هفده شبانهروز قدم به قدم تا جهنم؛ روایتی از اسارت در تنگه قاسملو
به گزارش نوید شاهد البرز؛ در تاریخ حماسههای دفاع مقدس، فصل آزادگان، فصلی از جنس نور و استقامت است؛ قصهی مردانی که نه در میدان نبرد، بلکه در کنج زندانهای دشمن، نشان دادند که زنجیرها نه تنها اسباب اسارت نیستند، بلکه بندهاییاند که عیار ایمان را در بوتهی آزمایش، عیان میکنند. آزادگان ما، آن «سفیران صبر»، نه فقط راویان درد و رنج، که سندهای زنده و گویای غیرت این سرزمیناند. آنان که روزی با لبیک به ندای امامشان، سلاح به دست گرفتند، زمانی هم در چنگال دشمن گرفتار شدند تا ثابت کنند «آزادی»، فراتر از رهاییِ جسم است و آن کس که دلش با حق گره خورده، حتی در تاریکترین سلولها، آزادهترین است. سید بهروز اکبر رضویان، آزاده و جانباز ۲۵ درصد، یکی از همین قهرمانان بیادعاست. در گفتوگوی پیشرو، با او به روزهایی سفر میکنیم که گرسنگی، بیگاری و محدودیتها، نه تنها ارادهاش را نشکست، بلکه ایمانش را به آزادی خرمشهر گره زد؛ روایتی از روزهای سخت در بند، که شنیدنش، حقی بر گردن ما برای پاسداشت آن دوران است.
از کوچههای طالقان تا کار در کارخانه
من، سید بهروز اکبر رضویان، متولد سال ۱۳۴۲ در یکی از محلههای قدیمی طالقان هستم؛ شهری که هوای خنکش، رودخانههایش و کوههای سر به فلک کشیدهاش، هنوز هم در خاطر من زنده است. کودکیام در همان کوچههای خاکی و بین همان خانههای ساده گذشت؛ خانههایی که شاید از نظر امکانات چیزی نداشتند، اما از نظر محبت و صمیمیت، از بسیاری از خانههای امروز غنیتر بودند. پدرم مرد زحمتکش و سادهای بود. مثل خیلی از مردهای آن روزگار، با کارگری و مشقت، زندگی را اداره میکرد. مادرم هم زنی مؤمن، مهربان و صبور بود که ستون اصلی خانه به حساب میآمد. شرایط اقتصادی خانواده ما خوب نبود. فقر، میهمان همیشگی خانهمان بود، اما در عوض، ایمان و غیرت در آن خانه موج میزد. من تحصیل را تا اول راهنمایی ادامه دادم، اما حقیقت این است که مشکلات اقتصادی اجازه نداد بیشتر از این روی نیمکت مدرسه بنشینم. زمانی به نقطهای رسیدیم که ادامه تحصیل، یعنی سنگینی بیشتر بر دوش پدر. همانجا تصمیم گرفتم به جای نشستن سر کلاس، به سر کار بروم تا کمکی برای خانواده باشم.
ورود به دنیای کار
وارد دنیای کار شدم. ابتدا در کار مکانیکی مشغول شدم؛ همان مغازههایی که بوی روغن سوخته، آهن و بنزین، فضایشان را پر کرده است. آنجا یاد گرفتم که کار یدی یعنی چه، و اینکه یک نوجوان هم میتواند دوشبهدوش مردان بزرگ، برای نان حلال تلاش کند.
بعدها سرنوشت من را به سمت یک کارخانه کشاند؛ کارخانهای به نام فخر ایران. در آنجا، در بخش تعمیرات چرخ خیاطی مشغول به کار شدم. شاید برای بعضیها کار با چرخ خیاطی، شغل عجیبی به نظر برسد، اما برای من، همانقدر محترم و مقدس بود که هر شغل دیگری. یاد گرفته بودم که مهم نیست چه کاری میکنی؛ مهم این است که کار حلال باشد و با زحمت خودت به دست بیاید. آن روزها، خبر انقلاب و تغییرات بزرگ در کشور، از رادیوها و مردم شنیده میشد. فضای جامعه، فضای شور و تحول بود. اما ما در دل این فضا، باید هم به فکر نان بودیم و هم به فکر ایمان. مدتی بعد، کارخانه تعطیل شد؛ سرنوشت خیلی از کارخانهها همین بود. اما من شغل تعمیرات چرخ خیاطی را رها نکردم و آن را بهصورت آزاد ادامه دادم.
از زندگی عادی تا لباس رزم
با شروع جنگ تحمیلی، خبرها یکی پس از دیگری از رادیو و تلویزیون مخابره میشد؛ سقوط شهری، حملهای، بمبارانی. اسم خرمشهر، سوسنگرد، اهواز، سرپلذهاب و... به گوشمان میخورد. همان روزها بود که فهمیدیم جنگ، فقط خبری در رادیو نیست؛ واقعیتی است که فرزندان همین مردم باید پای آن بایستند. من هم مثل بسیاری از جوانان آن دوران، از خودم میپرسیدم: «در برابر این حمله، وظیفه من چیست؟» هنوز جوان بودم، در اوج توانایی جسمی و روحی. نمیتوانستم قبول کنم دیگران در خط مقدم باشند و من تنها شنونده خبرها باشم. بالاخره زمان سربازی فرا رسید و من به ارتش جمهوری اسلامی ایران ملحق شدم.
ورود به لشکر ۲۳ نوهد
در ارتش، پس از طی مراحل اولیه، به افتخار پیوستن به لشکر ۲۳ نوهد (نیروی مخصوص) نائل شدم؛ یگانی که آن روزها به سختکوشی، آمادگی بالا و عملیاتهای ویژه معروف بود. آموزشهای اولیه را در پادگان ۰۶ تهران پشت سر گذاشتم؛ جایی که برای همیشه در ذهنم ماندگار شد. در پادگان ۰۶، ما را طوری آموزش میدادند که به معنای واقعی، سرباز باشیم؛ سربازِ وطن و سربازِ ارزشها. آموزشها سخت بود؛ از ورزشهای سنگین تا رزم انفرادی، از تاکتیکهای نظامی تا آموزشهای عقیدتی. اما همه اینها، ما را برای روزهایی آماده میکرد که باید در میدانهای واقعی نبرد حاضر میشدیم. بعد از پایان دوره آموزشی، به مناطق غرب کشور و کردستان اعزام شدم. حضور در آن مناطق، یعنی مواجهه با عملیاتهای پیچیده، جنگهای نامنظم و دشمنی که گاهی در لباس دوست ظاهر میشد.
حضور در عملیاتها و روزهای خطر
در طول حضورم در جبهه، در چند عملیات مهم شرکت کردم؛ از جمله والفجر ۱، ۲ و ۳. هرکدام از این عملیاتها، داستانی جداگانه دارد؛ داستانهایی از رزم، ایثار، شهادت و سختی. ما در غرب کشور، علاوه بر نیروهای بعثی، با گروهکهای معاندی هم روبهرو بودیم که سلاح دست گرفته بودند و به نام مبارزه، علیه مردم و نظام میجنگیدند. جبهه فقط خط تماس با دشمن نبود؛ نوعی مدرسه بود. ما در جبهه، همزمان جنگیدن، صبر کردن، توکل، و رفاقت را یاد میگرفتیم. روزی نبود که خبر شهادت یک دوست، مجروح شدن یک همسنگر یا گمشدن یکی از نیروها را نشنویم.
مأموریت تنگه قاسملو؛ شبی که به کمین خوردیم
یکی از مأموریتهای مهمی که در آن حضور داشتم، مأموریت پاکسازی تنگه قاسملو بود؛ منطقهای در اطراف سردشت، نزدیک روستای نستانرود، حدود ۴۰ کیلومتری مرز عراق. تنگهای که از نظر جغرافیایی و نظامی، اهمیت خاصی داشت و دشمن برایش برنامههای ویژهای چیده بود.در آن عملیات، حدود ۱۲۰ نفر از نیروهای خودی حضور داشتند. تصور ما این بود که مأموریت، یک عملیات پاکسازی با سطح درگیری محدود خواهد بود؛ اما بعداً فهمیدیم که عملیات لو رفته و دشمن، از قبل، کمین محکمی را برایمان آماده کرده است. صبح زود، حوالی ساعت پنج، وقتی هوا تازه داشت روشن میشد، درگیری آغاز شد. صدای گلوله، انفجار، فریاد و ذکر یا حسین، فضای تنگه را پر کرده بود. ما که برای پاکسازی منطقه آمده بودیم، ناگهان خودمان در محاصره آتش قرار گرفتیم. در همان ساعات ابتدایی، بسیاری از دوستانم در همان میدان، به شهادت رسیدند. برخی دیگر مجروح شدند و تعداد کمی توانستند در آن آشوب و آتش، خود را نجات داده و از منطقه خارج شوند. در نهایت، از آن ۱۲۰ نفر، بیش از ۸۰ نفر شهید شدند، تعدادی توانستند از حلقه محاصره خارج شوند و حدود ۲۳ نفر نیز، مثل من، به اسارت درآمدند.
لحظهای که اسیر شدم
آن روز، یکی از رفقایی که همیشه در خط مقدم بود، یعنی شهید سیدمجید حسینی، در همان تنگه مجروح شد. من در حالی که در همان میدان نبرد بودم، کنار او نشستم و تلاش کردم زخمهایش را ببندم. یادم هست حدود ساعت دو و نیم بعدازظهر بود؛ آفتاب روی سرمان، صدای درگیری هنوز ادامه داشت، و من خم شده بودم روی بدن مجروح او. در همان لحظهها بود که ناگهان صدای فریادهایی را از پشت سر شنیدم. وقتی سر بلند کردم، دیدم نیروهای مسلحی بالای سرمان ایستادهاند. سلاحها به سمت ما نشانه رفته بود. در آن لحظه دیگر جنگی در کار نبود؛ ما، دو رزمنده خسته، در محاصره کامل قرار گرفته بودیم. باید این نکته را بگویم که اسارت من به دست ارتش عراق نبود؛ بلکه توسط نیروهای حزب دموکرات کردستان اسیر شدم. این تفاوت مهمی است، چون نوع برخورد، مسیر انتقال و شرایط اسارت، بهشدت تحت تأثیر همین مسئله بود.
هفده شبانهروز راه تا اردوگاه
بعد از دستگیری، ما را از همان منطقه سردشت حرکت دادند. مسیر طولانی، پرپیچوخم و کوهستانی بود. ما را مجبور کردند که پیاده راه برویم؛ آن هم نه یک روز و دو روز، بلکه حدود هفده شبانهروز مداوم. این راهپیمایی طولانی، خودش نوعی شکنجه بود.غذا تقریباً به ما نمیرسید. گاهی چیزی شبیه سبزیجات وحشی، میوههای محدود یا غذاهای کمارزش به ما میدادند. در طول این مسیر، خستگی، بیخوابی، گرسنگی و بیخبری از سرنوشتمان، مثل باری سنگین روی شانههایمان بود. در نهایت، پس از این هفده روز، ما را به اردوگاهی در نزدیکی شهر سلیمانیه عراق بردند؛ اردوگاهی که حدود سی کیلومتر با سلیمانیه فاصله داشت. اینجا جایی بود که قرار بود سالهای مهمی از عمرمان را در آن بگذرانیم.
قرنطینه؛ اولین برخورد با دنیای اسارت
ورود ما به اردوگاه، با دورهای از قرنطینه همراه بود؛ حدود ۱۶ یا ۱۷ روز. ما را در اتاقهای بسته و کوچک نگه میداشتند، با حداقل امکانات. ارتباط با بیرون تقریباً وجود نداشت. نمیدانستیم دیگران کجا هستند، چند نفر از همرزمها به این اردوگاه آمدهاند، بیرون چه خبر است، و حتی خانوادههایمان از سرنوشت ما باخبر شدهاند یا نه. این دوره، از نظر روانی بسیار سخت بود. انسان وقتی نمیداند چه بر سر آیندهاش میآید، ذهنش هزار سناریو میسازد؛ از احتمال اعدام تا تبادل اسرا، از انتقال به زندانی دیگر تا رها شدن در جایی نامعلوم.
آغاز بیگاری؛ از زندان تا شهرکسازی
پس از پایان قرنطینه، مرحله دوم اسارت شروع شد؛ مرحلهای که شاید بتوان نام بیگاری سازمانیافته را روی آن گذاشت. ما هر روز، از ساعت شش صبح از خواب بیدار میشدیم و تا تاریک شدن هوا باید کار میکردیم. تنها در حوالی ظهر، فرصتی کوتاه برای استراحت و گرفتن نفسی تازه داشتیم. کارهایی که به ما میدادند، عمدتاً ساختمانی بود: ساخت سرپناه، زندان، و حتی شهرک برای نیروهای حزب دموکرات. در طول حدود یک سال، ما موفق شدیم – یا بهتر است بگویم مجبور شدیم – دو زندان و دو شهرک برای آنها بسازیم. این برای ما بسیار تلخ بود که با زور کار بکشند و از توان و انرژی اسیر، برای تقویت ساختار خودشان استفاده کنند. نکتهای که باید بگویم این است که نگاه آنها به ما، بیشتر نگاه به نیروی کار بود تا صرفاً اسیر جنگی. در واقع، کمتر میخواستند از ما اطلاعات نظامی بگیرند؛ بیشتر دنبال این بودند که از توان جسمی ما استفاده کنند.
گرسنگی و بیماری؛ زبانهایی که ترک میخورد
شرایط تغذیه در اردوگاه، بسیار نامناسب بود. غذای کافی، مقوی و سالم تقریباً وجود نداشت. نتیجه، بروز انواع بیماریها بود. بسیاری از اسرا دچار اسهال، استفراغ، ضعف شدید و مشکلات متعدد گوارشی شدند. حتی برخی از دوستان ما، بر اثر همین مشکلات، جان خود را از دست دادند. یکی از سختترین خاطرات من، مربوط به خشکی و ترکخوردگی زبان است. آنقدر بدنهایمان ضعیف شده بود که زبان در دهان خشک میشد، ترک میخورد و زخمی میشد. در بعضی روزها، حرفزدن برایمان به قدری سخت بود که انگار هر کلمه، زخمی تازه روی زبان میزد. برای مدتی، آنها داروهایی را امتحان کردند، اما نتیجه چندان مطلوبی نداشت. بعد از مدتی، به ما ماست دادند و همین ماست ساده، تا حدی وضعیتمان را بهتر کرد. شاید برای کسی که امروز در خانهاش به راحتی ماست میخورد، این حرف ساده باشد؛ اما برای ما، همان ظرف ماست، نشانهای از نجات بود.
ایمان زیر فشار؛ نماز و روزه در اسارت
شاید برای کسی که فضای اردوگاه را ندیده باشد، سخت باشد شرایط دینی اسرا را تصور کند. ما در آنجا هم، تا حد امکان، سعی میکردیم نماز را ترک نکنیم، روزه بگیریم، و ارتباطمان را با خدا حفظ کنیم. اما این کار، همیشه آسان نبود. محدودیتها و سختگیریها نسبت به نماز و روزه، بخشی از تلخترین خاطرات من است. بارها پیش آمد که برای خواندن نمازی جماعت یا گرفتن روزه، با ما بدرفتاری شد. گاهی مسخرهمان میکردند، گاهی تهدید، و گاهی هم برخوردهای تندتر. اما همین فشارها، ایمان ما را بیشتر میکرد؛ چون میدانستیم اگر قرار بود ایمانمان را از دست بدهیم، همهچیز را از دست دادهایم.
شیرینترین لحظه؛ خبر آزادی خرمشهر
در میان تمام آن روزهای سخت، اگر از من بپرسید شیرینترین لحظهی دوران اسارت چه بود، بدون تردید میگویم: شنیدن خبر آزادی خرمشهر. آن روز، خبری به اردوگاه رسید که خرمشهر، این شهر قهرمان، پس از سالها اشغال، به آغوش میهن بازگشته است. برای ما، این خبر فقط یک خبر نظامی نبود. انگار بخشی از روحمان که در طول سالها جنگ زخمی شده بود، مرهمی پیدا کرده باشد. در چشمهای بسیاری از اسرا اشک دیدم؛ اشک شوق، اشک حسرت، اشک امید. همان روز، در دلمان گفتیم: «وقتی خرمشهر آزاد شد، یعنی خدا هنوز با این ملت است. پس ما هم باید تحمل کنیم، شاید روزی نوبت آزادی ما برسد.»
تلخترین خاطرات؛ شکنجه، بیگاری و وداع با رفقا
در کنار آن شیرینی، تلخترین لحظات هم کم نبود. یکی از تلخترین بخشها، همان شکنجهها، بیگاریها، گرسنگی و دیدن رنج دوستان بود. وقتی میدیدیم یکی از اسرا بر اثر بیماری یا ضعف، دیگر نمیتواند سرپا بایستد و در عین حال مجبور است کار کند، قلبمان به درد میآمد. تلختر از آن، لحظههایی بود که خبر شهادت رفقایمان به گوشمان میرسید؛ کسانی که در میدان نبرد، روی همان خاکها جان داده بودند و دیگر فرصتی برای بازگشت نیافته بودند. اسارت، فقط زندانی شدن جسم نبود؛ تماشای دور از نزدیکِ رفتنِ عزیزانی بود که با هم به جبهه رفته بودیم.
بازگشت؛ روزی که نفس کشیدن معنی دیگری داشت
روز آزادی، روزی بود که شاید هیچوقت نتوانم به طور کامل توصیفش کنم. بازگشت به میهن، بازگشت به خانواده، و دیدن دوباره خاک کشور، احساس عجیبی داشت. انگار پس از سالها، از قفس تنگی بیرون آمده باشی و دوباره بتوانی نفس عمیق بکشی. برای من، آزادی فقط پایان یک دوران نبود؛ آغاز دوباره زندگی بود. در کنار شکر به درگاه خداوند، یاد تمام آن دوستانی را که در مسیر آزادی، جانشان را فدا کردند، در دل مرور میکردم. هر بار که به خانه برگشتم، هر بار که به آسمان وطن نگاه کردم، به یادشان افتادم.
جانبازی ۲۵ درصد؛ زخمی که فقط جسمی نیست
امروز، در پرونده من، عنوان آزاده و جانباز ۲۵ درصد ثبت شده است. شاید در ظاهر، عوارض جسمی، بخشی از این جانبازی باشد؛ اما حقیقت این است که زخمهای اسارت، فقط روی بدن آدم نمیماند. بخشی از این زخمها، در روح آدم جا خوش میکند؛ در خاطرات، در شبهایی که با یاد گذشتهها میگذرد، در لحظههایی که ناگهان، بوی خاک جبهه یا صدای آژیر، همه چیز را زنده میکند. با این حال، من خودم را بدهکار این انقلاب و این مردم میدانم. هرچه کشیدهایم، در مقابل عظمت راهی که شهدا رفتند، ناچیز است.
گفتوگو از اباذری