آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۳۲۳
۱۷:۳۵

۱۴۰۵/۰۵/۲۹
روایت مقاومت یک آزاده کرمانشاهی در اردوگاه بعثی‌ها

خیانت به هموطنم را نمی‌پذیرم

سال‌های اسارت برای «حسین یعقوبی»، آزاده و جانباز ۳۵ درصد، عرصه‌ای برای آزمودن صبر و وفاداری بود؛ جایی که نیرو‌های استخبارات عراق با تطمیع و وعده مقام تلاش کردند او را به جاسوسی از میان اسیران ایرانی وادار کنند، اما با مقاومت و پاسخ منفی او مواجه شدند.


خیانت به هموطنم را نمی‌پذیرم

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، دوران اسارت برای آزادگان، تنها تحمل روز‌های سخت و دوری از وطن نبود؛ میدان دیگری برای آزمودن ایمان، اراده، صبر و وفاداری آنان به شمار می‌رفت. دشمن بعثی تلاش می‌کرد با شکنجه، تهدید، تطمیع و فشار‌های روحی، اسیران ایرانی را درهم بشکند و از آنان برای رسیدن به اهداف خود بهره بگیرد؛ اما آزادگان با مقاومت و ایستادگی، این نقشه‌ها را ناکام گذاشتند.
«حسین یعقوبی» آزاده و جانباز ۳۵ درصد، متولد سوم آبان ۱۳۴۱ است. او در ۲۸ خرداد ۱۳۶۳، هنگام انجام مأموریت در منطقه ازگله (بمو)، در کمین نیرو‌های بعثی گرفتار شد و پس از مجروحیت به اسارت دشمن درآمد. یعقوبی در خاطرات خود از روز‌های سخت اسارت و تلاش نیرو‌های اطلاعاتی عراق برای جذب و جاسوسی از میان اسیران می‌گوید؛ تلاشی که با پاسخ قاطع او روبه‌رو شد.

گرفتار شدن در کمین دشمن

اینجانب حسین یعقوبی، آزاده و جانباز ۳۵ درصد، متولد سوم آبان ۱۳۴۱ هستم. در تاریخ ۲۸ خرداد ۱۳۶۳، در منطقه ازگله (بمو) و هنگام انجام وظیفه و مأموریت، حدود ساعت ۹ شب در کمین نیرو‌های بعثی گرفتار شدیم.
در جریان این درگیری، دو تن از همراهانمان به شهادت رسیدند و من نیز به اسارت دشمن درآمدم. نیرو‌های بعثی در جاده کمین کرده بودند و متأسفانه ما امکانات دفاعی چندانی نداشتیم و از نظر سلاح و تجهیزات نیز در مضیقه بودیم. در جریان درگیری، مهمات و تجهیزات ما به پایان رسید و من نیز در حالی که زخمی شده بودم، به دست نیرو‌های دشمن افتادم.
وقتی به هوش آمدم، متوجه شدم افرادی پاهایم را گرفته‌اند و مرا به سمت پایین دره می‌کشند. ابتدا تصور کردم نیرو‌های خودی هستند، اما بعد فهمیدم که نیرو‌های بعثی‌اند. پس از آن، مسافتی چند کیلومتری مرا منتقل کردند و در نهایت به نیرو‌های بعثی تحویل دادند.

ایستادگی در برابر شکنجه و تطمیع

نیرو‌های بعثی تلاش زیادی می‌کردند تا با شکنجه، آزار و اذیت‌های روحی و جسمی، ما را وادار کنند از حضور در جبهه و دفاع از کشورمان پشیمان شویم. اما از جوان‌ترین تا مسن‌ترین اسیر ایرانی، با افتخار بر عهد و پیمان خود با انقلاب، آرمان‌های امام خمینی (ره) و شهدای گرانقدر ایستادند و سخت‌ترین شرایط را تحمل کردند.
یکی از خاطراتی که از دوران اسارت هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم، مربوط به تلاش یکی از نیرو‌های استخبارات عراق برای شناسایی اسیران و جایگاه آنان در ایران است.

پیشنهاد همکاری و پاسخ قاطع یک آزاده

یکی از نیرو‌های استخبارات عراق، در داخل اردوگاه به دنبال شناسایی اسرا و جایگاه و مسئولیت آنان در ایران بود. به همین منظور، با تعدادی از اسیران صحبت می‌کرد.
یک روز مرا صدا زدند و به اتاقی حدود ۱۲ متری در محوطه اردوگاه بردند. دو پاکت سیگار مقابل من گذاشتند و گفتند: ما اسرا را دوست داریم و مردم کرد را هم دوست داریم. اگر مشکلی داشتید، به ما اطلاع دهید. بعداً شما را خواهیم دید.
جلسه اول با همین صحبت‌ها تمام شد. وقتی از اتاق بیرون آمدم، سیگار‌هایی را که به من داده بودند، به بچه‌های اردوگاه دادم و گفتم سیگار‌ها را بین خودتان تقسیم کنید. همان لحظه متوجه شدم آن مأمور استخبارات از این کار خوشحال نشده است.
دو هفته گذشت. همان فرد به همراه دو نفر دیگر مرا دوباره به همان اتاق بردند. از اینکه سیگار‌ها را بین دیگر اسرا تقسیم کرده بودم، گلایه داشت. در پاسخ به او گفتم: ما ایرانی هستیم؛ ما همه یکی هستیم. چیزی که برای برادران خودم نباشد، من هم نمی‌خواهم.
حرف‌هایم را با لحنی ناراحت و جدی ادامه دادم و گفتم اگر چیزی را خودم نخواهم، نمی‌توانم آن را برای دیگران بخواهم.
آن مأمور سپس پیشنهاد اصلی خود را مطرح کرد و گفت: می‌خواهم برای من کار کنی. باید به من بگویی بین اسرا چه کسانی چه مسئولیت و جایگاهی در ایران داشته‌اند.
هدفشان روشن بود؛ می‌خواستند از من برای جاسوسی در میان اسیران استفاده کنند.

اگر خیانت کنم، دیگر ایرانی برای بازگشت ندارم

در پاسخ به آنها گفتم: اگر این کار را انجام دهم، دیگر ایرانی ندارم که به کشورم برگردم؛ چون خیانت است و خیانت بخشودنی نیست.
آنها گفتند: ما نمی‌خواهیم تو به ایران برگردی. می‌خواهیم همین‌جا پیش ما بمانی و بزرگ‌ترین جایگاه و مقام را به تو بدهیم.
به آنها گفتم: فرض کنیم من به ایران برنگشتم و عضو نیرو‌های شما شدم. اگر روزی عراق با کشور دیگری وارد جنگ شود و من به اسارت آن کشور درآیم، آیا شما دوست دارید من به کشور عراق خیانت کنم؟ آیا دوست دارید به همرزمانم خیانت کنم و آنها را گرفتار و شکنجه کنم و در نهایت فردی خائن برای کشور شما باشم؟
آنها لحظه‌ای سکوت کردند و گفتند: امکان ندارد.
در ادامه گفتم: سیدی، سیدی، یک خواهش دارم. شما گفتید اسرا را دوست دارید. اگر واقعاً ما را دوست دارید، به ما درس خیانت ندهید.
به آنها گفتم: من یک تار موی هموطن خود را با هیچ جای دنیا عوض نمی‌کنم. همه این لباس‌زرد‌هایی که در اردوگاه هستند، برادر، پدر و هموطن من هستند و من هموطن خودم را با هیچ چیز در دنیا عوض نمی‌کنم. پس از این صحبت‌ها، آنها با ناراحتی و پرخاشگری اتاق را ترک کردند.

سیگار‌هایی که برای همیشه کنار گذاشته شد

این ماجرا برای من درس بزرگی داشت. بعد از آن، سیگار را برای همیشه کنار گذاشتم. تصمیم گرفتم هر چیزی را که می‌توانست باعث خوشحالی دشمن شود، از زندگی خودم کنار بگذارم.
برای من، آن دو پاکت سیگار تنها یک وسیله برای تطمیع نبود؛ نمادی از تلاشی بود که دشمن برای شکستن روحیه اسیران و ایجاد فاصله میان آنها انجام می‌داد. من ترجیح دادم در سخت‌ترین شرایط، در کنار برادران و هموطنانم بمانم.

تلخ‌ترین خبر دوران اسارت

یکی از تلخ‌ترین و ناخوشایندترین خاطرات دوران اسارت، زمانی بود که خبر رحلت ملکوتی حضرت امام خمینی (ره) را به ما اعلام کردند.
با شنیدن این خبر، فضای اردوگاه دگرگون شد. ما تا سه روز عزای عمومی گرفتیم و در آسایشگاه مراسم فاتحه‌خوانی برگزار کردیم. دوری از وطن، سختی اسارت و حالا شنیدن خبر رحلت امام (ره)، غم سنگینی بر دل همه اسیران گذاشته بود.

بازگشت به آغوش میهن

مدت‌ها پس از رحلت حضرت امام خمینی (ره) گذشت تا اینکه خبر موافقت با تبادل اسرا به ما رسید. این خبر، امید بزرگی در دل همه اسیران ایجاد کرد.
سرانجام در سوم شهریور سال ۱۳۶۹، پس از سال‌ها دوری و تحمل سختی‌های اسارت، به میهن اسلامی بازگشتیم. لحظه بازگشت برای من و دیگر آزادگان، یکی از ماندگارترین لحظات زندگی بود؛ بازگشتی که ثمره صبر، مقاومت و ایستادگی در برابر دشمن بود.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه