آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۸۶۰
۱۳:۴۳

۱۴۰۵/۰۵/۲۶
روایت صبر ۴۶ ساله؛ خانم «هاجر صفری راد» همسر شهید والامقام و غریب در اسارت «محمدعلی اصغر»؛

۴۶ سال چشم‌انتظاری، روایت زندگی مشترک کوتاه با شهید غریبِ اسارت که پیکرش به وطن بازنگشت

شهید «محمدعلی اصغر»، یکی از هزاران شهید غریب در اسارت است که در بیست‌وپنجم آبان ماه سال ۱۳۵۹ در منطقه سوسنگرد به اسارت نیروهای عراقی درآمد و پس از آن، هیچ خبری از نحوه و زمان دقیق شهادتش در دست نیست. همسر این شهید والامقام، خانم «هاجر صفری راد»، تنها ۳ سال زندگی مشترک با او داشت و اکنون پس از گذشت چهل‌وهفت سال همچنان در چشم‌انتظاری به سر می‌برد. او روایت زندگی با مردی را بازگو می‌کند که عشق به خدا و اسلام را بر هر چیز دیگری ترجیح داد. همچنین از او دو فرزند به یادگار مانده است.


۴۶ سال چشم‌انتظاری، روایت زندگی مشترک کوتاه با شهیدی که پیکرش هرگز به وطن بازنگشت

به گزارش خبرنگار نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران، شهید جاویدالاثر غریب در اسارت «محمدعلی اصغر» یادگار محمدقلی و ماه‌زر، چهارم خرداد ماه سال ۱۳۳۲ در روستای حسین‌آباد شهرستان ساوه استان مرکزی به دنیا آمد. وی در سال ۱۳۵۶ با خانم «هاجر صفری‌راد پیوند» ازدواج و حاصل این زندگی مشترک سه‌ساله، دو فرزند به نام‌های سهراب و رویا بود. شهید اصغر در سال ۱۳۵۷ و همزمان با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به عضویت این نهاد مقدس درآمد و تا سال ۱۳۵۹ که عازم جبهه شد، دو سال در سپاه خدمت کرد.

شهید اصغر هفت خواهر داشت و خودش تنها پسر خانواده بود. مادرش، همسرش را از دست داد و با هفت دختر و یک پسر، روزگار را سپری می‌کرد. این تک‌پسری، اما هرگز مانع از حضور او در میدان نبرد نشد و او با تمام وجود، داوطلب دفاع از خاک و ناموس کشور شد.

۴۶ سال چشم‌انتظاری، روایت زندگی مشترک کوتاه با شهیدی که پیکرش هرگز به وطن بازنگشت

این مرد، اهل دنیا نبود

هاجر صفری‌راد، همسر شهید، با چشمانی که از اشک و اندوه چهل‌وهفت ساله خسته شده، روایت زندگی با شهید اصغر را این‌گونه آغاز می‌کند: ما در سال ۱۳۵۶ با یکدیگر ازدواج کردیم. محمدعلی پاسدار بود و در همان سال‌های آغازین تشکیل سپاه، به این نهاد پیوست. او گفت که دوست دارم در این راه خدمت کنم؛ به همین دلیل در سپاه ساوه ثبت‌نام کرد. میان ما نسبت فامیلی وجود داشت. تقدیر چنین بود که با یکدیگر ازدواج کنیم. آقا محمد علی بسیار با خدا و مردی مؤمن و پرهیزگار بود. شکر خدا را که چنین همسری نصیبم شد.

او بسیار فهیم و نیکوخصال بود. رفتار، گفتار و کردارش همه نشان می‌داد که این انسان، اهل این دنیا نیست. همواره می‌گویم خداوند او را دوست داشت و به سوی خود برد.

یکی از نکات برجسته در زندگی شهید اصغر، تأکید ویژه‌اش بر مسئله حجاب و عفاف بود. در مورد حجاب، بانوان را به گل تشبیه می‌کرد و می‌گفت: گل اگر حصار نداشته باشد، هر رهگذری به آن دست می‌زند؛ اما اگر حصار داشته باشد، کسی نمی‌تواند به آن دست بزند. تأکید می‌کرد که بانوان باید چادر و حجاب کامل داشته باشند.

وی افزود: شهید اصغر بسیار با خدا بود و ارادت ویژه‌ای به حضرت سیدالشهدا (ع) داشت. چون خدا را دوست می‌داشت، امام حسین (ع) را نیز دوست می‌داشت و به همین دلیل راه خدا را برگزید. فرزندان خود را رها کرد و رفت. در لحظات آخر اعزام به جبهه، چند قدم برداشت، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: به خدا می‌سپارمشان و راهی شد.

۴۶ سال چشم‌انتظاری، روایت زندگی مشترک کوتاه با شهیدی که پیکرش هرگز به وطن بازنگشت

دلتنگی‌های فرزندان برای پدر

ثمره ازدواجمان، دو فرزند به نام‌های سهراب و رویا هستند. هنگامی که محمدعلی به جبهه اعزام‌شد، سهراب دو سال و نیم داشت و رویا تنها شش ماهه بود. به همین دلیل، فرزندان هیچ خاطره مستقیمی از پدر خود ندارند. چیزی به یادشان نمی‌آید. گاهی برایشان تعریف می‌کنم که پدرتان چنین می‌فرمود و چنان می‌کرد. شهید اصغر آرزو داشت که پسرش بزرگ شود و جوانی رشید گردد.

پسرم سهراب هر زمان که خبری از شهدا یا اسرا می‌شنود، همچنان به دنبال یافتن پدر خود است.

دخترم نیز با اینکه هیچ خاطره‌ای از پدرش ندارد، اما شنیدن روایت‌هایی از پدرش، او را دلتنگ‌تر و کمی آرام می‌کند.

۴۶ سال چشم‌انتظاری، روایت زندگی مشترک کوتاه با شهیدی که پیکرش هرگز به وطن بازنگشت

وصیت‌نامه شهید؛ پیامی برای فرزند

شهید اصغر وصیت‌نامه‌ای برای فرزندش سهراب به جای گذاشته است که نشان از عمق ایمان و نگاه بلند او دارد. همسر شهید در این باره می‌گوید: در وصیت‌نامه‌ای که برای پسرم نوشت، آمده است: «پسرم، اکنون که این وصیت‌نامه را می‌نویسم، تو هنوز کودک هستی. امیدوارم زمانی که بزرگ شدی، از مادرت، مادرم، خواهرت و خواهر هایم مواظبت کنی؛ همچنین سفارش می‌کنم که دست افتادگان را بگیری.»

وی ادامه داد: از آنجا که ما با مادر و خواهرش با یکدیگر زندگی می‌کردیم، به سهراب سفارش کرده بود که مواظب مادر و خواهرانش باشد. شهید به خانواده بسیار اهمیت می‌داد، به ویژه به خواهرانش که هفت نفر بودند و او تنها برادر آنان محسوب می‌شد.

۴۶ سال چشم‌انتظاری، روایت زندگی مشترک کوتاه با شهیدی که پیکرش هرگز به وطن بازنگشت

روز اعزام؛ از ممانعت فرمانده تا داوطلبانه سوار شدن شهید بر ماشین

در روز اعزام، به محمد علی گفته بودند که هم اکنون آغاز جنگ است و نیرو بسیار است و تنها مجردها را اعزام می‌کنیم. شما متأهل هستی، تک‌فرزند پسر خانواده هستی و هم تازه از کردستان بازگشته‌ای؛ بنابراین شما را اعزام نمی‌کنیم. اما محمد علی به همراه دو تن از همرزمانش که آنان نیز متأهل بودند، هنگامی که ماشین به حرکت درآمد، خود را به پشت ماشین رساندند و عازم جبهه شدند. همرزمانش نقل می‌کردند که سه نفر بودیم که یکی از ما ماند و دو نفر دیگر به شهادت رسیدند. اصغر با همان دوستش همراه شد. فرمانده گفته بود که تو پیشتر در کردستان جهاد کرده‌ای  و دیگر نیازی به اعزام به جبهه نیست؛ اما آن ها خودجوش سوار شدند تا به سوسنگرد بروند. یکبار به او گفته بودند چرا زن و فرزند و خواهران و مادر خود را رها می‌کنی و می‌روی؟ پاسخ داده بود: دشمن به کشور حمله کرده و خاک و ناموس ما را به اسارت گرفته است؛ آنان، مادر و خواهران ما هستند و تفاوتی نمی‌کند. باید برویم و دفاع کنیم.

نحوه اسارت و شهادت

شهید محمدعلی اصغر در بیست‌وپنجم آبان ماه سال ۱۳۵۹ در منطقه سوسنگرد به اسارت نیرو‌های عراقی درآمد. همسر شهید در این باره می‌گوید: او با همرزمانش بود و همگی پاسدار بودند. در آنجا همرزمانش نقل می‌کردند که دو، سه روز با یکدیگر بودیم و سپس ما را از هم جدا کردند. آنان را از پیش ما بردند و هیچ‌کس نمی‌داند به کجا بردند و چه کردند. همرزمانی که بازگشتند، به ما گفتند که محمدعلی از ما جدا شد و دیگر هیچ خبری از او نداریم. دیروز در مراسم بازگشت آزادگان شرکت داشتم. یکی از آزادگان سخنرانی می‌کرد و از شکنجه‌ها و آزار‌هایی که در اسارت دیده بود، می‌گفت. پیوسته از شهدا یاد می‌کرد. دلم نیامد بپرسم؛ چرا که سال‌ها گذشته و خاطرات برایش زنده می‌شود و ناراحت می‌گردد. اکنون در بهشت زهرا (س)، قطعه ۲۷، مزاری برایش ایجاد کرده‌ام که یادبود شهید باشد؛ مزاری خالی. هرگاه به بهشت زهرا (س) می‌رویم، بر آن مزار خالی حضور می‌یابیم. هر بار که خبری از شهدا یا آزادگان می‌شنوم، دلم پر می‌کشد و هوای همسرم را می‌کنم. مادر شهید تا زمانیکه زنده بود، هرگز رفتن پسرش را باور نکرد و معتقد بود که او روزی باز خواهد گشت.

پیوسته به او می‌گویم: خوش به حالت. خدا را دوست داشتی، اسلام را دوست داشتی، امام حسین (ع) را دوست داشتی. در راه خدا و دفاع از اسلام رفتی. فرزندانت را به خدا سپردی و رفتی. خداوند ان‌شاءالله شما را با امام حسین (ع) محشور گرداند.


گفت‌و‌گو: آرش سلیمی‌فر
تنظیم: سعیده نجاتی


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه