم، فقط نگران بچه‌ها هستم. مواظبشان باش. می‌خواهم به‌ خوبی از آنها نگهداری کنی و آنها را به‌ عنوان انسان‌هایی شایسته تحویل جامعه بدهی.»

خداحافظی کرد و رفت. از حرف‌هایش بسیار تعجب کرده بودم و با خودم می‌گفتم چرا چنین صحبت‌هایی با من کرد.

او رفت و حدود سه روز کامل از او بی‌خبر بودیم. در این سه روز، مدام دلشوره داشتم. دلم گواهی بد می‌داد. هر لحظه منتظر شنیدن خبر ناگواری بودم و تقریباً هر شب را تا صبح به خواب نمی‌رفتم.

دقیقاً روز سوم بود که یکی از همکارانش به درِ منزل ما آمد و گفت: «یعقوب هنگام درگیری با اشرار زخمی شد و از من خواست که او را به بیمارستان برسانم. وقتی به بیمارستان رسیدیم، متوجه شدم که او شهید شده است. اشرار با شلیک گلوله به قلبش، او را شهید کرده بودند.»

آری، او رفت و من نیز با توجه به قولی که به او داده بودم، برای بزرگ کردن و تربیت فرزندانم تلاش کردم.

به‌ راستی شهادت شرایط خاصی نمی‌طلبد و روز، ماه و سال خاصی ندارد؛ درِ شهادت همیشه باز است. انسان در هر مقام، مکان و زمانی که باشد، اگر آمادگی و شرایط پرواز را داشته باشد و عشق به معشوق در قلبش شعله‌ور باشد، شهید خواهد شد.

شهید یعقوب رحیمی، با وجود اینکه چندین سال متوالی در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشت و برای حق می‌جنگید، اما شرایط پروازش هنوز فرا نرسیده بود و ماند. تا اینکه پس از مدتی، به‌ دلیل عشق فراوان به خدای متعال و لایتناهی، دیگر این قفس تنگ را تاب نیاورد و به ملکوت اعلی پیوست.

(به نقل از همسر شهید، فاطمه جاودان)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه