آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۹۲۱
۱۴:۱۳

۱۴۰۵/۰۶/۰۷
گفتگو با برادر شهید غریب در اسارت

دیداری در واپسین نفس‌ها / پایان ۳۸ سال چشم‌انتظاری برای یوسف گمگشته

راهی منزل شهید «یوسف رئیسی‌مقدم» شدیم؛ دلاورمردی که پس از گذراندن روز‌های سخت و طاقت‌فرسای اسارت، درست در چند قدمی خاک پاک میهن اسلامی به خیل شهدای مفقودالاثر پیوست. در این گفت‌وگوی خواندنی با ما همراه باشید؛ روایتی ناب از زبان برادر شهید از حماسه‌های جبهه‌های خوزستان و چشم انتظاری مادر.


به گزارش نوید شاهد فارس، راهی منزل شهید «یوسف رئیسی‌مقدم» شدیم؛ دلاورمردی که پس از گذراندن روز‌های سخت و طاقت‌فرسای اسارت، درست در چند قدمی خاک پاک میهن اسلامی به خیل شهدای مفقودالاثر پیوست. گفت‌وگوی ما با مرور خاطرات تلخ و شیرینِ ۳۸ سال انتظار آغاز شد. برادر شهید با بغضی فروخورده روایت می‌کرد: «مادر از سال ۱۳۶۷ تا واپسین روز‌های عمرش، همیشه درِ حیاط خانه را باز می‌گذاشت؛ با این امید و دلخوشی که مبادا یوسفش از راه برسد و لحظه‌ای پشت درِ بسته بماند…» این انتظار طولانی و صبورانه، سرانجام حدود ۴۰ روز پیش با پرکشیدن مادر به پایان رسید.

اما شگفت‌انگیزترین و تکان‌دهنده‌ترین فراز این داستان، لحظات پایانی حیات مادر در بیمارستان رقم خورد؛ جایی که به گواهی پرستار بخش، یوسف در آخرین نفس‌ها بر بالین مادر حاضر می‌شود؛ دیداری آسمانی و پررمزوراز که در آن، مادر با چشم دل سیمای نورانی فرزندش را نظاره می‌کند، با او به گفت‌و‌گو می‌نشیند و ساعاتی بعد، آرام و با خیالی آسوده چشم از جهان فرومی‌بندد تا پس از نزدیک به چهار دهه هجران، به یوسفش بپیوندد.

در این گفت‌وگوی خواندنی با ما همراه باشید؛ روایتی ناب از زبان برادر شهید، از حماسه‌های جبهه‌های خوزستان و مرارت‌های اسارت تا کوچه‌های صبور و چشم‌به‌راه شیراز.

دیداری در واپسین نفس‌ها / پایان ۳۸ سال چشم‌انتظاری برای یوسف گمگشته

 ۳۸ سال چشم‌انتظاری و بغض فروخورده مادر

منصور رئیسی‌مقدم، برادر شهید یوسف رئیسی‌مقدم هستم. برادرم یوسف، در نخستین روز از فروردین‌ماه سال ۱۳۴۸ در آبادان دیده به جهان گشود. او فرزند ارشد خانواده بود و پنج سال از من بزرگ‌تر؛ برادری که در سایه‌ی تربیتِ پدر و مادری مومن، دوران کودکی‌اش را در همان شهر سپری کرد. هفت‌ساله بود که قدم به دبستان «فرهنگ» گذاشت و الفبای زندگی را در آن‌جا آموخت. در آن سال‌ها، پدرم با رنج و تلاشی خستگی‌ناپذیر در میدان تره‌بار آبادان به کار مشغول بود و نانِ سفره‌مان، دسترنجِ حلال و طیبِ او بود که روحِ ما را با پاکی و غیرت پیوند می‌زد.

با آغاز جنگ تحمیلی در سال ۱۳۵۹، ورق زندگی ما برگشت و ناگزیر، خانه و دیارمان را ترک کردیم. پدر، ما را در بهبهان اسکان داد و خود، همراه با یوسف، برای جمع‌آوری وسایل باقی‌مانده به آبادان بازگشت. پدر بعد‌ها برایمان روایت می‌کرد که «در آن روز‌های پرآشوب، وقتی به آبادان رسیدیم، یکی از همسایگان را دیدیم که برای بردن اثاثیه‌شان آمده بودند. پس از دیداری کوتاه و احوال‌پرسی، آنها سوار ماشین شدند و کمی دورتر، ناگهان راکتی به خودرویشان اصابت کرد. در آن لحظه‌ی وحشت‌بار که مرگ در هر قدم پرسه می‌زد، یوسف بی‌درنگ و بدون کوچک‌ترین هراسی، خود را به میان آتش و دود انداخت تا به یاریِ مجروحان بشتابد و جانشان را نجات دهد. درست در همان دم که یوسف در تکاپوی نجات دیگران بود، راکتی دیگر به خودروی ما اصابت کرد.»

پدر پس از آن ماجرا، چهل روز در آبادان ماند و سرانجام با تحمل سختی‌های بسیار و جابه‌جایی‌های مکرر با موتور و ماشین، خود را به ما در بهبهان رساند. پس از آن راهی شیراز شدیم. در آن روز‌های سختِ آوارگی، بیمارستانی در پشت حافظیه برای اسکان جنگ‌زدگان در نظر گرفته شده بود و هر اتاق به خانواده‌ای اختصاص یافت. حدود چهار سال را در همان بیمارستان سپری کردیم. در آن ایام، یوسف مدام در مسجد «سلمان» حضور داشت؛ مسجدی که به کانونِ جوششِ یارانِ یوسف بدل شد و او با عزیزانی، چون «سید معصوم موسوی» «غلام مالک مقدم آشنا شد که بعد‌ها به فیض شهادت نائل آمدند. سرانجام پس از چهار سالِ پرفراز و نشیب، توانستیم خانه‌ای در محله‌ی «دروازه اصفهانِ» شیراز اجاره کنیم و در آن‌جا مستقر شویم.»

عزم حضور در جبهه و اعزام به خط مقدم


پس از تثبیت سکونتمان در شیراز، یوسف ادامه تحصیل داد و مقطع راهنمایی را در مدرسه‌ای حوالی حرم مطهر حضرت علی‌بن‌حمزه (ع) سپری کرد. پس از پایان این دوره، برای یادگیری حرفه و کار، وارد بازار شد و در یک کارگاه مکانیکی و صافکاری به کار پرداخت.

هجده‌ساله که شد، یک روز به خانه آمد و با اطمینان رو به پدر و مادرم گفت: «من دفترچه خدمت گرفته‌ام و عازم جبهه هستم.» پذیرش او از طریق ژاندارمری صورت گرفت و برای گذراندن دوره آموزش نظامیِ دوماهه به پادگانی در اصفهان اعزام شد. پس از اتمام دوره آموزشی، خود داوطلبانه درخواست داد تا او را به خطوط مقدم جبهه در جنوب اعزام کنند. در این میان، برخی از همراهان و دوستانش تلاش کردند مانع رفتنش شوند، اما یوسف محکم در پاسخشان گفت: «شما برای چه کاری به جبهه آمده‌اید؟ اگر برای جنگیدن و دفاع نیامده‌اید، برگردید و مانع کار من و امثال من نشوید.»

دیداری در واپسین نفس‌ها / پایان ۳۸ سال چشم‌انتظاری برای یوسف گمگشته

ایثار در زبیدات و ماجرای اسارت

سرانجام یوسف به منطقه عملیاتی اعزام شد. در جریان عملیات مرصاد منطقه زبیدات درگیری‌های سنگینی با نیرو‌های بعثی عراق، یکی از همرزمانش مجروح شد و توان برگشتن به عقب را نداشت. برادرم با دیدن این صحنه، برای نجات و آوردن او پیش رفت، اما همین اقدام فداکارانه در محاصره دشمن سبب شد تا به اسارت نیرو‌های بعثی درآید. بر اساس روایت همرزمان و رزمندگانی که بعد‌ها بازگشتند، از کل آن گردان تنها یک نفر توانسته بود به عقب برگردد و مابقی نیرو‌ها یا به شهادت رسیده و یا اسیر شده بودند؛ بدین ترتیب ما از اسارت یوسف در دست دشمن مطلع شدیم.

بازگشت آزادگان و ردّ پای مبهم در مرز

سال‌ها گذشت تا اینکه در سال ۱۳۶۹ خبر شیرین بازگشت آزادگان در کشور پیچید. تمام شهر را آذین بسته بودند و ما نیز خانه را مهیای بازگشت یوسف کرده بودیم. مادرم در تمام آن سال‌های فراق، هیچ‌گاه درِ حیاط خانه را نمی‌بست و همیشه چشم‌به‌راه بود تا یوسفش از راه برسد. همه آزادگان بازگشتند، اما از یوسف ما خبری نشد.
پس از پیگیری‌های فراوان متوجه شدیم هنگام ورود آزادگان به میهن اسلامی، یک اتوبوس از اسرا درست در نقطه صفر مرزی از سوی بعثی‌ها متوقف و به خاک عراق بازگردانده شده است. از همان زمان تا به امروز، دیگر هیچ نشانه و خبری از برادرم به دست نیامد و چشم‌انتظاری ما برای همیشه باقی ماند.

روایتی از سال‌های چشم‌انتظاری و واپسین دیدار / ۳۸  سال چشم‌انتظاری مادر

از سال ۱۳۶۷ که خبر مفقود شدن برادرم یوسف به ما رسید، زندگی مادرم با چشم‌انتظاری گره خورد. در تمام این سال‌ها «قریب به ۳۸ سال، تا همین چهل روز پیش که مادرم دار فانی را وداع گفت و به فرزند شهیدش پیوست» هیچ شبی درِ حیاط خانه‌مان قفل نشد و بسته نماند. مادرم همیشه می‌گفت: «شاید یوسفم شبانه از راه برسد؛ مبادا پشت در بسته بماند یا معطل شود.» او به معنای واقعی کلمه منتظر و امیدوار بود؛ همواره از خدا می‌خواست که حتی در آخرین لحظات زندگی‌اش یک‌بار دیگر روی یوسف را ببیند و این دیدار به قیامت نماند.
سرانجام این تمنای قلبی به حقیقت پیوست و مادرم پیش از رفتن، به دیدار فرزندش نائل شد؛ اما نه در چارچوب خانه و پشت در حیاط، بلکه در واپسین روز‌های عمرش و درست در کنار تخت بیمارستان.

روایت پرستار از واپسین لحظه‌ها

ماجرای این دیدار ماندگار را پرستار بخش بیمارستان برایمان این‌گونه روایت کرد:

 «چند ساعت پیش از عروج مادر شهید، در حالی که ایشان در شرایط احتضار و سطح هوشیاری بسیار پایینی به سر می‌برد و عملاً واکنشی به محیط نداشت، ناگهان اتفاق عجیبی رخ داد. مادری که تا لحظاتی قبل توان حرکتی نداشت، به‌یک‌باره از روی تخت برخاست، در حالت نشسته قرار گرفت، چشمانش باز شد و با شور و اشتیاقی وصف‌ناپذیر، نام شناسنامه‌ای مرا صدا زد؛ نامی که حتی اقوام، خانواده و همکاران بیمارستان هم از آن بی‌خبرند و همیشه مرا با نام مستعارم می‌خوانند!

 مادر با همان شوق رو به من کرد و با اشاره به روبه‌رویش گفت: “اینکه پایین تخت ایستاده، یوسفِ منه؛ فرزند شهیدمه…” من با شگفتی تمام به روبه‌روی تخت نگاه می‌کردم، اما چیزی نمی‌دیدم و سراپا بهت و حیرت شده بودم. چطور ممکن بود بیماری در آن وضعیت بیهوشی، ناگهان چنین هشیار شود، نام شناسنامه‌ای مرا بداند و با شوق از حضور فرزندش سخن بگوید؟ آنجا بود که دریافتم مادر شهید با چشم دل و بصیرت باطنی، رخ یوسفش را به نظاره نشسته است؛ در حالی که من با چشم ظاهر از دیدن آن حضور محروم بودم.»

بدین ترتیب، پس از نزدیک به چهار دهه فراق و انتظار، برادرم یوسف به دیدار مادرش آمد تا او را از چشم‌انتظاری برهاند. با این دیدار دلنشین در آخرین نفس‌های حیات، دفتر شکیبایی مادرم بسته شد و روح بلندش به فرزند شهیدش، یوسف، پیوست.

انتهای گفتگو/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه