آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۶۱۷۳
۰۹:۱۲

۱۴۰۵/۰۵/۰۶

محمدعقیل در خواب رویای کلاس پنجم را در کنار پدر دیده بود

فاطمه رجبی همسر شهید پاسدار «محمدمهدی کرمی» از شهدای جنگ رمضان می‌گوید: «در عالم خواب، محمدعقیل مشغول نوشتن مشق‌هایش بود، اما مشق‌هایی که برای کلاس پنجم بود؛ در حالی که او کلاس سوم است. گیج و سردرگم پیش من آمد و پرسید: «مامان، مگه من کلاس سوم نیستم؟» گفتم: «نه پسرم، تو کلاس پنجمی.»


محمدعقیل در خواب رویای کلاس پنجم را در کنار پدر دید

به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران، پاسدار شهید محمدمهدی کرمی یادگار محمدعلی و اکرم پنجم خردادماه سال ۱۳۶۲ در استان تهران چشم به جهان گشود. او داشجوی کارشناسی در رشته مدیریت بود. با شروع حمله رژیم صهیونی - امریکایی به خاک کشورمان در تاریخ یازدهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ در محل کارش (در بخش سایبری سپاه پاسداران) به شهادت رسید. پیکرش مطهرش در گلزار شهدای امامزاده عبدالله(ع) شهرری به خاک سپرده شد.

فاطمه رجبی همسر شهید پاسدار «محمدمهدی کرمی» از شهدای جنگ رمضان می‌گوید:

«رویای کلاس پنجم»

چند روزی بیشتر از شهادت «بابا مهدی» نگذشته بود که محمدعقیل، پسر نه ساله‌ام، خوابی دید که تا ابد در خاطرم حک شد.

در عالم خواب، محمدعقیل مشغول نوشتن مشق‌هایش بود، اما مشق‌هایی که برای کلاس پنجم بود؛ در حالی که او کلاس سوم است. گیج و سردرگم پیش من آمد و پرسید: «مامان، مگه من کلاس سوم نیستم؟» گفتم: «نه پسرم، تو کلاس پنجمی.»

چند بار پرسید و هر بار همین پاسخ را شنید. گویی این جمله، رازی بود که باید باور می‌کرد. بعد، سمت پدرش رفت که آرام روی مبل نشسته بود. باز همان سوال را از او پرسید: «بابا، مگه من سوم نیستم؟» و بابا مهدی با همان مهربانی همیشگی، گفت: «نه، تو کلاس پنجمی.»محمدعقیل ناگهان شروع به گریه کرد؛ یادش آمد که بابا شهید شده است. با اشک پرسید: «بابا، مگه نگفته بودی با امام زمان می‌آیی؟ پس با کی آمدی؟» و پدر پاسخ داد: «با امام زمان آمدم و تو کلاس پنجمی...»

وقتی چشمانش را باز کرد، با جای خالی پدر رو‌به‌رو شد؛ و با حالتی خاص پیش من و مادرم امد و خوابش را تعریف کرد و گفت مامان با با مهدی گفت با امام زمان میاید نگران نباش بابا دو سال دیگه میاد پیش ما چقدر سخت است برای پسر نه ساله‌ای که تمام دنیایش در آغوش آن مرد خلاصه می‌شد؛ پدری که تمام تلاشش را برای شادی پسر ارشدش می‌کرد. چه روز‌هایی که با هم فوتبال بازی کردند و چه ساعت‌هایی که کنار هم، غرق در دنیای ماشین‌های خاص می‌شدند؛ همان ماشینی‌هایی که بابا مهدی، با آن اطلاعاتِ دقیق و عالی‌اش، همیشه برای محمدعقیل توصیف می‌کرد.

حالا خانه مانده و جای خالیِ بابا، اما آن خواب... آن خواب گواهی بود بر آرامشی که گویی خودِ شهید برای آرام کردن دلِ کوچک پسرش فرستاده است و ظهور اقا امام زمان را نوید داد.

اللهم عجل لولیک فرج

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه