آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۵۸۷
۰۹:۱۹

۱۴۰۵/۰۵/۲۵
خاطره‌‌ای از آزاده سرافراز «حسن رحمانی»

«اسیر شدیم، اما تسلیم نشدیم»؛ روایت ۲۲ ماه مقاومت در چنگال بعثی‌ها

آزاده سرافراز «حسن رحمانی» از روزهای سخت اسارتش چنین روایت می‌کند: وقتی متوجه شدیم بسیجی‌ها را از ما جدا کرده‌اند و به آن‌ها آب و غذا نمی‌دهند، با هم قرار گذاشتیم تا زمانی که به بسیجی‌ها آب و غذا ندهند، وارد سوله‌ها نشویم. با وجود اصرار افسر عراقی، شرط گذاشتیم که از هر سوله دو نفر بیرون بمانند و برای ما خبر بیاورند. اسیر بودیم، اما در برابر ظلم و بی‌عدالتی تسلیم نشدیم.


ی

به گزارش نوید شاهد هرمزگان، «حسن رحمانی»، آزاده سرافراز هرمزگانی و از یادگاران هشت سال دفاع مقدس است که ۲۲ ماه و ۲۲ روز در اسارت نیروهای بعثی عراق به سر برده است. او در روایت خاطراتش، از لحظه اسارت و روزهای دشواری می‌گوید که در زندان‌های عراق سپری کرده است. رحمانی روزهای سخت اسارت خود را این‌گونه روایت می‌کند:

آخرین سنگر؛ میان آتش دشمن و سایه اسارت

آخرین روز حضور ما در منطقه جنگی، ۳۱ تیرماه ۱۳۶۷ بود. حمله دشمن از ساعت ۶ صبح آغاز شد و تا ساعت ۱۱ ادامه داشت. دشمن گلوله‌های تانک را به سمت ما شلیک می‌کرد و ما نیز با تمام توان مقاومت می‌کردیم تا مانع نفوذ نیروهای دشمن شویم اما شدت آتش تانک‌ها آن‌قدر زیاد شد که مجبور شدیم به یک گودال پناه ببریم.

در این هنگام، دشمن وجب‌ به‌ وجب اطراف گودال را بمباران می‌کرد. اگر حتی یک تانک به داخل گودال شلیک می‌کرد، هر ۱۴ نفری که آنجا بودیم شهید می‌شدیم. البته در آن شرایط، شهادت را بهتر از اسارت به دست بعثی‌ها می‌دانستیم.

لحظه‌ای که اسارت آغاز شد؛ وداع با آخرین یادگار خانه

وقتی ما را اسیر کردند، همه را به صف کرده و کیف پول و ساعت بچه‌ها را جمع‌آوری کردند. اولین خاطرات تلخ اسارت برای من از همان لحظه آغاز شد؛ چون عکس فرزند سه‌ساله‌ام داخل کیف پولم بود و وقتی کیف پولم را از من گرفتند، خیلی ناراحت شدم.

ما را سوار تانک کردند. در مسیر، می‌دیدیم که نیروهای دشمن به پیکر شهدایی که روی زمین افتاده بودند شلیک می‌کنند؛ ظاهراً از ترس اینکه مبادا مجروحان زنده باشند. سپس ما را به جاده آسفالته سرپل‌ذهاب و قصرشیرین رساندند.

وقتی به جاده آسفالت رسیدیم، متوجه تجمع گسترده تانک‌های دشمن شدیم. تانک‌ها در یک طرف جاده، تا فاصله ۲۰ تا ۲۵ کیلومتر، کنار هم قرار گرفته بودند و لوله همه تانک‌ها به سمت ایران بود. ما را نیز سوار یک ماشین آیفای عراقی کردند. قسمت عقب آیفا پُر از اسیر بود و سه نفر نیز به‌ عنوان نگهبان در قسمت عقب خودرو مستقر شده بودند تا کسی نتواند فرار کند.

جاده آن‌قدر شلوغ شده بود که حتی خودروهای خودشان نیز به‌ سختی می‌توانستند رفت‌وآمد کنند؛ یک خط جاده به تانک‌ها اختصاص داشت و خط دیگر برای انتقال اسیران بود.

نخستین شب اسارت؛ دستانی بسته و مقصدی نامعلوم

وقتی ما را به سمت عراق می‌بردند، شب شده بود. همان شب ما را در منطقه‌ای نگه داشتند و دست‌هایمان را از پشت بستند. صبح روز بعد، ما را به بغداد بردند. آنجا نیز مملو از اسیر بود. سپس ما را به سمت اردوگاه نهروان حرکت دادند.

«تونل وحشت»؛ استقبال بعثی‌ها از اسرا

وقتی به نهروان رسیدیم، از درِ اردوگاه تا آسایشگاه حدود ۳۵ متر فاصله بود. در دو طرف مسیر، نیروهای عراقی به‌ صورت دیوار ایستاده بودند و ما باید از میان آن‌ها عبور می‌کردیم. هر قدم که برمی‌داشتیم، یکی از عراقی‌ها با کابل، چوب یا لگد ضربه‌ای به ما می‌زد.

من تمام تلاشم را می‌کردم که کمتر کتک بخورم. چون تعداد عراقی‌ها زیاد بود، وقتی به نفر جلویی ضربه می‌زدند، سعی می‌کردم از زیر دستشان فرار کنم. به همین دلیل، تا مدتی کمتر از بقیه کتک خوردم؛ شاید به خاطر اینکه قدم کوتاه بود. اما بالاخره یکی از آن‌ها با لگد به مچ پایم زد و از آنجا به بعد، مثل بقیه کتک می‌خوردم.

۳۶۰ اسیر در یک آسایشگاه؛ آغاز روزهای سخت اسارت

وقتی به آسایشگاه رسیدیم، ۳۶۰ نفر را در آنجا جا  دادند؛ آسایشگاهی که حتی سرویس بهداشتی نداشت. به همین دلیل، مجبور بودیم گوشه‌ای از آسایشگاه را برای قضای حاجت استفاده کنیم.

عراقی‌ها هر دو سه روز یک‌بار برای گرفتن آمار می‌آمدند. چون آسایشگاه بوی بسیار بدی گرفته بود، نمی‌توانستند وارد آن شوند. به همین دلیل، ما را برای دستشویی به بیرون می‌بردند؛ هر ۹ نفر، سه دستشویی. شرایط به‌گونه‌ای بود که حتی غذا را هم به اندازه کافی نمی‌دادند تا کمتر نیاز به دستشویی داشته باشیم.

شب اول چند سینی برنج آوردند، اما روزهای بعد، هر صبح یک نان ساندویچی و یک‌چهارم لیوان چای شیرین به ما می‌دادند. عصرها نیز یک سینی برنج برای یک گروه ۱۰ نفره می‌آوردند که در نهایت به هر نفر فقط یک لقمه می‌رسید.

شب‌ها از شدت گرسنگی خوابمان نمی‌برد. به نگهبان‌های عراقی می‌گفتیم گرسنه‌ایم و نمی‌توانیم بخوابیم. آن‌ها هم از ترس اینکه مبادا کسی بیاید و از آن‌ها بپرسد چرا اسرا نمی‌خوابند، گاهی یکی از نگهبان‌ها به آشپزخانه می‌رفت و چند نان می‌آورد. در دوران اسارت، همیشه ما را گرسنه و تشنه نگه می‌داشتند.

یک شیر آب پشت آسایشگاه بود که شلنگی به آن وصل کرده و آن را داخل آسایشگاه فرستاده بودند. شیر آب را آن‌قدر کم باز می‌کردند که تقریباً هر پنج دقیقه یک لیوان آب پر می‌شد. حالا تصور کنید ۳۶۰ نفر باید منتظر می‌ماندند تا نوبتشان برای نوشیدن یک لیوان آب برسد. همیشه ما را درگیر صف آب و دستشویی می‌کردند.

وقتی اسرا برای بسیجی‌ها ایستادند

به یاد دارم که بسیجی‌ها را از ما جدا کرده بودند و به آن‌ها آب و غذا نمی‌دادند. وقتی متوجه این موضوع شدیم، با هم قرار گذاشتیم که اگر افسر عراقی برای گرفتن آمار آمد، تا زمانی که به بسیجی‌ها آب و غذا ندهند، وارد سوله‌ها نشویم.

وقتی افسر آمد، از نگهبان‌ها پرسید چرا اسرا را داخل سوله‌ها نبرده‌اند. نگهبان هم ماجرا را برای او توضیح داد. افسر که می‌دانست شب نزدیک است، گفت: «بروید داخل، به آن‌ها غذا می‌دهیم.» اما ما قبول نکردیم.

افسر می‌گفت: «شما اسیر هستید و نمی‌توانید شب در محوطه اردوگاه بمانید.» ما هم گفتیم به یک شرط قبول می‌کنیم: از هر سوله دو نفر بیرون بمانند و هر چند دقیقه یک‌بار برای ما خبر بیاورند.

بالاخره شرط ما را قبول کردند و ما هم به صف شدیم تا آمار گرفته شود. همان‌طور که قرار گذاشته بودیم، شش نفر بیرون ماندند تا برای ما خبر بیاورند. قرار شد اگر ۱۰ دقیقه گذشت و خبری نیاوردند، سوله را با مشت و لگد به صدا درآوریم.

سه سوله، هر کدام با ظرفیت حدود ۱۵۰۰ نفر، در آنجا بود. تصور کنید ۳۵۰۰ نفر همزمان با مشت و لگد به سوله‌ها می‌کوبیدند؛ صدایی شبیه شلیک توپ و تانک ایجاد می‌شد. نگهبان‌ها از ترس، دو نفر را از هر سوله می‌فرستادند و می‌گفتند: «صبر کنید، دارند غذا درست می‌کنند.»

به این ترتیب، نگذاشتیم بسیجی‌ها گرسنه بمانند. اسیر بودیم، اما در برابر ظلم و بی‌عدالتی تسلیم نشدیم.

کابل و شکنجه؛ روزهایی که هرگز از یاد نمی‌رود

دوران اسارت خاطرات تلخ زیادی دارد. در زندان انفرادی، اسیران را روزی چند بار با کابل می‌زدند. وقتی نگهبان‌ها با کابل وارد آسایشگاه می‌شدند، فریاد می‌زدند: «کل زاویه!» یعنی همه به گوشه آسایشگاه بروند. بعد هم بی‌دلیل به بچه‌ها ضربه می‌زدند.

ما را هر ۱۵ روز یک‌بار به حمام می‌بردند؛ آن هم حمامی که فاصله زیادی با آسایشگاه داشت. این‌ها بخشی از روزهای سخت و فراموش‌نشدنی دوران اسارت ما بود؛ روزهایی که با گرسنگی، تشنگی، شکنجه و دوری از خانواده سپری شد، اما در تمام آن سختی‌ها، امید و همبستگی اسرا به ما توان ادامه‌ دادن می‌داد.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه