آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۲۲۷
۱۴:۰۰

۱۴۰۵/۰۶/۲۱
قسمت نخست خاطرات شهید «رحیم میرآخورلی»

رفتار و اخلاقش برای‌مان الگو بود

خواهر شهید «رحیم میرآخورلی» نقل می‌کند: «به نوع لباس و پوشش خواهر‌ها حساس بود. هرموقع مناسبتی پیش می‌آمد، عید می‌شد و یا از سفر برمی‌گشت، برای خواهر‌ها لباس بلند و گشاد می‌خرید. همیشه رفتار و اخلاقش برای ما الگو بود.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید رحیم میرآخورلی» بیستم تیرماه ۱۳۳۵، در روستای سلمان از توابع شهرستان گرمسار چشم به جهان گشود. پدرش یدالله و مادرش پری نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. کارگر بود. ازدواج کرد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. سی و یکم شهریور ۱۳۶۵، با سمت راننده در اندی‌ماهمشک دچار سانحه رانندگی شد و به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای روستای کردوان از توابع زادگاهش واقع است.

رفتار و اخلاقش برای‌مان الگو بود

آدم شوخ طبعی بود

پدر من و رحیم با هم دوقلو بودند. ارتباط این دو تا خیلی نزدیک و زیاد بود. به همین دلیل ارتباط خانوادگی ما هم زیاد بود. مادرش مثل مادر من و مادر من هم مثل مادر او بود. بسیاری از شب‌ها پیش هم می‌خوابیدیم. طبق معمول مادرمان بین ما‌ها فرق نمی‌گذاشتند.

یک روز صبح مادرم برای ما سرشیر و تافتون محلی گرم که تازه از تنور درآورده بود، آماده کرد. رحیم برای دیدن‌مان آمده بود. تعارف کردیم که صبحانه را با ما بخورد. قبول نمی‌کرد. با اصرار ما جلو آمد و گفت: «حالا که اصرار می‌کنین چند تا لقمه می‌خورم.» آدم شوخ طبعی هم بود. یک تافتون و کاسه سرشیر را کشید جلوی خودش و با خنده گفت: «زن عمو! من همین قدر بیشتر نمی‌خورم.»

گفتم: «تو رو خدا بیا منو هم بخور!»

تنهایی یک تافتون و یک کاسه سرشیر را خورد و ته کاسه را هم تمیز کرد. بعد هم مادرم را صدا زد: «زن عمو! ببین اصغر چطور کاسه رو تمیز کرده. دیگه نیاز به شستن نداره.»

(به نقل از پسرعموی شهید)

رفتار و اخلاقش برای‌مان الگو بود

به نوع لباس و پوشش خواهر‌ها حساس بود. هرموقع مناسبتی پیش می‌آمد، عید می‌شد و یا از سفر برمی‌گشت، برای خواهر‌ها لباس بلند و گشاد می‌خرید. همیشه توصیه می‌کرد: «نگاه نکنین که فلان دختر چه لباسی رو می‌پوشه. ما توی محل فرق می‌کنیم. از خانواده متدین و قرآنی هستیم. بابامون قرآن می‌خونه و مداحی می‌کنه.» همیشه رفتار و اخلاقش برای ما الگو بود.

(به نقل از خواهر شهید)

دستگیر نیازمندان

زندگی ما تهران بود و هرچند ماه به دیدن ما می‌آمد. عادت نداشت دست خالی جایی برود. هروقت می‌آمد برای بچه‌ها و ما چیزی می‌آورد. بچه‌ها را خیلی دوست داشت. بچه‌ها هم وقتی می‌فهمیدند دایی‌شان آمده خیلی خوشحال می‌شدند. یک مدتی را به سبب کارش با ما زندگی می‌کرد.

به دلیل اینکه احساس سربار بودن نکند، مثل خانه پدری‌مان هرچه نیاز مصرفی زندگی بود می‌خرید. هرچه او را از این کار نهی می‌کردیم، فایده‌ای نداشت. معمولاً جایی نمی‌رفت و بعد از کار، یک راست به منزل می‌آمد. یک بار دیرتر از معمول به خانه آمد و دلواپسش شدیم. دروغ توی ذاتش نبود. پرسیدم: «چرا دیر کردی؟ لااقل به ما خبر می‌دادی. دلمون هزار جا رفت.»

گفت: «نجمه! گفتنش خوب نیست. تو رو خدا به کسی نگو. تو که از وضع دخترعمو خبر داری. واقعا آدم آبروداری هستن و کسی رو هم ندارن. حقوقم رو که گرفتم رفتم یک مقدار برنج و خرت و پرت برایش خریدم. نکنه یک موقع بهشون چیزی بگی.» من هم قول دادم در این خصوص با کسی حرفی نزنم.

یک بار دیگر هم یک قضیه‌ای پیش آمد. یک روز دیدم بنگاه‌دار سر کوچه‌مان آمد در منزل و پرسید: «آقا رحیم اینجاست؟»

گفتم: «آره، ولی الان نیست، سر کاره.» پرسیدم: «چکارش داری؟»

گفت: «حقیقتش چند روزه که صاحب خانه قبلی‌اش پول بیعانه رحیم رو آورده که بهش بدم. قرار بود خودش به ما سری بزنه. دیدم نیومد. بهش بگید یک سر پیش ما بیاد.» وقتی رحیم آمد موضوع را گفتم. رفت و خیلی طول کشید. وقتی برگشت، برایش چای آوردم و مشغول خوردن شد.

پرسیدم: «دیر کردی؟ پول گرفتن که این قدر معطلی نداشت.»

گفت: «آدم وقتی حال و روز بعضی‌ها رو می‌بینه، باید شب و روز خدا رو شکر کنه. یه پیرمردی آمد بنگاه و لنگ پول بود. نمی‌شناختم، ولی ظاهرش نشون می‌داد که آدم درست و آبروداره. یک مقدار از این پول رو توی بنگاه بهش دادم و گفتم: من الان نیاز ندارم. هروقت مشکلت حل شد و پول دستت اومد بیار همین بنگاه.»

این قضیه گذشت تا اینکه بعد از شهادتش از بنگاه زنگ زدند و رفتم. پیرمرد پرسید: «آقا رحیم خودش نیست؟»

گفتم: «چند وقتیه شهید شده.» پیرمرد شروع کرد به گریه و عذرخواهی کردن. وقتی هم آرام شد، گفت: «من هم پدر شهید هستم. ان‌شاءالله هیچ‌موقع او را فراموش نمی‌کنم.»

(به نقل از خواهر شهید)

از همان حقوق کم، به همه خیر می‌رساند

دست خیر و بده داشت. هرجا احساس می‌كرد كسی نیازمند است با همان حقوق كمش كمک می‌كرد. برای‌شان لوازم‌التحریر می‌خرید. ما برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌ها جای خود داشتیم. هرموقع به دیدن ما می‌آمد، به اقتضای سن و سال و نیازمان یک چیزی می‌خرید.

(به نقل از برادرزاده شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه