آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۲۴۲
۰۲:۱۱

۱۴۰۵/۰۶/۱۱

رازگویی با عکس شهید چمران و پرواز در تپه‌های طراح

اسماعیل ماهینی از آخرین مرخصی شهید حسین مقاتلی روایت می‌کند؛ از نجوای غریبانه با تصویر شهید چمران و پیش‌بینی پرواز تا مأموریت شناسایی در منطقه طراح و شهادت زیر آتش تک تیراندازان دشمن.


به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ همرزم شهید در خاطراتی از شهید این گونه روایت می‌کند: پس از عملیات کرخه نور (کرخه کور)، منطقه‌ای به نام «طراح» به دست نیرو‌های خودی فتح شد. صبح روز دهم شهریور ماه سال ۱۳۶۰، من و شهید حسین مقاتلی برای آگاهی از وضعیت نیرو‌های دشمن، شناسایی مواضع و نحوه استقرار آنان، از رودخانه عبور کردیم و خود را به پشت خاکریز دشمن رساندیم.

اسماعیل ماهینی می‌گوید: دیدم چند نفر از نیرو‌های دشمن از کنار رودخانه به سمت ما می‌آیند. سریع برگشتیم تا نیرو‌های خودی را در جریان قرار دهیم و آماده‌باش بدهیم. در مسیر بازگشت، تپه‌ی کوچکی قرار داشت که از دید دشمن پنهان نبود، اما ناچار بودیم از آن عبور کنیم. هنگام عبور از تپه، هدف گلوله‌های تک تیراندازان دشمن قرار گرفتیم و همان‌جا بود که حسین مقاتلی به شهادت رسید.

رازگویی با عکس شهید چمران و پرواز در تپه‌های طراح

حسین بیشتر اوقات این شعر و اشعاری مانند آن را زمزمه می‌کرد:

«ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم.»

مادرش هیچ‌گاه مانع رفتن او به جبهه نمی‌شد. هرگاه شهید برای خداحافظی نزد ما می‌آمد، همیشه او را خوشحال و آماده‌ی رفتن می‌دیدیم. حسین نیز از مادرش رضایت داشت و حتی در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود:

«ای فرشته‌ی خدا، من از تو راضی هستم؛ به دلیل اینکه هیچ‌وقت مانع رفتن من نمی‌شدی و همیشه به من می‌گفتی: برو، خدا پشت و پناهت.»

در مورد دوران کودکی شهید نیز باید بگویم که بسیار فرزند خوبی بود و احترام زیادی برای پدر و مادرش قائل بود. پدرش اهل روستای چاوشی بود و برای کار به بوشهر آمده بود و با دستمزد اندک در کار گچکاری فعالیت می‌کرد. پیش از آن، به کشاورزی مشغول بود، اما به دلیل کمبود بارندگی و شور شدن آب چاه‌ها، برای تأمین معاش خانواده به بوشهر مهاجرت کرده بود. حسین در همه حال یاور و کمک‌کار پدرش بود.

او پیش از رفتن به جبهه، در کارگاهی واقع در پایگاه دریایی فعالیت می‌کرد و سپس به جهاد سازندگی پیوست و در آنجا مشغول به کار شد.

اولین باری که برای گذراندن دوران مرخصی به چاوشی آمد، از خاطرات جبهه برای ما تعریف می‌کرد، اما هیچ‌گاه مسائل محرمانه و اطلاعات مربوط به جبهه را بازگو نمی‌کرد. او نخستین فرد از محله‌ی ما بود که راهی جبهه شد.

هرگاه از جبهه بازمی‌گشت، بچه‌ها را در مسجد جمع می‌کرد، با آنان صحبت می‌کرد و به ارشادشان می‌پرداخت. به آنها می‌گفت:

«فضای جبهه آن‌قدر روحانی و مقدس است که انسان در آنجا احساس سبکی و آرامش می‌کند.»

یکی از خاطراتی که از شهید دارم این است که آخرین بار که برای مرخصی آمده بود، چند دقیقه‌ای روبه‌روی عکس شهید چمران که در منزل پدرش بود ایستاد و با عکس او صحبت کرد. می‌گفت:

«شما که بی‌وفا نبودید! چرا ما را همراه خود نبردید؟ نمی‌خواهید که ما هم نزد شما بیاییم؟ شما همیشه سعی داشتید با ما باشید، اما اکنون ما را تنها گذاشته‌اید. اگر ممکن است ما را هم با خود ببرید.»

وقتی از منزل بیرون آمدیم، به من و پسر آقای مجدی گفت:

«این بار ممکن است دیگر برنگردم.»

سپس با دست‌خط خودش روی دیوار نوشت:

«شهید قلب تاریخ است.»

و به ما گفت که همین جمله را روی سنگ قبرش بنویسیم. این آخرین بار بود که رفت و به شهادت رسید.

ما معمولاً تلاش می‌کردیم هر جا می‌رویم؛ مسجد، مجالس مذهبی، شهر یا دیدار با فامیل، همراه یکدیگر باشیم و لباس‌های یکسان بپوشیم. یک لباس زردرنگ داشتیم که هر سه نفرمان از آن استفاده می‌کردیم. روزی یکی از دوستانمان در شهر ما را دید و با تعجب پرسید:

«چرا هر سه نفر یک شکل لباس پوشیده‌اید؟»

گفتم: «ما دوست داریم هر سه مثل هم لباس بپوشیم.»

حسین در مسابقات ورزشی نیز شرکت می‌کرد و به ورزش علاقه داشت. همیشه تلاش می‌کرد نماز را اول وقت و در مسجد به جا آورد و در کار‌های خیر پیشقدم بود.

او نخستین شهید روستای چاوشی بود و خودش وصیت کرده بود که پیکرش را در چاوشی، کنار قبر حیدر مقاتلی به خاک بسپارند. حیدر مقاتلی پسر دایی او بود که در حادثه‌ای جان باخته بود. حسین به دلیل ایمان و علاقه‌ای که به او داشت، او را نیز شهید می‌دانست و نامش را در وصیت‌نامه‌اش آورده بود.

شهید مقاتلی در چنین روزی به فیض شهادت نائل آمد.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه