آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۱۵۶
۰۸:۴۹

۱۴۰۵/۰۵/۱۸

روایت اسماعیل شکیبا زاده از پسری که زود مرد میدان شد

پدر شهید شکیبا زاده از پسری می‌گوید که در سال‌های التهابِ انقلاب، مسجد برایش مدرسه بود و جبهه، دانشگاهِ بلوغ. روایتِ او، حکایتِ نوجوانی است که خیلی زودتر از تقویمِ عمرش، قد کشید و مردِ میدان شد.


به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ برای اسماعیل شکیبازاده، خاطره رسول از همان سال‌های کودکی با مسجد و انقلاب گره خورده است. می‌گوید سال ۱۳۵۷، وقتی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، رسول فقط هشت سال داشت؛ اما همین پسر کم‌ سن‌ و سال، همراه بزرگ‌ترها در تظاهرات حاضر می‌شد و با همان شور کودکانه، خودش را از جریان مبارزه کنار نمی‌کشید. پیش از پیروزی انقلاب هم هر وقت مخالفان اعلامیه‌های ضدانقلابی را شبانه در مسجد پخش می‌کردند، رسول با دوستانش آن‌ها را جمع می‌کرد و از بین می‌برد. برای او مسجد فقط محل عبادت نبود، جایی بود که از همان سال‌ها هویت مذهبی و انقلابی‌اش در آن شکل گرفت.

روایت اسماعیل شکیبا زاده از پسری که زود مرد میدان شد

پدر شهید، از علاقه عمیق رسول به مسجد هم یاد می‌کند؛ علاقه‌ای که به نماز و قرآن کشیده شد. او خیلی زود خواندن نماز و تلاوت قرآن را در مسجد یاد گرفت و به گفته پدر، اخلاق خوش مربی قرآنش، مرحوم آقای پورصباغ، در این انس و علاقه بی‌تأثیر نبود. رسول از همان نوجوانی با بچه‌های مذهبی و انقلابی رفت‌وآمد داشت و هر کاری به او می‌سپردند، با رغبت انجام می‌داد؛ روحیه‌ای که بعدها در سال‌های جنگ هم در او باقی ماند.
اسماعیل شکیبازاده در میان خاطراتش، بیشتر از هر چیز روی خلق‌وخوی پسرش مکث می‌کند، نوجوانی که همیشه لبخند بر لب داشت، در سلام‌ کردن از دیگران جلو می‌افتاد و به فکر مردم بود. می‌گوید: رسول از کودکی دلسوز و خیرخواه دیگران بود و اگر نیازمندی را می‌دید، آرام نمی‌گرفت. در ایام محرم و صفر، در حسینیه و مسجد محل هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد؛ از سیاه‌پوش کردن دیوارها و جارو زدن حیاط گرفته تا آوردن یخ و همکاری در برگزاری مراسم عزاداری.

با آغاز جنگ تحمیلی، شوق رفتن به جبهه در رسول بیشتر شد، اما سن کمش مانع بود. پدرش می‌گوید: وقتی فقط ۱۴ سال داشت، اصرار کرد که می‌خواهد به جبهه برود. هرچه به او گفته شد هنوز برای حضور در میدان نبرد کوچک است، از تصمیمش برنگشت. سرانجام وقتی پدر و مادر علاقه و پافشاری او را دیدند، رضایت دادند. رسول مدتی در پادگان شهید صدوقی بوشهر بود و در ۱۵ سالگی راهی جبهه شد. چند نوبت به منطقه رفت و بازگشت، اما هر بار بعد از مرخصی کوتاه، دوباره بی‌درنگ راه جبهه را در پیش می‌گرفت.
در روایت پدر، رسول فقط یک رزمنده نوجوان نیست، پسری است که حتی در مسیر اعزام هم به فکر دیگران بود. اسماعیل شکیبازاده به یاد می‌آورد که در آخرین مرحله اعزام، مقداری لیمو و خارک با خود برده بود و می‌گفت می‌خواهد بچه‌ها را خوشحال کند. از بوشهر تا منطقه عملیاتی، در خودرو ایستاده بود و با شور و شوق از همراهانش پذیرایی می‌کرد. همان‌جا یکی از همراهان به پدر گفته بود خوشا به حالش که چنین پسر خوش‌ اخلاق و خوش‌ برخوردی دارد.
این روحیه در جبهه هم ادامه داشت. پدر می‌گوید: یک‌ بار رسول از او خواست رادیویی برایش بخرد تا در منطقه از آن استفاده کند. رادیو را خرید، اما بار بعد که رسول از جبهه برگشت، رادیو همراهش نبود. وقتی از او پرسید کجاست، جواب داد آن را به مجید بشکوه داده است. پدر از او پرسیده بود پس خودش بدون رادیو چه می‌کند و رسول فقط گفته بود: «خدا کریم است». همین یک جمله، برای پدر خلاصه‌ای از روحیه گذشت و بی‌ادعایی فرزندش بود.
آخرین اعزام رسول، هم‌زمان با حمله‌ای بود که پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ رخ داد. آن‌گونه که پدر شنیده بود، وقتی در محل استقرارشان برای حمله به دشمن نیرو خواسته می‌شود، رسول داوطلب می‌شود و همراه چند نفر دیگر به سمت عملیات می‌رود. در همان مسیر، گلوله آرپی‌جی به سمت او شلیک می‌شود، دستش قطع می‌شود و همان‌جا به شهادت می‌رسد. پیکرش دو روز بعد به بوشهر بازمی‌گردد.

بخش تلخ روایت پدر، به لحظه‌ای برمی‌گردد که خبر شهادت را شنید. آن روز در ستاد پشتیبانی جبهه بود و دو نفر از دوستانش از شهادت رسول خبر داشتند، اما چیزی به او نمی‌گفتند. شب، وقتی در مسجد مشغول بنایی بود، خبر را به او رساندند. صبح که به خانه برگشت، خبر شهادت پسر را آرام‌ آرام به مادر رسول داد؛ لحظه‌ای که به گفته خودش هرگز فراموش نمی‌کند. مادر، بعد از چند دقیقه سکوت و بهت، فقط گفت: «قلبم سوخت.»
اسماعیل شکیبازاده می‌گوید وقتی برای دیدار پیکر فرزندش به بهشت صادق رفتند، دست رسول قطع شده بود، اما صورتش آرام و نورانی بود. با گذشت سال‌ها، آنچه از رسول در خاطر پدر مانده، فقط صحنه وداع و شهادت نیست؛ صفا، صمیمیت، خوش‌رویی و روحیه فداکاری اوست. پدری که هنوز هم از پسرش به عنوان نوجوانی شجاع، باگذشت و دلسوز یاد می‌کند؛ نوجوانی که از مسجد و هیئت و خدمت به مردم آغاز کرد و در نهایت، همان راه را تا جبهه و شهادت ادامه داد.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه