آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۱۶۸
۱۰:۵۳

۱۴۰۵/۰۶/۱۰
در گفتگو با نوید شاهد قزوین مطرح شد؛

«مامان، الان به نیرو احتیاج دارند؛ باید بروم»/ روایت مادر شهید «عباس پناهی»، از پسری که برای پایان خدمت رفت و با شهادت بازگشت

صدای هواپیماها که در آسمان روستا پیچید، صدیقه مرادی نفس راحتی کشید؛ پسرش عباس بعد از ماه‌ها خدمت، اتفاقاً همان روز به خانه آمده بود و مادر خیال می‌کرد حالا که جنگ شروع شده، دیگر فرزندش از خانه دور نمی‌شود. اما چند ساعت بیشتر طول نکشید که عباس تلویزیون را روشن کرد و خبر شهادت فرماندهان را شنید. مادر گفت: «عباس جان، نرو.» پدر گفت: «به هیچ‌وجه نمی‌گذارم بروی.» اما عباس تصمیمش را گرفته بود: «هجده ماه است می‌خورم و می‌خوابم؛ الان به نیرو احتیاج دارند، باید بروم.» مادر نمی‌دانست این آخرین گفت‌وگویشان است؛ چند روز بعد، به استقبال پیکر پسرش رفت.


«مامان، الان به نیرو احتیاج دارند؛ باید بروم»/ روایت مادر شهید «عباس پناهی»، از پسری که برای پایان خدمت رفت و با شهادت بازگشت

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، صدیقه مرادی، مادر شهید عباس پناهی از شهدای جنگ 12 روزه، ۴۹ ساله و ساکن روستای محمودآباد از توابع شهرستان آوج است. زندگی‌اش از کودکی با ساده‌ترین و سخت‌ترین کارهای روستایی گره خورده؛ از نشستن پای دار قالی تا نگهداری گاو و گوسفند. می‌گوید: «تا سوم ابتدایی درس خواندم. دیگر ادامه ندادم. مادرم فرش‌بافی بلد بود و به من هم یاد داد. کنار مادرم فرش می‌بافتم و به پدرم هم در نگهداری گاو و گوسفند کمک می‌کردم.»

۱۶ ساله بود که با هم سن و سال پسرعمه‌اش بود، ازدواج کرد. خودش می‌گوید از ازدواجش راضی بود. حاصل این زندگی چهار فرزند شد؛ زهرا، عباس، امیرحسین و زینب.

«مامان، الان به نیرو احتیاج دارند؛ باید بروم»/ روایت مادر شهید «عباس پناهی»، از پسری که برای پایان خدمت رفت و با شهادت بازگشت

پسری که با آمدنش زندگی‌مان برکت گرفت

زهرا دو سال پس از ازدواج به دنیا آمد و شش سال بعد، عباس پا به خانه گذاشت. آن روزها پدر عباس برای کار در تهران بود. خبر تولد پسر را زن‌عموی شوهرش از طریق مخابرات روستا به پدرش رساند. پدر به روستا برگشت و نام فرزندش را عباس گذاشت. مادر شهید پناهی می‌گوید: «من و شوهرم برای بچه‌ها اسم اهل‌بیت(ع) را انتخاب کردیم، چون علاقه زیادی به اهل‌بیت(ع) داشتیم.»

مادر از تولد عباس به‌ عنوان نقطه‌ای شیرین در زندگی خانواده یاد می‌کند:«وقتی عباس به دنیا آمد، زندگی‌مان خیلی خوب شد. انگار زندگی‌مان برکت گرفت. دیگر لازم نبود شوهرم برای کار در تهران بماند و به روستا برگشت.»

عباس در همان روستا بزرگ شد. شش سال در مدرسه روستا درس خواند و برای ادامه تحصیل به حصار رفت و دیپلم گرفت. پس از دیپلم، دوباره به روستا برگشت و مشغول کشاورزی شد؛ گوجه و خیار می‌کاشت. اما دلش می‌خواست تجربه‌های دیگری هم داشته باشد.

یک روز به مادر گفت: «مادر، می‌خواهم بروم کرج و مغازه میوه‌فروشی باز کنم.» دو سال در کرج مشغول کار میوه‌فروشی بود و با یکی از بستگانش شراکت داشت. پس از آن تصمیم گرفت به سربازی برود. به مادر گفت: «مامان، می‌خواهم بروم سربازی، پایان خدمت بگیرم، بعد یک ماشین بخرم و کار کنم.» مادر آن روز تصور نمی‌کرد همین تصمیم، روزی وی را به یکی از تلخ‌ترین انتظارهای زندگی‌اش برساند.

«مامان، الان به نیرو احتیاج دارند؛ باید بروم»/ روایت مادر شهید «عباس پناهی»، از پسری که برای پایان خدمت رفت و با شهادت بازگشت

مامان‌ جان، جایم بد نیست؛ فقط سخت می‌گیرند

دوره آموزشی عباس در اراک افتاد. آن زمان تلفن همراه مثل امروز در دسترس نبود. تماس‌ها کوتاه و با فاصله بود. عباس هر چند روز یک‌بار با خانه تماس می‌گرفت و قبل از هر چیز سراغ پدر و مادرش را می‌گرفت. «می‌گفت: مامان‌جان، جایم بد نیست، خوب است، ولی سخت می‌گیرند.»

حدود ۴۰ روز بعد، بی‌خبر به خانه آمد. مادر می‌گوید: «اصلاً نمی‌دانستم عباس می‌آید. یک ‌دفعه دیدم وارد خانه شد. خیلی خوشحال شدیم.» عباس به سمت پدر رفت و خواست پایش را ببوسد. پدر نگذاشت و گفت: «عباس، چرا این‌طوری می‌کنی؟» با پدرش روبوسی کرد و بعد به سمت مادر رفت. مادر دستش را گرفت و با پسرش روبوسی کرد. «گفتم عباس‌ جان، این‌طوری نکن. گفت: نه، من باید دست مادرم را ببوسم.» جمله‌ای ساده که آن روز شاید برای خانواده یک محبت معمولی بود، اما بعدها برای مادر به یکی از آخرین خاطرات ماندگارش از پسرش تبدیل شد.

«مامان، الان به نیرو احتیاج دارند؛ باید بروم»/ روایت مادر شهید «عباس پناهی»، از پسری که برای پایان خدمت رفت و با شهادت بازگشت

شب یلدا؛ سربازی که اهل کار بود

یکی از مرخصی‌های عباس همزمان با شب یلدا بود. خانواده به آبگرم جهت خرید رفتند. آجیل و وسایل لازم را خریدند. مادر می‌خواست نان محلی درست کند و برای شیرین شدن نان، شکر ریخته بود. عباس به پدرش سفارش داده و گفته بود: «بابا، یک سطل رنگ هم بخر. فرمانده گفته سالن را رنگ کنیم. خودم می‌توانم رنگ کنم.» بعد به دلیل دوران کرونا، سفارش اسپند هم داد. تا در سالن دود کند. مادر می‌گوید عباس اهل کار بود؛ از آن آدم‌هایی که برای انجام دادن کارها منتظر دیگران نمی‌ماند. پس از پایان دوره آموزشی، عباس به تهران منتقل شد. محل خدمتش حوالی میدان ونک بود. فرماندهان از عملکردش راضی بودند و حتی پیشنهاد داده بودند در همان‌جا بماند و استخدام شود.

مادر می‌گوید: «پسرم به من می‌گفت فرمانده به ما می‌گوید بمان اینجا، استخدام شو. من هم گفتم خوب مادر، بمان. شغل دولتی خیلی خوب است. تهران موقعیت خوبی دارد.» اما عباس قبول نکرد. «می‌گفت نه، من شغل آزاد دوست دارم. نمی‌خواهم اینجا بمانم.» با این حال، دوری از خانه برایش سخت بود. هر بار مرخصی می‌آمد و زمان رفتن می‌رسید، دلش گرفته می‌شد و دوست داشت به آوج و محل زندگی انتقالی بگیرد تا به منزل نزدیک‌تر شود.

«مامان، الان به نیرو احتیاج دارند؛ باید بروم»/ روایت مادر شهید «عباس پناهی»، از پسری که برای پایان خدمت رفت و با شهادت بازگشت

صبحی که صدای هواپیما آمد

آخرین مرخصی عباس با یک غافلگیری شروع شد. مادر از آمدنش خبر نداشت. عباس بی‌خبر به خانه آمد و خوابید. صبح، مادر نماز خواند و به آشپزخانه رفت. خمیر نان محلی آماده می‌کرد و می‌خواست تنور را روشن کند که صدای هواپیما در آسمان پیچید. شوهرش که خواب بود، بیدار شد و گفت: «خانم، جنگ شروع شد.» مادر با خیال راحت گفت: «شکر خدا عباس آمده.» پدر هم گفت: «آره، شکر خدا که عباس از خدمت آمده.» عباس اما خواب بود و از اتفاقاتی که بیرون از خانه در جریان بود خبر نداشت.

عباس حدود ساعت ۱۱ بیدار شد. مادر برایش صبحانه آماده کرد. بعد آرام، خبر را به پسرش گفت: «عباس‌جان، جنگ شروع شده.» عباس باور نکرد. مادر گفت: «به خدا. تو خواب بودی، هواپیما آمد و صدای بمب شنیدیم.» تلویزیون را روشن کرد. خبر شهادت فرماندهان منتشر شده بود. چهره عباس تغییر کرد.

مادر می‌گوید: «خیلی ناراحت شد. مدام می‌گفت من باید بروم سربازی.» «هجده ماه است می‌خورم و می‌خوابم» پدر و مادر تلاش کردند منصرفش کنند. گفتند: «عباس، جنگ شده، نرو.» اما عباس تصمیم خودش را گرفته بود. روزها به اجبار در خانه نگه‌اش داشتند. روز نهم، عباس گفت: «بابا، عرشیا(پسر همسایه) زنگ زده، می‌خواهم بروم تا پایان خدمت بگیرم.»

پدر مخالفت کرد: «به هیچ‌وجه نمی‌گذارم بروی.» عباس اما گفت: «هجده ماه است می‌خورم و می‌خوابم. الان باید بروم. الان به نیرو احتیاج دارند.» مادر هم جلو آمد: «مادرجان، تو یک نفری، آنجا چه کار می‌خواهی بکنی؟» عباس گفت: «مامان‌ج ان، آنجا هیچ خبری نیست. به خدا بگذار بروم. می‌روم، پایان خدمتم را می‌گیرم و می‌آیم.» مادر باز هم تلاش کرد پسر را نگه دارد: «گفتم عباس، من اگر تو بروی زهره‌ترک می‌شوم.» اما عباس دیگر تصمیمش را گرفته بود.

«مامان، الان به نیرو احتیاج دارند؛ باید بروم»/ روایت مادر شهید «عباس پناهی»، از پسری که برای پایان خدمت رفت و با شهادت بازگشت

کوله‌پشتی و آخرین آماده‌سازی

عباس کوله‌پشتی‌اش را آورد تا ببندد. شروع کرد وسایلش را آماده کردن. عباس به مادر گفت لباس زیادی نمی‌خواهد؛ چون در محل خدمت لباس دارم. یک تی‌شرت و یک جوراب برداشت. کوله‌پشتی را سبک بست. دو روز بعد زمان رفتن رسید. مادر قرآن را برداشت. ابتدا قرآن کوچکی را در دست گرفت، اما آن را کنار گذاشت و قرآن بزرگ‌تر را برداشت. به عباس گفت: «عباس جان، بیا قرآن را زیارت کن.» عباس آمد و قرآن را بوسید. راه افتاد. وقتی دو پله پایین رفته بود، مادر صدایش زد: «عباس، بیا یک بوس بده مامان. بیا یکدونه بوست کنم داداش.» عباس برگشت. مادر پسرش را بوسید.

عباس گفت: «مامان، من می‌خواهم بروم. دو روزه برمی‌گردم.» بعد جمله‌ای گفت که مادر آن روز از شنیدنش دلش لرزید: «مگر می‌ترسی شهید بشوم؟» مادر گفت: «این‌طوری نگو مامان. دلم آب می‌شود. این حرف‌ها را نزن.» عباس رفت. مادر می‌گوید: «بی‌سروصدا رفت. همیشه می‌رفت در کوچه سوار ماشین می‌شد، اما آن روز حال و هوایش طور دیگری بود.»

«مامان، الان به نیرو احتیاج دارند؛ باید بروم»/ روایت مادر شهید «عباس پناهی»، از پسری که برای پایان خدمت رفت و با شهادت بازگشت

سه انفجار و دلشوره یک مادر

چند روز بعد، مادر، پدر و پسر کوچک‌شان مشغول ناهار بودند که صدای انفجار مهیبی آمد. سه انفجار پشت سر هم. نگرانی از همان لحظه در دل مادر افتاد. «ترسیدم. گفتم نکند عباس آنجا بوده و ترکش خورده باشد.» با عباس تماس گرفتند. جواب نداد. دوباره زنگ زدند. باز هم خبری نشد.

مادر برای آرام کردن خودش گفت شاید عباس کمک رفته. «آنها برای حدود ۷۰۰ نفر ناهار و ۷۰۰ نفر شام آماده می‌کردند. گفتم شاید رفته کمک آشپزها.» از حدود ساعت ۱۱:۳۰ تا چهار، پنج بعدازظهر تماس گرفتند، اما عباس پاسخ نداد.

«مامان، الان به نیرو احتیاج دارند؛ باید بروم»/ روایت مادر شهید «عباس پناهی»، از پسری که برای پایان خدمت رفت و با شهادت بازگشت

عباس زخمی شده

پدر عباس با فرماندهی تماس گرفت. خودش را معرفی کرد و پرسید چه اتفاقی افتاده است. گفتند محل مورد اصابت قرار گرفته است. پدر پرسید: «به عباس چیزی شده؟» فرمانده گفت: عباس دستش کمی زخمی شده و به بیمارستان منتقل کرده‌اند. وقتی مادر این حرف‌ها را شنید، خودش را به زمین زد. «گفت ای وای، جای عباس را زده‌اند.» پدر سعی کرد آرامش کند و گفت:«دادوبیداد نکن، گریه نکن. دعا کن به عباس هیچی نشده باشد.» مادر هنوز امید داشت. در ذهنش یک تصویر بود: عباس برمی‌گردد، پایان خدمت می‌گیرد و خانواده برایش جشن می‌گیرند.

حتی برای برگشتنش گوساله بزرگی آماده کرده بودند. اما سرنوشت، پایان دیگری نوشته بود. یک جمله که دنیا را برای مادر تمام کرد. پدر عباس به بیمارستان رفت. فرمانده هم آنجا بود. گفتند عباس به اتاق عمل رفته است. مادر می‌گوید: «پدرش مدام در دلش می‌گفت هیچی نشده، هیچی نشده.» اما لحظه‌ای بعد، چهره داماد با قیافه گریه کردن را می‌بیند به دلش برات می‌شود عباس شهید شده است. همان لحظه دکتر از اتاق عمل بیرون آمد. پدر پرسید: «دکتر، عباس چی شد؟» پاسخ کوتاه بود:«عباس شهید شد.» همین. دو کلمه‌ای که برای خانواده، پایان یک دنیا بود. پدر سرش را به دیوار زد. فریاد کشید و پیراهنش را پاره کرد. تا ساعت دو شب در بیمارستان ماند.

عباس‌ جان، بلند شو

فردای آن روز، حدود ساعت دو شب، پیکر عباس را آوج آوردند. مادر به استقبال پسر شهیدش می‌رود. مادر کنار پیکر پسرش ایستاد. دست روی سر و صورتش کشید. موها و ابروهایش را نوازش کرد. و با همان صدایی که سال‌ها پسر را صدا زده بود، گفت: «عباس ‌جان، بلند شو. تو رفته بودی زود برگردی.» اما عباس دیگر بیدار نمی‌شد. پسری که قرار بود پایان خدمت بگیرد و با جشن به خانه برگردد، حالا با پیکر خود به خانه آمده بود. مادر هنوز باورش نمی‌شد که عباس دیگر جوابش را نمی‌دهد.

«مامان، الان به نیرو احتیاج دارند؛ باید بروم»/ روایت مادر شهید «عباس پناهی»، از پسری که برای پایان خدمت رفت و با شهادت بازگشت

خوابی که برادر کوچک دید

مادر شهید، خودش خواب عباس را ندیده است؛ اما می‌گوید پدر عباس، خواهر و برادر کوچک‌ترش خوابش را دیده‌اند. امیر، برادر کوچک عباس، یک شب خواب دید برادرش وارد اتاق شده و دراز کشیده است. از عباس پرسید: «تو که شهید شدی، چطور آمدی؟» عباس جواب داد: «شهید شده باشم، آمدم دیگه داداش.» امیر پرسید: «موقع شهادت چه خبر بود؟» گفت:«انگار طوفانی به پا شده بود.» امیر پرسید: «داداش، به تو چه شد؟» عباس جواب داد: «فقط پام شکسته.» بعد خندید و گفت: «نه بابا، پام نشکسته، شوخی می‌کنم.» امیر از دیدن برادرش در خواب خوشحال شده بود. شاید خواب عباس، برای خانواده‌ای که هنوز دلتنگ‌اش هستند، پنجره‌ای کوچک به سوی آرامش بود.

«مامان، الان به نیرو احتیاج دارند؛ باید بروم»/ روایت مادر شهید «عباس پناهی»، از پسری که برای پایان خدمت رفت و با شهادت بازگشت

پسری که قرار بود دو روزه برگردد

صدیقه مرادی هنوز وقتی از عباس حرف می‌زند، گویی منتظر است در خانه باز شود و پسرش وارد شود؛ همان پسری که روزی بی‌خبر از راه رسید، دست مادر را بوسید و چند روز بعد دوباره کوله‌اش را بست. عباس گفته بود: «دو روزه برمی‌گردم.» اما دو روز گذشت. و روزهای دیگری هم گذشت. عباس برنگشت.

آنچه برگشت، پیکری بود که مادر با دست‌های خودش موهایش را نوازش کرد و صدایش زد:«عباس‌جان، بلند شو.». وی برای پایان خدمت رفته بود؛ اما شهادت، پایان راهش شد. کوله‌ای که مادر برای آخرین بار بست، قرآنی که عباس آن را بوسید و همان بوسه آخر، حالا همه سهم مادر از آن وداع است.

مادر شهید در پایان می‌گوید: «دعا می‌کنم ایران پیروز شود و به برکت خون پاک شهدا، کشورمان سربلند باشد. دعا می‌کنم دشمنان ایران نابود شوند.» و شاید همه روایت این مادر را بتوان در همان چند ثانیه خلاصه کرد؛ وقتی عباس از پله‌ها پایین می‌رفت و مادر صدایش زد:«عباس، بیا یک بوس بده مامان.» عباس برگشت. مادر را بوسید. و رفت. این بار، برای همیشه.

گفتنی است پیکر مطهر شهید سرباز سرافراز فرماندهی انتظامی «عباس پناهی» که دوم تیر ماه سال ۱۴۰۴ در پی حمله رژیم صهیونیستی به شهادت رسید، در گلزار شهدای روستای محمودآباد از توابع آبگرم شهرستان آوج تشییع و به خاک سپرده شد.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه