آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۱۳۶
۲۳:۱۷

۱۴۰۵/۰۵/۱۷

صدقه را فراموش نکن»؛ ناگفته‌های همسر تنها شهید رسانه کهگیلویه و بویراحمد از آخرین شب خداعفو عبدیان

پانزدهم آذر ۱۳۸۴، سقوط هواپیمای C۱۳۰ حامل خبرنگاران و تصویربرداران صداوسیما، یکی از تلخ‌ترین حوادث رسانه‌ای کشور را رقم زد؛ حادثه‌ای که در آن شهید خداعفو عبدیان، تنها شهید رسانه استان کهگیلویه و بویراحمد، در مسیر مأموریت به چابهار به آرزوی دیرینه‌اش رسید. مریم شیرزادی، همسر این شهید، در گفت‌وگویی با نوید شاهد از روز‌های مشترک زندگی، آخرین سفارش‌ها، لحظات وداع و صحنه سخت شناسایی پیکر همسرش می‌گوید؛ روایتی که از عشق، صبوری و شهادت تصویری ماندگار بر جا می‌گذارد.


به گزارش نوید شاهد کهگیلویه وبویراحمد،پانزدهم آذرماه ۱۳۸۴، سقوط هواپیمای C130 حامل جمعی از خبرنگاران، تصویربرداران و عکاسان خبری، حادثه‌ای تلخ و ماندگار را در تاریخ رسانه کشور رقم زد. در این حادثه، شهید کربلایی خداعفو عبدیان، تنها شهید رسانه‌ای استان کهگیلویه و بویراحمد، هنگام انجام مأموریت به چابهار به شهادت رسید.
شهید عبدیان که سال‌ها در جبهه‌های دفاع مقدس و پس از آن در عرصه رسانه خدمت کرده بود، دوربین خود را برای روایت حقیقت و انعکاس مشکلات مردم به کار گرفت. همسرش، مریم شیرزادی، در گفت‌وگویی با نوید شاهد، از نحوه آشنایی با شهید، زندگی مشترک، آخرین شب حضور او در خانه، سفارش‌های پدرانه و چگونگی شناسایی پیکر همسرش در میان پیکرهای سوخته این حادثه می‌گوید.
                                                       از آشنایی تا زندگی مشترک
 آشنایی شما با شهید خداعفو عبدیان چگونه شکل گرفت؟

سال ۱۳۶۴، برادرانم به جبهه اعزام شده بودند و شهید عبدیان نیز همراه آنان در جبهه حضور داشت. در آن زمان، تعدادی عکس از ایشان گرفته شده بود که برادرم هنگام بازگشت به مرخصی، عکس‌ها را به من داد تا به شهید تحویل بدهم.

وقتی به در خانه‌شان رفتم، خود شهید در را باز کرد. چون از یک طایفه بودیم، از قبل یکدیگر را می‌شناختیم. پس از مدتی به خواستگاری آمد و در روز نخست فروردین‌ماه سال ۱۳۶۴، زندگی مشترکمان را با سادگی و صمیمیت، در کنار پدر و مادرش آغاز کردیم.

                                                   زندگی مشترک شما با شهید چگونه گذشت؟

زندگی ما ساده، اما سرشار از محبت و آرامش بود. سال ۱۳۶۵ نخستین فرزندمان، الهام، به دنیا آمد؛ در حالی که خداعفو در جبهه حضور داشت. بعد‌ها دو پسرمان، ایمان و پیمان، نیز به دنیا آمدند.

شهید همیشه مسئولیت‌پذیر بود. هم در جبهه و هم در زندگی خانوادگی، وظیفه‌اش را با جدیت انجام می‌داد. با وجود مأموریت‌های متعدد، هر زمان که در خانه بود، تلاش می‌کرد برای خانواده وقت بگذارد.

                                                                         از جبهه تا قاب دوربین

 شهید عبدیان در دوران دفاع مقدس در چه مناطقی حضور داشت؟

شهید از سال ۱۳۶۴ همراه دیگر رزمندگان به جبهه رفت و دفاع از کشور را وظیفه خود می‌دانست. در مناطق عملیاتی هویزه، جزیره مجنون، شادگان، گردو، پاوه، سرپل‌ذهاب و شط‌علی حضور داشت و در عملیات‌های والفجر ۸، کربلای ۵ و آزادسازی فاو نیز شرکت کرد.

                                                فعالیت شهید در عرصه رسانه از چه زمانی آغاز شد؟

شهید عبدیان از سال ۱۳۷۸ در شبکه خبر تهران مشغول به کار شد. پس از آن، در دانشکده صداوسیما و در رشته کارگردانی ادامه تحصیل داد. او در طول سال‌های فعالیت خود برای تهیه برنامه‌های تلویزیونی و خبری به کشور‌های آلمان، شیلی، تایلند، هند، عراق و سوریه سفر کرد.

                                                 مهم‌ترین ویژگی اخلاقی شهید در کار رسانه‌ای چه بود؟

خداعفو علاقه زیادی به مردم، به‌ویژه افراد محروم و نیازمند داشت. در طول سال‌های خدمت، در نقاط مختلف استان کهگیلویه و بویراحمد از زندگی فقرا، محرومان و مناطق کمتر برخوردار فیلم‌برداری کرد و تلاش داشت مشکلات آنان را به گوش مسئولان و جامعه برساند.

بسیاری از این فعالیت‌ها را بدون هیچ چشم‌داشتی انجام می‌داد. برای او دوربین فقط وسیله‌ای برای تهیه خبر نبود؛ ابزاری بود برای رساندن صدای کسانی که کمتر دیده و شنیده می‌شدند.

                                                  آیا شهید درباره آرزوی شهادت با شما صحبت می‌کرد؟

بله. شهادت آرزوی همیشگی او بود. برایش سخت بود که بسیاری از همرزمانش به شهادت رسیده باشند، اما خودش در قید حیات باشد. بار‌ها می‌گفت: «نمی‌خواهم از قافله شهدا عقب بمانم.»

آن زمان شاید عمق این حرف‌ها را به‌درستی درک نمی‌کردم، اما امروز باور دارم که شهادت، آرزوی قلبی و انتخاب آگاهانه او بود.

                                                   آخرین مأموریت و نشانه‌های وداع
 

شهید چگونه موضوع مأموریت چابهار را با شما در میان گذاشت؟

آذرماه سال ۱۳۸۴ به دلیل بیماری و انجام عمل جراحی، شرایط جسمی مناسبی نداشتم. چون در تهران کسی از نزدیکانمان حضور نداشت، شهید حدود دو هفته مرخصی گرفت تا از من و بچه‌ها مراقبت کند.

پس از مدتی، مأموریت چابهار به او واگذار شد. موضوع مأموریت را با من در میان گذاشت و به نظر می‌رسید منتظر تأیید من است. به او گفتم: «برو، مثل همیشه تحمل می‌کنم.» چند دقیقه بعد دوباره پرسید: «سختت نیست که تنها بمانی؟» من نیز گفتم: «نه، اولین بار نیست که به مأموریت می‌روی.»

                                               آیا پیش از رفتن، رفتار شهید تغییر کرده بود؟

بله، نوعی بی‌قراری در رفتار او دیده می‌شد. روز پیش از حادثه، هنگام خداحافظی با همکارانش در مقابل سازمان صداوسیما گفته بود: «بچه‌ها، شاید من بروم و برنگردم.»

همان روز خرید زیادی برای خانه انجام داد و گفت: «هوا سرد است و نمی‌خواهم برای خرید اذیت شوی.» آن زمان تصور نمی‌کردم این رفتار‌ها نشانه یک وداع باشد.

                                              آخرین شب حضور شهید در خانه چگونه گذشت؟

آن شب سفره شام را پهن کردیم، اما شهید بی‌قرار بود. چند بار از من پرسید: «فردا که می‌خواهم بروم، سختت نیست؟» من هم پاسخ دادم: «اولین بار نیست که به مأموریت می‌روی.»

بعد از آن، با فرزندانمان صحبت کرد. رو به ایمان، پسر بزرگمان، کرد و گفت: «تو بزرگ شده‌ای. حالا باید جای من باشی. اگر من نبودم، در کار‌ها به مادرت کمک کن.» سپس به پیمان گفت: «مادرت را اذیت نکن.»

حرف‌های او برایم عجیب بود. پرسیدم: «چرا این حرف‌ها را می‌زنی؟ مگر می‌خواهی چند سال بمانی؟» پاسخ داد: «دوست دارم با بچه‌ها حرف بزنم.» بچه‌ها آن شب از معنای واقعی سخنان پدرشان خبر نداشتند، اما تمام آن حرف‌ها در ذهنشان ماند.

                                                                       آخرین سفارش شهید

 آخرین سفارشی که شهید به شما کرد چه بود؟

آخرین سفارش شهید این بود: «صدقه را فراموش نکن.»

پیش از قطع تماس، از من خواست صدقه بدهم. صندوق صدقات کنار تلفن بود و مقداری پول داخل آن انداختم. خودش و پدر مرحومش نیز عادت داشتند هر روز صدقه بدهند. شهید تأکید کرد که منظورش فقط همان لحظه نیست، بلکه می‌خواهد صدقه دادن را برای همیشه در برنامه روزانه زندگی‌ام داشته باشم.

این آخرین نصیحتی بود که از او شنیدم. رفتنش همان رفتنی شد که دیگر بازگشتی نداشت.

                                    آیا پس از شهادت، نوشته یا یادداشتی از شهید پیدا شد؟

بله. در میان وسایلش، کاغذی پیدا شد که در آن تمام بدهی‌هایش را، حتی بدهی‌های جزئی، نوشته بود. در پایان نیز خواسته بود او را حلال کنیم. این موضوع نشان می‌داد که چقدر در مسائل دینی و اخلاقی دقت داشت و نمی‌خواست حقی بر گردنش باقی بماند.

                                                                 خبر سقوط هواپیما

چگونه از وقوع حادثه مطلع شدید؟

آن روز تلویزیون روشن نبود. عصر همراه ایمان برای تهیه دارو از خانه بیرون رفتیم. هنگام بازگشت، حدود ساعت پنج بعدازظهر، داخل تاکسی بودیم که گوینده رادیو با صدایی آرام گفت: تسلیت به ملت شریف ایران.

صدای رادیو کم بود و من درست متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده است. از راننده پرسیدم: «چه شده؟» گفت: هواپیما سقوط کرده است.» پرسیدم: «کدام هواپیما؟» پاسخ داد: «هواپیمای نیروی انتظامی.

همان لحظه به ایمان نگاه کردم و گفتم: «ایمان، بابا با این هواپیما به مأموریت رفته بود؟» از راننده خواستم هرچه سریع‌تر ما را پیاده کند. با اینکه حال جسمی خوبی نداشتم، نمی‌دانم چگونه خودم را از تاکسی به خانه رساندم.

                                                     پس از رسیدن به خانه چه کردید؟

بلافاصله با شبکه خبر تماس گرفتم. خودم را معرفی کردم و پرسیدم آیا خبرنگاران به مقصد رسیده‌اند یا نه. فردی که گوشی را برداشت، صدایش گرفته بود. با مکث پاسخ داد: بله، رسیده‌اند.

پرسیدم: پس موضوع سقوط هواپیما چیست؟ او گفت هواپیما دچار مشکل فنی شده و سرنشینان آن مشکلی ندارند. گفتم اگر آنان را به بیمارستان منتقل کرده‌اند، نام بیمارستان را اعلام کنید.

بعد از چند لحظه سکوت، با بغض گفت: «طاقتش را داری؟» گوشی از دستم افتاد. ایمان گوشی را برداشت و تنها چیزی که از او به یاد دارم این است که سه بار با صدای بلند گفت: «بابام… بابام… بابام…

                                                   شناسایی پیکر شهید با انگشتری از مشهد
شناسایی پیکر شهید چگونه انجام شد؟

به دلیل شدت سوختگی، چهره پیکر‌ها قابل شناسایی نبود. صحنه بسیار تلخ و سنگین بود؛ به‌گونه‌ای که هرکس آنجا را می‌دید، به یاد واقعه کربلا می‌افتاد.

با اصرار فراوان از گروه تفحص خواستم اجازه دهند وارد محوطه شوم. ابتدا مانع می‌شدند، اما سرانجام وارد شدم. هرچه گشتم، نشانه‌ای پیدا نکردم. ناگهان چشمم به انگشتری افتاد که روی دست چپ یکی از پیکر‌ها بود.

شهید شب قبل از حادثه، میان وسایلش گشته و انگشتری را که از مشهد خریده بود، به دست کرده بود. من نیز آن انگشتر را دیده بودم. همان انگشتر باعث شد پیکر شهید خداعفو شناسایی شود. اگر آن شب انگشتر را به دست نکرده بود، شاید شناسایی او بسیار دشوارتر می‌شد.

                                                               انتظار از جامعه و مسئولان
 امروز چه انتظاری از مسئولان و مردم دارید؟

تنها خواسته‌ام این است که شهدا و خانواده‌هایشان فراموش نشوند. سرکشی و دیدار با خانواده شهدا، تأثیر زیادی بر روحیه آنان دارد. خانواده شهدا به دنبال چیز خاصی نیستند؛ همین که یاد شهدا زنده بماند و راهشان فراموش نشود، برای ما ارزشمند است.

                                      به عنوان همسر شهید، شهادت خداعفو را چگونه توصیف می‌کنید؟

همه چیز لیاقت می‌خواهد. امروز مطمئنم که خداعفو لیاقت شهادت داشت. آن زمان شاید جایگاه شهید و شهادت را به‌درستی درک نمی‌کردم، اما اکنون شهادت او را بزرگ‌ترین افتخار زندگی‌ام می‌دانم.

مراقبت از فرزندان خداعفو برای من یک مسئولیت بزرگ و در عین حال افتخار است. او رفت، اما یاد و نامش در زندگی ما باقی ماند.

فرازی از وصیت‌نامه شهید خداعفو عبدیان
صدقه دادن، صله رحم، تقوای الهی، نماز اول وقت، قرائت قرآن و احترام به بزرگ‌تر‌ها را فراموش نکنید. سنگ قبرم ساده باشد و برای دخترم مهریه سبک در نظر بگیرید. دنیا محل گذر است؛ سعی کنید دینتان را فدای دنیایتان نکنید.

شهید خداعفو عبدیان سال‌ها پشت دوربین ایستاد تا صدای محرومان و تصویر رنج مردم را به جامعه برساند؛ اما در پانزدهم آذرماه ۱۳۸۴، خود به سوژه ماندگار یکی از تلخ‌ترین روایت‌های رسانه‌ای کشور تبدیل شد. پیکر او در میان آتش و خاکستر با انگشتری از مشهد شناسایی شد، اما هویت و آرمانش را باید در سال‌ها خدمت، دفاع از میهن و سفارش کوتاهش جست‌و‌جو کرد:

«صدقه را فراموش نکن.»
انتهای پیام

منبع: نویدشاهد

گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه