آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۳۷۰
۱۰:۴۴

۱۴۰۵/۰۶/۲۴
قسمت نخست خاطرات شهید «هادی ملاکاظمی»

راه مسجد را با محبت باز کن

دوست شهید «هادی ملاکاظمی» نقل می‌کند: «گفت: هیچ دردسری درست نمی‌کنن. باید باهاشون رفیق بشی و بیاریشون مسجد. بهشون احترام و محبّت کن تا به طرف خدا بیان.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید هادی ملاکاظمی» یکم آبان ۱۳۴۰ در شهرستان تهران دیده به جهان گشود. پدرش رضا، بنا بود و مادرش سکینه نام داشت. تا اول متوسطه درس خواند. به عنوان سرباز ارتش عازم جبهه شد. بیست و سوم شهریور ۱۳۵۹ در سردشت بر اثر انفجار مین به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای بهشت‌زهرای زادگاهش واقع است.

راه مسجد را با محبت باز کن

نوجوانان مسجد، فاتحان انقلاب

حدود سی نفر از نوجوان‌ها در مسجد جهادیه سمنان، گروه سرود تشکیل داده بودیم. هم در مناسبت‌ها سرود می‌خواندیم و هم برای اقامه گفتن، از هم پیشی می‌گرفتیم. گروه ما که زیر نظر مرحوم آقای شیخ علی‌اکبر ادب تشکیل شده بود، گاهی برای اجرای سرود در مناسبت‌های مذهبی به شهرستان‌های مجاور می‌رفت.

هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود. وقتی شاه از مملکت فرار کرد، من و هادی یک پرچم درست کردیم و روی آن را از اسکناس پر کردیم. روی اسکناس‌ها عکس شاه داشت و ما چشم تمام عکس‌ها را سوراخ کرده بودیم.

من یک موتور گازی داشتم. سوار موتور شدیم و شروع به گردش در شهر کردیم. او پرچم را به نشانه‌ موفقیت و خوشحالی تکان می‌داد و شعارش را من هم تکرار می‌کردم: «شاه فراری شده، سوار گاری شده، حمومی کیسه کش، ناجی ایران شده.» مردم هم از فراری شدن شاه بسیار خوشحال بودند و هماهنگ با ما شعار می‌دادند.

(به نقل از دوست شهید، حبیب ابوجعفری)

با محبت راه مسجد را باز کن

گفتم: «این دو نفر کی هستن که آوردی‌شون و اصرار داری که توی گروه سرود وارد بشن؟»

گفت: «بچّه‌های خوبی‌ان. من آوردمشون که با شما نشست و برخاست کنن و درست بشن.»

به او گفتم: «این چه حرفیه که می‌زنی؟ ممکنه برامون دردسر درست کنن.»

جواب داد: «نترس، هیچ دردسری درست نمی‌کنن. باید باهاشون رفیق بشی و بیاری‌شون مسجد. بهشون احترام و محبّت کن تا به طرف خدا بیان.»

گفتم: «خدا عاقبت‌مون رو به خیر کنه.» بعد‌ها فهمیدم او درست می‌گفت.

(به نقل از دوست شهید، حبیب ابوجعفری)

با یک نقشه، یک مسجد را نجات داد

«خوب حواستون رو جمع کنین. آخر دعای آقا، من از بالا اعلامیه‌ها رو می‌پاشم روی سر مردم و شما هم با فرستادن صلوات‌های پی‌درپی و هجوم آوردن به سمت اعلامیه‌ها، باید کاری کنین که حاج آقا بتونه لباسش رو عوض کنه و در بره.» این حرف‌ها را هادی به بچّه‌های گروه سرود گفت.

بعد از نماز مغرب و عشا، حاج آقا جوادی بالای منبر رفت. حقیقتش ما او را به اسم آقای جوادی می‌شناختیم. اسم واقعی ایشان را نمی‌دانستیم. چون افراد مبارز گاهی به هر مسجدی که وارد می‌شدند، اسم دیگری داشتند.

حاج آقا شروع کرد راجع‌به نهضت حضرت سیدالشهدا حرف زدن. راجع به مردمی که امام معصوم را رها کردند و به دنبال یزید و عمر سعد راه افتادند. راجع‌به معاویه و سفارشش به یزید. راجع‌به دین سازی بعضی علمای خودفروخته. دینی که مردم را طوری به زندگی مادی علاقه‌مند کند که سال تا سال هم به فکر زمین ماندن حرف‌های پیغمبر خدا نیفتن.

در آخر از مردم خواست که دست‌ها را به طرف آسمان بلند کنند و برای استجابت دعا‌هایی که می‌کنند، آمین بگویند. خدایا! نایب امام زمان(عج) را از خطرات ارضی و سماوی محفوظ بدار. همه گفتند: «آمین!» خدایا! آن یار سفر کرده‌ ما را که به ستم از ما دور کرده‌اند، در صحت و سلامت به ما برگردان! همه گفتند: «آمین!» برای استجابت دعا‌ها صلوات بفرستین.

صدای صلوات جمعیت بلند شد. هنوز چشم‌ها به دهان آقا بود که برق قطع شد و ده‌ها اعلامیه از طبقه‌ دوّم مسجد روی سر جمعیت پخش شد. هرکس تلاش می‌کرد حدّاقلّ یکی از آن‌ها را به دست آورد.

در همان تاریکی، مأمورین ساواک را می‌پاییدیم. چشم‌های‌شان داشت از کاسه درمی‌آمد. در میان جمعیت مانده بودند و به عطش مردم برای به دست آوردن اعلامیه‌ها نظاره می‌کردند. حواس‌شان کاملاً پرت شده بود. حاج آقا در این شلوغی لباسش را عوض کرد و تغییر قیافه داد و در میان جمعیت گم شد. هادی کاری کرد که آن شب هم، مأمورین دست خالی برگشتند.

(به نقل از دوست شهید، حبیب ابوجعفری)

گفتند بچه است، اما انقلابی‌ای بزرگ بود

گفت: «آقای ملاكاظمی! یک سری تا شهربانی بیاین.»

گفتم: «خیره ان‌شاءالله!»

گفت: «بیاین رییس شهربانی باهاتون كار داره.» من كه تا آن موقع برای هیچ كاری به شهربانی نرفته بودم، خیلی نگران شدم. لباس كارم را عوض كردم و به شهربانی رفتم. از همان مأموری كه جلوی در ایستاده بود، پرسیدم: «سركار! ببخشین اتاق رئیس كجاست؟»

گفت:«چكار داری؟»

گفتم: «من كاری ندارم. ایشون من رو خواستن.»

گفت: «داخل كه رفتی، سمت راست اتاق دوّم دست راست دفترشه. اونجا كارِت رو می‌گی و می‌برنت پیش رئیس.»

رفتم داخل. در زدم و وارد دفتر شدم. یک افسر پشت میز نشسته بود. دو برابر من هیكل داشت. موهای براق و روغن زده‌اش را به طرف چپ سرش خوابانده بود. لباس شیک و مرتبی به تن داشت. سلام كردم. او هم بدون این كه سرش را بلند كند، گفت: «بفرمایین!»

گفتم: «ببخشید! رئیس شهربانی من رو خواست، اومدم ببینم چكار دارن؟»

اسمم را پرسید. لباسش را مرتب كرد. یكی دو برگ كاغذ هم از روی میزش برداشت. به دری كه سمت راستش قرار داشت، یكی دو ضربه زد و وارد شد. در را پشت سرش بست. لحظاتی بعد بیرون آمد و پرسید: «اسم شما چیه؟» اسمم را گفتم. دوباره در زد و به داخل رفت. دلم مثل سیر و سركه می جوشید: «یعنی با من چكار دارن؟ من كه نه با كسی دعوا كردم و نه كار خلافی...» هنوز در افكار خودم غوطه‌ور بودم كه در باز شد و آن افسر جوان از من خواست تا وارد شوم.

وارد شدم و سلام كردم. یک فرد تنومند رو‌به‌رویم بود. صورتش چاق بود و زیر چشمش باد كرده. غبغب چاقش پایین افتاده و چشمش مثل كاسه خون قرمز شده بود. معلوم بود كه خیلی ناراحت است. با خودم گفتم: «خدا به خیر كنه. تا حالا كه گذرمون به اینجا نیفتاده بود، حالا هم كه افتاده، این بابا مثل برج زهرماره!» 

بدون اینكه جواب سلامم را بدهد، گفت: «برای چی اومدی اینجا؟»

گفتم: «شما با من كار داشتین و احضارم كردین.»

گفت: «یعنی نمی‌دونی برای چی احضارت كردیم؟»

گفتم: «نه، از كجا بدونم؟»

گفت: «هادی ملاكاظمی پسر شماست؟ همین كه توی مسجد جهادیه این همه الم شنگه راه می‌اندازه؟ صلوات می فرسته و شعار می‌ده و اعلامیه پخش می‌كنه.»

گفتم: «جناب! پسر من كه بچّه است. این كارها ازش بر نمیاد. تازه همیشه با خود من میاد مسجد و برمی‌گرده. تا حالا كه من چیزی ازش ندیدم.»

با عصبانیت از جایش بلند شد و دستان پرگوشتش را به میز چسباند و گفت: «آخه بچّه است كه ازش سوء استفاده می‌كنن و حرف‌هایی توی كله‌اش می‌كنن كه هم برای خودش گرون تموم می‌شه و هم برای شما. چرا جلوی بچّه‌ات رو نمی‌گیری؟ اون شده بازیچه دست یک مشت آخوندهایی كه معلوم نیست از كجا پول می‌گیرن و راه می‌افتن این‌ور اون‌ور و علیه شاهنشاه و مملكت توطئه می‌كنن. بهت گفته باشم كه اگه تكرار بشه و باز هم گزارش برسه، هرچی دیدی از چشم خودت دیدی. حالا هم برو دنبال كارت.»

خواستم دفاع كنم و به آن‌ها بفهمانم كه هادی كار خلافی نمی‌كند ولی او با بی‌حوصلگی گفت: «برو دیگه نمی‌خوام حرف‌هات رو بشنوم.» چند وقتی گذشت. یک روز كه از سر كار برگشتم، همسرم گفت: «امروز از طرف شهربانی اومدن و تموم خونه و زندگی رو گشتن.» دلم ریخت. پرسیدم: «چیزی هم پیدا كردن؟»

گفت: «نه! آخه اعلامیه‌هایی رو كه هادی زیر علف‌ها قایم كرده بود، من از ترس جاشون رو عوض كرده بودم.»

پرسیدم: «كجا قایم كرده بودی؟»

گفت:« نگران بودم. بردم توی انبار كاه، چاله‌ای توی این همه كاه كندم و اون‌ها رو مخفی كردم.»

گفتم: «بابا! معلوم می‌شه كه همه‌تون انقلابی هستین و ما نمی‌دونستیم.»

(به نقل از پدر شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه