آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۷۱۹
۱۱:۰۸

۱۴۰۵/۰۵/۲۵
قسمت نخست خاطرات شهید «سید محمد مرتضی‌نژاد»

خودم را انداختم توی بغلش

دختر شهید «سید محمد مرتضی‌نژاد» نقل می‌کند: «می‌دانستم که حالا دیگر باید از زیارت امام رضا برگردد. صدای در که آمد، دویدم. تا در باز شد، خودم را انداختم توی بغلش. صورتم را غرق بوسه کرد و بدنم را در آغوشش فشرد.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید سید محمد مرتضی‌نژاد» بیست و دوم دی‌ماه ۱۳۴۷ در شهرستان سمنان به دنیا آمد. پدرش حاج‌‏آقا و مادرش گوهر نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. کارمند اداره اطلاعات بود. ازدواج کرد و صاحب دو دختر شد. بیست و ششم مرداد ۱۳۷۵ در جاده سمنان‏- شهمیرزاد هنگام مأموریت دچار سانحه رانندگی شد و به شهادت رسید. پیکر او را در امامزاده اشرف زادگاهش به خاک سپردند.

خودم را انداختم در بغلش

دیگر خستگی معنا نداشت

از سر کار که می‌آمد، ده دقیقه‌ای طول می‌کشید تا غذا را حاضر کنم. در این فاصله با دخترمان بازی می‌کرد. برای بچه و او عادت شده بود. دیگر خستگی معنا نداشت.

به ملیحه می‌گفتم: «بابات تازه از سر کار اومده، خسته است، این‌قدر از سر و کولش بالا نرو!»

سید می‌گفت: «عیب نداره! بذار بازی‌اش رو بکنه، چکارش داری؟»

آن‌قدر بازی می‌کرد تا خسته می‌شد.

(به نقل از همسر شهید)

کدوم صحبته که اهمیتش از نماز بیشتره؟

گاهی که با هم می‌رفتیم منزل مادرش، همه بر و بچه‌ها جمع می‌شدند. او مغرب نشده می‌رفت مسجد که به نماز جماعت برسد. می‌گفت: «حواستون به نمازتون باشه!»

همین که از راه می‌رسید، می‌پرسید: «نمازتون رو خوندین؟»

با شرمندگی می‌گفتیم: «سرمون به صحبت گرم شد. الان می‌خونیم.»

‌می‌گفت: «کدوم صحبته که اهمیتش از نماز بیشتره؟»

(به نقل از همسر شهید)

سالی یک خودکار می‌خرم

خواستم که به او تذکری داده باشم. گفتم: «از اداره به خواهرهات زنگ نزنی یا از وسایل اداره استفاده شخصی نکنی، دین به گردنت بمونه.»

لبخند زد و چیزی نگفت. چند روز گذشت. موقعیت مناسبی که پیدا کرد، گفت: «سالی یک خودکار می‌خرم و می‌برم اداره. به خاطر اینکه اگه یه وقتی از خودکار اداره برای یادداشت شخصی استفاده کرده باشم، جبران بشه.»

فهمیدم که خیلی بیشتر از من به این مسائل توجه دارد.

(به نقل از همسر شهید)

خودم را انداختم در بغلش

‌می‌دانستم که حالا دیگر باید از زیارت امام رضا برگردد. توی حیاط خودم را مشغول بازی کرده بودم تا برسد. چند روز می‌شد که با هم قایم‌باشک بازی نکرده بودیم.

صدای در که آمد، دویدم. تا در باز شد، خودم را انداختم توی بغلش. صورتم را غرق بوسه کرد و بدنم را در آغوشش فشرد.

سه سال بیشتر نداشتم. نشست زمین و درِ ساک سفری‌اش را باز کرد. یک یخچال اسباب‌بازی از توی آن درآورد و دوباره مرا غرق بوسه کرد و آن را به من داد.

باهم آمدیم داخل خانه. برای مادرم یک چادر مشکی خریده بود و برای دیگران هم....

دلم می‌خواست که حوصله داشته باشد و به تلافی آن چند روزی که با هم بازی نکرده بودیم، قایم‌باشک بازی کنیم.

(به نقل از دختر بزرگ شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه