آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۲۸۷
۰۹:۳۸

۱۴۰۵/۰۵/۱۹

ذکر خدا در میان آتش خمپاره‌ها؛ خاطرات شهید محمود بهرامی

شهید محمود بهرامی، رزمنده‌ای از روستای بنیون شهرستان تنگستان، در یادداشت‌های خود از شب‌های پراضطراب جبهه، نگهبانی در سنگر و لحظاتی می‌گوید که ذکر خدا، پناه رزمندگان در برابر آتش دشمن بود.


به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ شهید محمود بهرامی، فرزند غلامعلی، سال ۱۳۴۷ در روستای بنیون از توابع بخش مرکزی شهرستان تنگستان به دنیا آمد. او در خانواده‌ای مذهبی و ساده‌ زیست پرورش یافت و از کودکی روحیه‌ای سرشار از ایمان و عشق به خداوند داشت.
این شهید والامقام سرانجام دهم مردادماه ۱۳۶۶ در منطقه کربلای شلمچه، در راه دفاع از اسلام و میهن اسلامی به فیض شهادت نائل آمد.

ذکر خدا در میان آتش خمپاره‌ها؛ خاطرات شهید محمود بهرامی

 

خاطراتی از دفتر شهید محمود بهرامی

هفدهم اردیبهشت ۱۳۶۶، جمعه‌شب، ساعت ۲۲ تا ۲ بامداد

در سنگر نگهبانی، بالای سنگر اجتماعی، همراه برادری به نام حمیدی مشغول نگهبانی بودم. شب بسیار وحشتناکی بود. هر وقت از سنگر بیرون می‌آمدم و تیراندازی می‌کردم، دشمن نیز همان نقطه را هدف قرار می‌داد.

خدا را شکر، چند خمپاره در اطراف سنگر فرود آمد؛ یکی در سمت شمال سنگر و دیگری در سمت قبله، اما به سنگر اصابت نکرد. خمپاره آخری نیز جلوی درِ سنگر به زمین خورد و مقداری خاک به داخل ریخت. یاد آن شب به‌خیر.

بیستم اردیبهشت ۱۳۶۶، سنگر تیربار

در آخرین سنگر، همراه برادری از اراک به نام سبزآبادی، مشغول نگهبانی بودیم. چون دشمن سکوت کرده بود، ما شروع به تیراندازی کردیم. پس از مدتی، دشمن نیز پاسخ داد و درگیری و تبادل آتش میان ما آغاز شد.

دشمن برای شناسایی مواضع ما منور شلیک می‌کرد. ما هم در پرتو نور منور‌ها تیراندازی می‌کردیم تا تصور کنند بر مواضعشان تسلط داریم. سپس دشمن شروع به شلیک خمپاره‌های ۶۰ کرد و حدود هفت تا ۱۰ خمپاره در اطراف سنگر ما فرود آمد.

در آن لحظات، ذکر خدا بر زبانمان جاری بود:

«وَجَعَلْنَا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ»

همسنگرم ترسیده بود و من به او اطمینان می‌دادم که ذکر خدا را بر زبان بیاورد. پس از مدتی، آتش دشمن فروکش کرد و به لطف خداوند، هیچ‌یک از خمپاره‌ها به سنگر ما اصابت نکرد؛ زیرا خدا با ما بود.

بیستم اردیبهشت ۱۳۶۶، ساعت ۱۸:۰۵ ـ یازدهم ماه مبارک رمضان

جلوی سنگر خودمان ایستاده بودم و دو نفر از بچه‌های گیلان داخل راهروی سنگر نشسته بودند. برادر حسین زارع نیز جلوی سنگر خودشان ایستاده بود. با یکدیگر صحبت می‌کردیم که ناگهان یک خمپاره ۶۰ پشت سنگر برادران بوشهری، جایی که حسین زارع ایستاده بود، فرود آمد.

حسین، چون مانعی پیش رویش نبود، خودش را داخل سنگر انداخت؛ اما راه من بسته بود و امکان ورود به سنگر را نداشتم. اگر همان‌جا می‌ماندم، احتمال داشت شهید یا مجروح شوم. خدا را شکر که کلاه آهنی بر سر داشتم. فوراً نشستم، حالت دفاعی گرفتم و سرم را به سمت محل اصابت خمپاره بردم.

چند ترکش کوچک به کلاه آهنی‌ام اصابت کرد، اما کلاه مانع آسیب رسیدن به من شد. باز هم خدا را شکر می‌کنم.

منبع: کتاب شبنم سرخ


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه