آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۶۰۷۵
۱۱:۰۹

۱۴۰۵/۰۵/۰۵
گفتگویی با مادر شهید «زینب مکی‌زاده»

چشمم که به جوراب‌هایش افتاد، فهمیدم زینبم را پیدا کرده‌ام

مادر شهید «زینب مکی‌زاده» می‌گوید: سه کاور کنار هم بود، رفتم سمت اولی و بعد هم دومی وقتی به سومی رسیدم، هنوز صورتش را نگاه نکرده بودم که چشمم به جوراب‌هایش افتاد؛‌ یک لحظه دلم آشوب شد و هری ریخت، با خودم گفتم این جوراب‌ها برایم آشناست اما باز هم دلم نمی‌خواست باور کنم.


اول خیال کرد زلزله آمده، نه صدای انفجاری شنیده بود و نه آسمان را دیده بود؛ فقط درِ خانه یک‌بار آرام لرزید؛ آنقدر که شک کند، نکند باد بوده یا شاید خطای چشم. چند ثانیه گوش سپرد، همه‌ چیز سر جای خودش بود؛ خانه همان خانه بود و سکوت همان سکوت اما هنوز خیال زلزله از سرش بیرون نرفته بود که دَر این بار محکم‌تر به خودش پیچید؛ انگار دستی از آن سوی شهر خانه را تکان داده باشد.

با عجله پاهایش را به پشت در رساند؛ کسی نبود، همان‌جا وسط چارچوب در دلش بی‌اجازه فرو ریخت. نیم ساعت قبل شنیده بود؛ «تهران را زدند»، ولی هیچ‌کس از میناب حرفی نزده بود، هرچند دلِ مادرها زودتر از خبرها تب و تاب می‌گیرد.

چادرش را برداشت، دختر سه‌ ساله‌اش را در آغوش گرفت و از خانه بیرون زد؛ بی‌خبر از اینکه هیچ دری برای زینب از همان دقیقه و ثانیه باز نشد... هنوز هم وقتی از آن چند دقیقه حرف می‌زند، انگار دوباره پشت همان در ایستاده؛ همان دری که دو بار لرزید و زندگی‌اش را به دو نیم کرد.

ب

به گزارش نوید شاهد هرمزگان، طیبه حق‌دوست، مادر شهید «زینب مکی‌زاده»، نفس عمیقی می‌کشد و از صبحی می‌گوید که هست و نیستش زیر و رو شد: دخترم دانش‌آموز مدرسه شجره طیبه بود؛ همان مدرسه‌ای که در حمله آمریکا و رژیم صهیونیستی هدف قرار گرفت و زینبم به شهادت رسید.

حمله‌ای که تا حالا تجربه نکرده بودم، چون در فضای داخلی خانه بودم حتی صدای انفجار را نشنیدم. فقط یک‌دفعه احساس کردم درِ داخل خانه با شدت تکان خورد. اول ترسیدم، پیش خودم گفتم شاید زلزله آمده باشد، چند لحظه ایستادم و گوش دادم، اما چیزی حس نکردم. هنوز این فکر از ذهنم نگذشته بود که دوباره در با شدت بیشتری لرزید، این بار با خودم گفتم شاید کسی پشت در باشد و محکم در می‌زند، با عجله رفتم دم در اما هیچ‌کس نبود.

همان لحظه یادم آمد که حدود نیم ساعت قبل، دختر بزرگترم با من تماس گرفته و گفته بود: «تهران را زدند»، ما فقط شنیده بودیم تهران را زدند، اصلا نمی‌دانستیم کجا را زدند و چه اتفاقی افتاده؛ فقط می‌دانستیم جنگ شروع شده.

از دلم گذشت که نکند جنگ به میناب هم رسیده باشد، سریع چادر سرم کردم، دختر سه ساله‌ام را بغل گرفتم، گوشی را برداشتم و از خانه بیرون آمدم.

وقتی گفتند درمانگاه را زده‌اند، بی‌اختیار گفتم: وای، زینبم...

وقتی وارد کوچه شدم، دیدم همه همسایه‌ها بیرون آمدند، یکی گریه می‌کرد، یکی فریاد می‌زد، همه گیج و مضطرب بودند. همان حول و حوش گوشی‌ام زنگ خورد، پسرم بود، مدرسه پسرم نزدیک همان محدوده‌ای بود که حادثه اتفاق افتاده بود و از آنجا همه چیز را دیده بود.

با صدایی که از ترس می‌لرزید گفت: «مامان دارن میگن درمانگاه رو زدن»، مدرسه زینب هم کنار درمانگاه بود در واقع یک مجموعه فرهنگی و درمانی بود و همه این‌ها کنار هم جا داشت.

نمی‌دانم چرا همان لحظه که پسرم گفت درمانگاه را زدند، بی‌اختیار گفتم: «وای، زینبم...»، خودم هم نمی‌دانم چرا ذهنم این جور رفت پیش زینب.

تماس که قطع شد فوری به پدر زینب زنگ زدم، گفتم: «هر جا هستی، خودت رو برسون. میگن درمانگاه را زدن، ممکنه مدرسه هم آسیب دیده باشه.»

اما راستش را بخواهید، حتی یک لحظه هم فکر نمی‌کردم که خودِ مدرسه هدف حمله باشد و این جور همه چیز از هم بپاشد‌.

با خودم می‌گفتم شاید شیشه‌ها شکسته، شاید موج انفجار به مدرسه رسیده، شاید بچه‌ها ترسیده باشند ولی تصور نمی‌کردم آن اتفاقی که بعد فهمیدم افتاده باشد.

ب

فقط به همین امید زنده بودم که زینبم هنوز نفس می‌کشد

از همان لحظه تا غروب شاید تا شب تقریبا از همه‌جا بی‌خبر بودم و به هر کسی زنگ می‌زدم یا جواب نمی‌داد یا اگر جواب می‌داد طوری حرف می‌زد که بیشتر نگران نشوم.

یکی می‌گفت: «موشک خورده»، یکی می‌گفت: «آوار ریخته»، یکی می‌گفت: «دارن بچه‌ها را از زیر آوار بیرون میارن»، اما هیچ‌کس نمی‌گفت آن بچه‌هایی که بیرون می‌آورند، شهید شدند، بعدازظهر که شد، یکی گفت: «فلان بچه شهید شده»، فوری پرسیدم: «از زینب چه خبر؟»

گفتند: «هنوز پیداش نکردیم، اما نگران نباش، شاید زیر آوار مونده باشه»؛ همین جمله امید را در دلم زنده نگه می‌داشت. پیش خودم می‌گفتم مگر کم پیش آمده که بعد از زلزله، چند روز بعد بچه‌ای را زنده از زیر آوار بیرون آورده باشند؟

مدام به خودم می‌گفتم زینب من هم همین‌طور است، حتما یک گوشه زیر آوار مانده و منتظر ماست. اصلا ذهنم نمی‌پذیرفت که این آوار، آوارِ زلزله نیست؛ آوارِ موشک است. هرچند نمی‌دانستم موشکی که به مدرسه خورده از چند سقف گذشته بعد منفجر شده و همه چیز را با خودش برده است.

وقتی آدم حقیقت را نداند، دلش به کوچک‌ترین امیدی خوش می‌شود؛ من هم فقط به همین امید زنده بودم که زینبم هنوز نفس می‌کشد و منتظر است ما پیدایش کنیم.

وقتی پدرش رنگ کفش‌های زینب را پرسید، همه‌چیز را فهمیدم

تا غروب فقط منتظر ماندم حتی وقت افطار که شد نتوانستم سر سفره بنشینم؛ همه می‌گفتند: «یک لقمه بخور باید جان داشته باشی» اما من فقط به زینب فکر می‌کردم، می‌گفتم: «من چطور غذا بخورم؟ اگر دخترم زیر آوار زنده باشد، اگر گرسنه باشد، اگر تشنه باشد، اگر مرا صدا بزنه، من با چه دلی لقمه از گلویم پایین برود؟»

هرچه اصرار کردند، نتوانستم چیزی بخورم، فقط می‌گفتم: «زینبم الان زیر آواره، شاید تاریکه، شاید می‌ترسه، شاید هی صدام می‌زنه و من پیشش نیستم.»

انگار که یک درصد هم باور نمی‌کردم که دخترم شهید شده باشد؛ تمام امیدم این بود که یک نفر بیاید و بگوید: «زینب را پیدا کردیم، زنده است.»

تا نیمه‌های شب فقط بین امید و ناامیدی مانده بودم، پدر زینب، برادرش و بقیه اعضای خانواده همه در محل حادثه بودند. هر بار که گوشیم زنگ می‌خورد، دلم می‌ریخت، با خودم می‌گفتم حتما خبری از زینب شده، هر چند حقیقت را نمی‌گفتند؛ همه می‌ترسیدند من طاقت نیاورم، فقط می‌گفتند: «دارن می‌گردن، هنوز پیدا نشده.»

من هم دلخوشیم شده بود همین یک جمله، تا اینکه نزدیک سحر، پدرش با من تماس گرفت و گفت: «کفش زینب چه رنگی بود؟» بعد پرسید: «جورابش چه رنگی بود؟» حتی گفت: «زیر مانتوش چی پوشیده بود؟» دلم لرزید، فهمیدم این سؤال‌ها برای شناسایی پیکر است.

آنجا بود که کم‌ کم فهمیدم همه این ساعت‌ها فقط خواستند مرا امیدوار نگه دارند، هرچند باز هم دلم قبول نمی‌کرد باز هم با خودم می‌گفتم شاید اشتباه شده باشد.

شاید یکی شبیه لباس زینب را پوشیده باشد، شاید دخترم هنوز جایی منتظر ما باشد، تا اذان صبح بین امید و ناامیدی سر کردم و دلم آشوب بود.

خجالت می‌کشیدم چیزی بخورم، با خودم می‌گفتم اگر زینب زیر آوار باشد، اگر با خودش بگوید «مامان و بابام منو فراموش کردن» من چطور می‌توانم آرام باشم؟

همین فکر بیشتر از هر چیزی عذابم می‌داد تا صبح صبر کردم، طاقتم طاق شده بود، به پدرش گفتم: «دیگه نمی‌تونم بشینم، اگر شما نتونستین زینب را پیدا کنین، خودم می‌رم دنبالش.»

وقتی رسیدم، دیگر مدرسه‌ای وجود نداشت

صبح یکشنبه ساعت هشت صبح رفتم سمت مدرسه وقتی وارد محوطه شدم، دیگر مدرسه‌ای نبود؛ هر طرف نگاه می‌کردی، آوار بود، دود بود، خاک بود و آدم‌هایی که با چشم‌های اشکی دنبال عزیزانشان می‌گشتند.

از همان لحظه تصمیم گرفتم خودم دنبال دخترم بگردم، هر کاوری را که می‌آوردند، خواهش می‌کردم اجازه بدهند نگاه کنم.

می‌گفتم: «من مادر یکی از این بچه‌ها هستم، فقط اجازه بدید ببینم»، آن روز بیشتر پیکرهایی که می‌آوردند، پیکر کامل نبود، بقایای بدن بچه‌ها بود.

تا زمانی که من آنجا بودم، شاید فقط چند پیکر کامل آوردند که یا معلم بودند یا پسرها، یا دخترهای بزرگ‌تر که می‌دانستم زینب من نیست.

اما باز هم یکی‌ یکی نگاه می‌کردم، خودم از خودم تعجب می‌کردم؛ من همان آدمی بودم که اگر یک پرنده زخمی می‌شد، دلم می‌گرفت.

اگر ناخواسته مورچه‌ای زیر پایم له می‌شد، از خدا طلب بخشش می‌کردم، اصلا طاقت دیدن این چیزها را نداشتم اما خدا صبری داده بود که هنوز هم باورم نمی‌شود.

یکی‌ یکی می‌رفتم، کاورها را کنار می‌زدم و نگاه می‌کردم، تمام وجودم می‌لرزید اما فقط یک فکر داشتم؛ شاید این یکی زینب باشد. شاید دخترم اینجاست و من باید پیدایش کنم.

تا ساعت دو، دو و نیم بعدازظهر، همان‌طور یکریز دنبال زینب می‌گشتم؛ از بیخ و بن درمانده شده بودم، پدرش یک طرف مدرسه دنبال نشانی از دخترمان می‌گشت و من یک طرف دیگر، هر دو فقط به خدا پناه برده بودیم.

که یکهو همان‌جا وسط ویرانه‌ها نشستم، دیگر اشکی برایم نمانده بود؛ به آسمان  نگاه کردم و گفتم: «خدایا فهمیدم، فهمیدم زینبم شهید شده»، فقط یک خواهش دارم، گفتم: «خدایا اگر زینب را از من گرفتی، فقط یک لطفی در حقم بکن، دخترم رو کامل به من برگردان، بگذار برای آخرین بار صورتش رو ببینم، بگذار خودم دخترم رو دفن کنم.»

بعد شروع کردم با زینب حرف زدن، گفتم: «زینب جان اگر شهید شدی، شهدا که زنده‌اند، اگر صدای مامانت را می‌شنوی، کمکم کن، اگر بدنت جایی هست، خودت من رو به سمتش ببر، مامان دیگر توان نداره...»

کد ویدیو

کربلا دوباره از خاک میناب بیرون آمد

دلم آرام نمی‌گرفت مدام با خودم می‌گفتم شاید هنوز جایی را نگشتیم، شاید زینب منتظر ماست؛ به پدرش زنگ زدم و گفتم: «تو رو خدا یک بار دیگر برو سردخانه؛ دیشب رفتی، گفتی زینب نیست اما شاید از شدت خستگی یا حال بد، از چشمت افتاده باشد، یک بار دیگر برو...»

خودم هم همراه خواهرم و چند نفر از نزدیکان راهی سردخانه شدیم، دو تا سردخانه بود، از آخر شروع کردم، کاورهایی را که شناسایی شده بودند نگاه نمی‌کردم؛ مشخصات داشتند.

می‌رفتم سراغ کاورهایی که هنوز باز بودند یا آن‌هایی که شناسایی نشده بودند، چیزهایی دیدم که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در عمرم ببینم.

همیشه از کربلا شنیده بودم، از پیکرهای اربا اربا، از دست‌های جدا شده، از بدن‌های سوخته، آن روز هم گوشه‌ای از همان مصیبت را با چشم دیدم.

پیکر کودکانی را دیدم که سر از بدنشان جدا شده بود؛ دست‌ها و پاهایی را دیدم که دیگر کنار بدن نبود، بدن‌هایی را دیدم که آنقدر سوخته بودند که دیگر قابل شناسایی نبودند.

هر بار که یک کاور را کنار می‌زدم، دلم می‌لرزید انگار هری می‌ریخت؛ اما خدا آن لحظه چنان صبری به من داده بود که فقط نگاه می‌کردم.

از یک جایی به بعد فقط به زینب فکر نمی‌کردم، دلم برای پدر و مادر بچه‌های اربا اربا شده هم می‌سوخت، با خودم می‌گفتم: «خدایا، این پدر و مادرها چطور قراره با این داغ زندگی کنند؟»

وقتی از آن سردخانه بیرون آمدم، زینب را پیدا نکرده بودم؛ نشستم و گریه کردم، گفتم: «خدایا باز هم زینبم پیدا نشد.»

کد ویدیو

چشمم که به جوراب‌هایش افتاد، فهمیدم زینبم را پیدا کرده‌ام

همان موقع گفتند یک سردخانه دیگر هم هست، راه افتادم سمتش، سه کاور کنار هم بود، رفتم سمت اولی و بعد هم دومی وقتی به سومی رسیدم، هنوز صورتش را نگاه نکرده بودم که چشمم به جوراب‌هایش افتاد.

یک لحظه دلم آشوب شد و هری ریخت، با خودم گفتم این جوراب‌ها برایم آشناست اما باز هم دلم نمی‌خواست باور کنم، بعد لباسش را دیدم، پارچه مانتوی مدرسه‌اش با بقیه فرق داشت، خودم آن پارچه سبز روشن را انتخاب کرده بودم و داده بودم خیاط برایش بدوزد.

همان‌جا فهمیدم که زینب خودم پیدا شده ولی باز هم انگار دلم قبول نمی‌کرد، باز هم خودم را فریب می‌دادم. گفتم شاید شبیه لباس زینب باشد، بعد نگاهم افتاد به لباسی که زیر مانتویش پوشیده بود، دیگر هیچ شکی برایم نماند.

زینب بود، دختر خودم، آرام از جا بلند شدم؛ نگاهش کردم، حرارت انفجار صورتش را ذره‌ای تغییر داده بود، دست‌هایش هم سوخته بود، اما خودِ زینب بود، دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم.

من آدمی نیستم که اهل جیغ و فریاد باشم حتی در سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام همیشه سعی کردم خودم را کنترل کنم اما آن لحظه اختیار از دستم رفت، فقط تو سرم می‌زدم و گریه می‌کردم.

تمام این مدت از خدا خواسته بودم زینب را سالم به من برگرداند، در ذهنم تصور کرده بودم وقتی پیدایش می‌کنم، مثل همیشه آرام خوابیده است.

اما وقتی چشمم به پیکرش افتاد، کاسه صبرم لبریز شد، نشستم کنار دخترم و سیر نگاهش کردم. با خودم گفتم: «بالاخره پیدایت کردم» بعد به پدرش زنگ زدم و با صدایی که هنوز از گریه می‌لرزید و از ته دلم بیرون می‌آمد، فقط گفتم: «من به مقصودم رسیدم.»

این دقیقا همان جمله‌ای بود که گفتم، گفتم: «زینبم را پیدا کردم»، بعد از آن هرچه گذشت، فقط داغ بود و داغ.

اما یک چیز همیشه در دلم مانده بعضی‌ها فکر می‌کردند آمریکا و اسرائیل برای مردم ما آزادی می‌آورند، آزادی‌شان همین بود که بچه‌های معصوم ما را از آغوشمان گرفتند.

آزادی‌شان این بود که مادرها را تا آخر عمر، چشم‌انتظار یک جفت جوراب، یک تکه لباس و یک پلاک سردخانه بگذارند.

ب

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه