آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۵۸۹
۱۲:۰۰

۱۴۰۵/۰۵/۲۶

از شب‌های قدر در بیمارستان الرشید تا بازگشت به آغوش وطن

همزمان با سی‌وششمین سالگرد ورود آزادگان سرافراز به میهن اسلامی، پای خاطرات اسماعیل یکتایی لنگرودی، جانباز و آزاده ۷۰ درصد دفاع مقدس گیلان نشستیم؛ آزاده‌ای که سال‌های اسارت در اردوگاه‌های رژیم بعث عراق را با خاطراتی از مقاومت، ایمان و دلتنگی برای وطن پشت سر گذاشت و سرانجام پس از سال‌ها دوری، در بیست‌ودوم شهریور سال ۱۳۶۹ به آغوش میهن و خانواده بازگشت.


به گزارش نوید شاهد گیلان، بیست‌وششم مردادماه، سالروز بازگشت غرورآفرین آزادگان به میهن اسلامی، تنها یک مناسبت تقویمی نیست؛ روزی است که یادآور سال‌ها استقامت، صبوری و ایستادگی مردانی است که در دوران دفاع مقدس، پس از تحمل شکنجه، دوری از خانواده و سال‌ها اسارت در اردوگاه‌های رژیم بعث عراق، سرافرازانه به وطن بازگشتند.

روایت اسماعیل یکتایی لنگرودی از سال‌های اسارت؛ از شب‌های قدر در بیمارستان الرشید تا بازگشت به آغوش وطن

آزادگان، سند‌های زنده هشت سال دفاع مقدس و نماد پایداری ملتی هستند که در برابر هجوم دشمن از آرمان‌های خود عقب ننشستند. روایت زندگی و اسارت آنان، بخشی از تاریخ شفاهی این سرزمین است؛ روایت‌هایی که از ایمان، مقاومت و امید در سخت‌ترین شرایط حکایت دارد.

در آستانه سی‌وششمین سالگرد ورود آزادگان به کشور، دقایقی پای خاطرات اسماعیل یکتایی لنگرودی، جانباز و آزاده ۷۰ درصد دفاع مقدس گیلان** نشستیم؛ خاطراتی که از بیمارستان الرشید بغداد آغاز می‌شود و تا لحظه بازگشت به ایران و دیدار دوباره با خانواده ادامه پیدا می‌کند.

نوحه‌ای که حتی یک پزشک عراقی را تحت تأثیر قرار داد

یکتایی از دوران بستری بودن خود در بیمارستان الرشید بغداد یاد می‌کند؛ جایی که پزشکی عراقی به نام «دکتر حمید عبدالازهرا» که او را «ابوهاجر» نیز می‌خواندند، شب‌های قدر را با حال معنوی خاصی به عبادت می‌پرداخت.

به گفته این آزاده گیلانی، گاهی برای این پزشک نوحه می‌خوانده و دکتر حمید نیز به شدت تحت تأثیر قرار می‌گرفته است؛ تا جایی که حتی یک شب، دو نفر از بستگان خود و یکی از پزشکان بیمارستان را برای شنیدن نوحه همراه خود آورده بود و خود نیز به زبان عربی نوحه و مصیبت می‌خواند.

او می‌گفت در عراق اجازه عزاداری به شیوه مرسوم ایران وجود نداشت و حتی نام بردن از امام حسین (ع) ممنوع بود.

«الهی العفو» در برابر کابل بعثی

خاطره دیگری که یکتایی از آن یاد می‌کند، مربوط به برخورد مأموران اطلاعاتی بعث با یک عراقی اهل سنت به نام «یوسف» است. مأموران بعث او را به دلیل نرفتن به جبهه مورد ضرب و شتم قرار دادند و یکتایی نیز که شاهد ماجرا بود، به دلیل متوجه شدن از صحبت‌های آنان، هدف ضربات کابل قرار گرفت.

او می‌گوید مأمور عراقی از او می‌خواست به دلیل آنچه «اشتباه» خود می‌دانست عذرخواهی کند، اما هر بار در پاسخ می‌گفت: ** «الهی العفو.» ** سرانجام مأمور بعثی وقتی دید با کتک راه به جایی نمی‌برد، از ادامه کار منصرف شد.

اسیری که از عراق آمده بود

پس از سقوط فاو، اسیری را به بیمارستان آوردند که در نگاه نخست بیشتر شبیه عراقی‌ها بود. یکتایی در برخورد با او متوجه شد که این فرد ایرانی نیست، بلکه از «معاودین عراقی» است که سال‌ها پیش به ایران آمده و در قم زندگی می‌کرد.

این اسیر که «عبدالرحمن» نام داشت و از نیرو‌های لشکر بدر بود، درباره کمک آمریکا و کویت به عراق سخن گفت و از احتمال اعدام خود خبر داد. او پس از آگاهی از بسیجی بودن یکتایی، به او توصیه کرد قدر بسیجی بودن خود را بداند و دیگران را به اخلاق خوب و نماز سفارش کند.

چند روز بعد، پیش‌بینی عبدالرحمن به حقیقت پیوست؛ چند نفر آمدند و او را با خود بردند و دیگر هیچ خبری از او نشد.

عکس امام خمینی (ره)؛ تبرکی میان اسرا

یکتایی از عکس امام خمینی (ره) نیز خاطره‌ای ماندگار دارد؛ عکسی که در دوران اسارت از یک مجله منافقین جدا کرده بود و میان اسرا، آسایشگاه به آسایشگاه دست به دست می‌شد.

او دوران اسارت خود را در اردوگاه «تکریت ۱۱» سپری کرد و می‌گوید خبر ارتحال امام خمینی (ره) در سال ۱۳۶۸، در کنار سخت‌گیری عراقی‌ها برای برگزاری مراسم عزاداری، روحیه اسرا را تحت تأثیر قرار داده بود؛ با این حال هیچ‌یک از آنان حاضر نبودند در سوگ رهبر خود سکوت کنند.

اسرا حتی در گرمای هوا، با پوشیدن لباس‌های سیاه زمستانی در محوطه حاضر شدند؛ اقدامی که تعجب و خشم عراقی‌ها را برانگیخت. یکتایی معتقد است همین پیوند عاطفی با رهبر، ملت و دین، عامل حفظ روحیه و استقامت اسرا در دوران سخت اسارت بود.

انتظار برای آزادی

پس از آغاز مبادله اسرا، یکتایی و تعدادی از مجروحان از ابتدای شهریور سال ۱۳۶۹ برای مبادله به بیمارستان «تموز» نیروی هوایی عراق در بغداد منتقل شدند. روز‌ها در انتظار آزادی سپری می‌شد و آنان از اینکه حتی از برخی اسرای سالم اردوگاه نیز در مبادله عقب افتاده بودند، نگران بودند.

سرانجام نیمه‌شب چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۶۹، به آنان اعلام شد که لباس‌های خود را بپوشند و آماده خروج شوند. آنان ابتدا به اردوگاه ۱۳ «رمادیه» منتقل و سپس راهی بغداد شدند.

صبح روز بعد، در فرودگاه بغداد، پس از تحویل کارت‌های صلیب سرخ و ثبت اسامی، اسرا در گروه‌های ۱۰۵ نفری تقسیم شدند. گروه نخست با دریافت قرآن کریم سوار هواپیما شد و حرکت کرد.

در همین زمان، آزادگان ایرانی پرچم سه‌رنگ ایران را که خودشان با پارچه‌های اضافی بیمارستان دوخته بودند، به سینه زدند؛ اقدامی که خشم و تعجب سربازان و افسران عراقی را به دنبال داشت.

 لحظه‌ای که هواپیما به خاک ایران رسید

هواپیما حدود ساعت ۱۰ صبح از زمین بلند شد و ساعتی بعد به خاک ایران رسید. روز بیست‌ودوم شهریور سال ۱۳۶۹، هواپیما در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست و آزادگان با استقبال پرشور مردم روبه‌رو شدند.

یکتایی می‌گوید به محض پیاده شدن از هواپیما، دو رکعت نماز شکر در باند فرودگاه به جا آوردند. سپس او با حضور پشت میکروفن، ضمن تشکر از استقبال مردم، اشعاری را که همزمان با ارتحال امام خمینی (ره) در اردوگاه سروده بود، برای حاضران خواند.

اما برای او، بازگشت زمانی کامل شد که پس از سال‌ها مادر و پدرش را دید. مادرش با دیدن او گریه‌کنان به سویش آمد و او را در آغوش گرفت. پدر نیز پس از دیدن فرزندش او را در آغوش کشید و گفت: ** «اسماعیل، من تو رو از خدا خواستم و گرفتم.» **

«اسماعیل جان، به وطن خوش آمدی»

دیدار با خانواده پایان این روایت نبود. یکتایی پس از سال‌ها دوری، دوباره با برادر کوچک‌ترش «حجت» روبه‌رو شد؛ برادری که هنگام اسارت او کودک بود و حالا بزرگ شده و ازدواج کرده بود.

با رسیدن به محل زندگی، مردم به استقبال آزاده دلاور آمده بودند. حتی دو برادر کوچک‌ترش، رضا و مرتضی، در حالی که پشت سر خودرو می‌دویدند، شعار می‌دادند: «آزاده دلاور، خوش آمدی به ایران.» 

و سرانجام، وقتی یکتایی پس از سال‌ها به خانه قدیمی خود رسید، با صحنه‌ای روبه‌رو شد که خاطره بازگشتش را برای همیشه ماندگار کرد؛ روی دیوار مغازه پدر، چند کبوتر نقاشی شده بود و زیر آن با خطی درشت نوشته بودند: «اسماعیل جان، به وطن خوش آمدی.»


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه