آخرین خداحافظی برادران شهید؛ «ما داریم میریم، کاری ندارین؟»
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهیدان محمدرضا و مهدی صالحی از برادران رزمندهای بودند که حضور در جبهه و دفاع از میهن و ارزشهای اسلامی را سرلوحه زندگی خود قرار داده بودند. شهید محمدرضا صالحی در دوازدهم مهرماه سال ۱۳۴۶ در رفسنجان دیده به جهان گشود. در حالی که تنها اندکی بیش از ۱۴ سال داشت، نخستین بار در ۱۵ آبانماه ۱۳۶۱ راهی جبهههای نبرد حق علیه باطل شدو سرانجام در ۵ دیماه ۱۳۶۵، در جریان عملیات کربلای ۴ به شهادت رسید و پیکر این شهید والامقام پس از ۹ سال مفقودی، در سال ۱۳۷۴ در گلزار شهدای رفسنجان و در کنار برادر شهیدش آرام گرفت.
شهید محمدمهدی صالحی در نهم دیماه سال ۱۳۴۷ در رفسنجان متولد شد. نخستین حضور او در جبهه در ۲۵ اردیبهشتماه ۱۳۶۲ و همزمان با عملیات بیتالمقدس رقم خورد و سرانجام در ۵ دیماه ۱۳۶۵ و در جریان عملیات کربلای ۴، در راه دفاع از دین، میهن و آرمانهای انقلاب اسلامی به شهادت رسید.

خاطراتی که از این دو شهید به یادگار مانده، گوشههایی از شخصیت معنوی، دلبستگی خانوادگی و روحیه ایمانی آنان را روایت میکند؛ خاطراتی که برخی از آنها در روزهای منتهی به عملیات و آخرین حضورشان در خانه رقم خورده است.
در ادامه، بخشهایی از خاطرات خانواده و نزدیکان این دو شهید را میخوانید.
ده روز مانده به عملیات؛ آخرین تماس
حدود ده روز مانده به عملیات بود. مادر در آشپزخانه مشغول پختوپز بود که تلفن زنگ خورد. محمدرضا پشت خط بود. با مادر احوالپرسی و خوشوبش کرد و سپس گوشی را به مهدی داد. حرفهای دو برادر با مادر، مانند همیشه، سرشار از محبت و احترام بود.
پدر گوشی را گرفت و با هر دو پسر خوشوبش کرد. لحظهای بعد، محمدرضا گفت:
«ما داریم میریم، کاری ندارین؟»
پدر جا خورد و نفس در سینهاش حبس شد. مهدی گوشی را گرفت و همین جمله را تکرار کرد.
پدر آخرین حرفش را چند بار تکرار کرد:
«بابا، هروقت از خط برگشتین اول از همه یه زنگ به من بزنید. یادتون نره؛ به خونه یا به اداره فرقی نمیکنه، حتماً زنگ بزنید.»
خداحافظی کردند و صدا قطع شد.
پدر رمز نهفته در صدای پسرها را فهمیده بود
پدر زانوهایش شل شد و روی زمین نشست. صدای بچهها در گوشش میپیچید:
«ما داریم میریم، کاری ندارین؟»
بغضش ترکید و اشکهایش جاری شد. صدای گریهاش بلند شد. سعید خودش را به پدر رساند و پرسید:
«بابا چی شده؟ چرا گریه میکنین؟»
مادر نیز دستپاچه پرسید:
«چی شده؟ بچهها طوری شدن؟»
پدر چشمانش پر از اشک بود. آهی کشید و گفت:
«بچهها آخرین خداحافظی رو کردن.»
با شنیدن این جمله، دل مادر فرو ریخت و اشک از چشمانش جاری شد. سعید آنها را دلداری داد و گفت:
«نه بابا، این حرفها چیه؟ انشاءالله سالم و سرحال دوباره برمیگردن. بار اولشون نیست که میرن عملیات.»
اما پدر رمز نهفته در صدای پسرها را فهمیده بود. دلش شور افتاده بود و احساس میکرد این بار، آخرین مرتبهای است که صدای پسرهایش را میشنود.
و همینطور هم شد.
قولی که محمدرضا سالها بعد به آن عمل کرد
محمدرضا پس از مفقود شدن داییاش، جلال، همیشه به بیبی میگفت:
«بیبی ناراحت نباشین؛ میرم آقدایی رو پیدا میکنم و میآرم.»
سه سال پس از مفقود شدن جلال، محمدرضا نیز مفقود شد.
نه سال بعد، محمدرضا به قولی که داده بود عمل کرد؛ همراه داییاش بازگشت، همانطور که وعده داده بود.
«با لباس پیامبر شوخی نکن»
بچهها جلوی در مسجد دور هم جمع شده بودند و گعدهای شکل گرفته بود. بساط شوخی و خنده به راه بود و هرکسی لطیفهای تعریف میکرد و دیگران میخندیدند.
در میان شوخیها، سید محمدعلی شوخیای درباره لباس روحانیها کرد و بچهها همه زدند زیر خنده.
امیرعباس نگاهش به محمدرضا افتاد. دید از عصبانیت قرمز شده و اخم کرده است.
وقتی صدای خنده بچهها خوابید، محمدرضا رو به سید کرد و با جدیت گفت:
«سید، با لباس پیامبر شوخی نکن. دیگه با منبر آقا امام زمان شوخی نکن.»
همه ساکت شدند. امیرعباس با تعجب نگاهش کرد و بچهها نیز با چشمانی خیره، سکوت کردند.
محمدرضا بدون ذرهای لبخند ایستاد و ادامه داد که دیگر چنین شوخیهایی میان آنها مطرح نشود.
این خاطره، گوشهای از حساسیت و ارادت محمدرضا صالحی نسبت به مقدسات و باورهای دینی را نشان میدهد.
آخرین حضور در خانه؛ خاطرهای که خاله را به گریه انداخت
مهرماه سال ۱۳۶۵، آخرین باری بود که بچهها به خانه آمدند. چند روزی در خانه ماندند و خاله نیز مهمانشان بود.
برادرها برای رفتن به جبهه، معمولاً از یزد به رفسنجان میآمدند و از آنجا همراه دوستانشان راهی جبهه میشدند.
زمان رفتن فرا رسیده بود. خاله هنوز در غم از دست دادن پسرش محسن بود و ناراحتی از چهرهاش پیدا بود.
پس از صرف ناهار، سفره جمع شد. محمدرضا در حالی که سینی به دست داشت وارد آشپزخانه شد. سینی سنگین را روی زمین گذاشت، کنار خواهرش سعیده آمد و گفت:
«ای زن، به تو از فاطمه اینگونه خطاب است: ارزندهترین زینت زن حفظ حجاب است.»
هنوز حرف محمدرضا تمام نشده بود که خاله شروع به گریه کرد؛ گریهای بلند و از سر دلتنگی.
محمدرضا دست خاله را گرفت و با نگرانی پرسید:
«چی شده خالبیبی؟ حالتون خوبه؟»
خاله در میان گریه گفت:
«محسن هم آخرین بار که میخواست بره جبهه، به من همین حرفها رو زد.»
این خاطره، یکی از آخرین صحنههای حضور محمدرضا صالحی در خانه را روایت میکند؛ دیداری که با یک جمله درباره حجاب آغاز شد، اما خاطره پسر شهید خاله را زنده کرد و فضای خانه را آکنده از اشک و دلتنگی ساخت.
روایتی ماندگار از دو برادر
خاطرات شهیدان محمدرضا و مهدی صالحی، تنها روایت چند اتفاق از زندگی آنان نیست؛ بلکه تصویری از پیوند عمیق میان خانواده، ایمان، جبهه و آرمانهای آنان است. از آخرین تماس تلفنی و جملهای که پدر معنای آن را دریافت، تا وعدهای که محمدرضا سالها بعد به آن وفا کرد و حساسیت او نسبت به مقدسات و حجاب؛ همه این خاطرات بخشی از میراث شفاهی خانوادهای است که فرزندانش را در مسیر دفاع از ارزشهای میهن و انقلاب راهی جبهه کرد.
منبع: کتاب ساحل خونین اروند؛ خاطرات خانواده و نزدیکان شهید محمدرضا صالحی.
انتهای پیام/