شهیده «ننه قزل» مادربزرگ ۸۲ سالهای که در حیاط خانه کوچکش با ترکش جنگ به شهادت رسید

به گزارش خبرنگار نوید شاهد، شهیده «قزل گل محمدی شیخ محمدلو»، بانویی از نسل مادران فداکار ایران، در سال ۱۳۲۲ در روستای دشت مغان به دنیا آمد. او در طول ۸۲ سال عمر پربرکت خود، مادری نمونه و همسایهای دلسوز بود که هرگز از مدارا و همیاری با دیگران دست برنداشت. این مادر پارسا، پس از سالها صبوری در فراق همسر و یکی از فرزندانش، همچنان ستون محکم خانواده باقی ماند و با توکل بر خداوند، فرزندانش را در مسیر درست زندگی هدایت کرد.
او در حمله تروریستی رژیم آمریکا به پایگاه مقداد در منطقه ۲ محله شریف، در حیاط کوچک خانهاش با اصابت ترکش ساختمان به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر پاک این شهیده والامقام در قطعه ۴۲ بهشت زهرای تهران، در کنار مزار یک شهید جوان آرام گرفته است؛ گویی تقدیر چنین بود که پس از سالها مادری کردن، مادربزرگ آسمانی آن شهید نوجوان شود.
در ادامه یک مصاحبه از دختر این مادر مهربان خانم «نسترن شجاعی کیا» میخوانید.
کدام ویژگی مادرتان در رفتار با فرزندان و همسایگان، زبانزد خاص و عام بود و چه خصوصیات اخلاقی، او را در یادها ماندگار کرده است؟
مادرم، ننه قزل، مهربانترین و فداکارترین بانویی بود که میشناختم. خوشرو، دست و دلباز و عاشق بچهها و نوههایش. عشقش این بود که هر هفته همه را دور سفرهاش جمع کند تا لبخندشان را ببیند. برای فرزندانش از هیچ فداکاری دریغ نمیکرد؛ حتی وقتی خودم همسرم را از دست دادم، من را دوباره مثل دوران کودکی زیر بال و پر گرفت. او همیشه دلسوز بود، حتی وقتی دل خودش خونین و ناراحت بود، باز هم لبخند را به خانه میآورد.
اما ویژگی خاصش در برخورد با همسایهها، زبانزد خاص و عام بود. یادم میآید بعد از سالهای دفاع مقدس، یکی از همسایهها با صاحبخانهاش به مشکل خورده بود و صاحبخانه، تمام وسایلش را در خیابان ریخته بود. مادرم کمر همت بست. در تک تک خانههای همسایهها و اقوام رفت و از هر کسی که دستش به دهانش میرسید، پول جمع کرد. کلی حرف و بیاحترامی شنید و دید، اما کوتاه نیامد. پولها که جمع شد، همسایه را از آن وضعیت نجات داد. برایشان خانهای اجاره کرد، اثاثیه آسیب دیدهشان را تعویض کرد و دستی به سر و روی زندگیشان کشید. مادرم برای همه، یک مادر بود.
همینطور در اوایل ازدواج خواهر بزرگم، بین او و همسرش اختلافی افتاده بود که پدرم میخواست دست خواهرم را بگیرد و برگرداند خانه. اما ننه قزل، مادرانه وارد شد. با صبوری و حوصله، بین آن زوج جوان را آشتی داد و نگذاشت که اختلافی در زندگیشان بماند.
حالا خواهرم حتی نوه دارد که نتیجههای ننه قزل میشوند و آن ها، ثمره مادرانه رفتار کردن اوست. او همیشه میگفت که نباید گذاشت دلخوری ها، زندگی جوانها را خراب کند.

آن روز را از زبان خودتان برایمان روایت کنید؛ کجا بودید و چگونه از پرواز مادرتان آگاه شدید؟
آن روز من سر کار بودم و در خانه حضور نداشتم. اما برادرزادهام «ریحانه» که پیش مادرم زندگی آن روز کنارش بود و بعداً برای من تعریف کرد. میگفت صدای موشک اول که آمد، به پدرش زنگ زد و گفت: بابا کجایی؟ خودت را برسان. صدای ننه قزل هم از پشت تلفن به گوش پسرش رسید که میگفت: پسرم به خانه بیا، خطرناک است!
ناگهان صدای موشک دوم بلند شد. ریحانه دید که پاره سنگی که بر اثر انفجار بلند شده بود، به سر مادرم خورد. صورت و سرش پر از خون شد. ریحانه هراسان وسط پلهها افتاد و شیشههای خانه فرو ریخت. چند دقیقه بعد که سکوت برقرار شد، برگشت. حیاط کوچک و نقلی خانه، پر از خون بود و مادربزرگش، بیجان در حیاط خانه افتاده بود. از بین آن همه خانههای به هم چسبیده، سنگ درست آمد توی حیاط خانه ما. حیاط کوچک ننه قزل، شد مقتل این شهید.
اما خود من، در اتوبوس بودم که خبر را به من دادند. با چه عذاب و ترس و دلپری خودم را به خانه رساندم. اما وقتی رسیدم، کار از کار گذشته بود. یک ساعت، بدن بیجان و سر شکسته مادرم را بغل گرفتم. آن لحظه، دنیای من تمام شد.
آخرین دیدار یا آخرین گفتگوی شیرینی که با مادرتان داشتید، دقیقاً چه بود و چه حسی در دلتان بر جای گذاشت؟
آخرین دیدارمان، شب قبل از شهادت بود. مادرم مهمانی افطاری گرفته بود. پای سفره نشسته بودیم و از خوشمزگی آش رشتهای که پخته بود حرف میزدیم. آن شب از او تشکر کردم که اینهمه برایمان زحمت کشیده است. کاش میشد به آن شب برگشت و دستانش را یک بار دیگر بوسید. حالا دیگر آن سفرهها همیشه برایمان خالی است. با اینکه سن و سالی از او گذشته بود، اصرار داشت همه کارها را خودش انجام دهد. دلش میخواست بچهها و نوه هایش که دورش جمع میشوند، دستپخت خودش را بخورند. میگفت: بچهها که میآیند، برای دستپخت ننهقزلشان میآیند.
آیا از آن بانوی مهربان، یادگاری ملموس مانند لباس یا دستنوشته نزد شما مانده است؟ آن شیء چه خاطرهای را در دلتان زنده میکند؟
تنها چیزی که از مادرم داریم، کیفش و تسبیحهای زیبایش است. او همیشه کیفش همراه اش بود و هیچوقت آن را از خود جدا نمیکرد. لبانش هرگز از ذکر گفتن خالی نمیماند. تسبیح در دست و ذکر بر لب، این تصویر همیشگی او بود. هر وقت به آن تسبیحها نگاه میکنم، صدای ذکر گفتنش را میشنوم و آرامشی عجیب به دلم مینشیند. او با همان تسبیحها از دنیا رفت و حالا برای ما، یادگاری از عشق بیپایانش شده است.
پس از شهادت مادرتان، کدام صحنه یا رفتار از سوی مردم، فامیل یا ایثارگران دفاع مقدس، عمیقترین تأثیر را بر روح و جان شما گذاشت؟
یک شب که مردم با پرچمهای ایران از کوچههای مان عبور میکردند، آمدند جلوی خانه ننه قزل، سینه زدند و روضه خواندند. دل فرزندان و نوه هایش گرم شد. خوشحال بودیم که مردم به مادرمان اینگونه احترام میگذارند. میدیدم که چقدر برایش ارزش قائل هستند. این خانواده معمولی، حالا با شهادت مادرشان، فرزندان یک شهید شدهاند. دیدن این صحنه، در آن روزهای سخت، التیام بخش زخم دلمان بود. فهمیدم که مادرم فقط مال ما نبود؛ او به تمام مردم این شهر تعلق داشت.

اگر لحظهای کوتاه، فرصت دیدار دوباره با مادرتان مییافتید، چه میگفتید و چه میپرسیدند؟
اول از همه به او میگفتم که چقدر به وجودش افتخار میکنم و دلتنگش هستم. از او بابت تمام فداکاریهایش برای کشور، برای فرزندان و بستگان تشکر میکردم. میگفتم که سعی کردم راه و ارزشهایش را ادامه دهم و به قولهایی که به او دادم، پایبند بودم. از او میپرسیدم در آن روزهای سخت و طاقتفرسا، چه چیزی به او قدرت و امید میداد؟ و دوست داشت من در ادامه زندگیام چه مسیری را دنبال کنم تا از من راضی و خوشحال باشد؟ حتماً از او میخواستم برایمان دعا کند که ما هم بتوانیم مثل او، با صبوری و فداکاری زندگی کنیم.
آیا خاطرهای از دوران کودکی با مادرتان به یاد دارید؟
یکی از دلنشینترین خاطراتم از مادرم، مهربانی و توجه همیشگی او به خانواده بود. با وجود مسئولیتهای فراوان، همیشه تلاش میکرد آرامش و محبت را در خانه حفظ کند. دورهمیهای خانوادگی و لحظاتی که مادرم با صبوری و لبخند در کنار فرزندان و نوه هایش حضور داشت و به همه محبت میکرد، هیچوقت از ذهنم نمیرود. یادم میآید یک بار در کودکی به او گفتم که دوست دارم برای عید، یک لباس خاص برایم بدوزد. با وجود گرفتاریهای زیاد، شبها تا دیروقت نشست و برایم دوخت. وقتی صبح عید آن را به من نشان داد، اشکهای شوق از چشمانم جاری شد. او هیچوقت قولش را فراموش نمیکرد. یا بار دیگری در یک مغازه کفشی را دیدم که بسیار گران بود؛ اما خیلی دوست داشتم که آن کفش را داشته باشم. مادرم با هر سختیای که بود در یک هفته پول جور کرد و آن کفش را برایم خرید. روزی که کفش را به من داد؛ از شدت خوشحالی اشک در چشمانم جمع شد و خیلی خوشحالم کرد. فهمیدم که چقدر خواستههای ما برای او اهمیت داشت و هر طور بود سعی میکرد تا جایی که میتواند آنها را رفع کند.
اگر بخواهید یک خصوصیت خاص از مادرتان را روایت کنید که تاکنون جایی ثبت نشده، آن یک ویژگی چیست؟
منحصربه فردترین ویژگی مادرم این بود که با وجود تمام سختیها و مسئولیتها، هیچگاه از کمک به دیگران و رسیدگی به خانواده غافل نمیشد. روحیهای فداکار، صبور و مسئولیتپذیر داشت و همیشه منافع دیگران را بر خواستههای شخصی خود ترجیح میداد. اما یک خصوصیت که شاید کمتر کسی بداند، این بود که او حتی در سختترین لحظات زندگی، مثلاً وقتی یکی از پسرهایش را از دست داد یا همسرش را، هیچوقت اجازه نداد غم و اندوه، روحیه بخشندگی اش را از بین ببرد. همیشه میگفت: هر چی بخواهد بشود، میشود. کجا بروم؟ او به جای تسلیم شدن، قدرتش را صرف کمک به دیگران میکرد. این ویژگی، او را در ذهن من از همه متمایز کرد. حتی وقتی خالهاش (خواهر مادرم) از او خواست که برای در امان ماندن از جنگ، پیش آنها برود، مادرم قبول نکرد و گفت: ما در این کشور کم جنگ و سختی ندیدهایم. باید دفاع کنیم.

روز وداع با مادرتان بگویید؛ او در کدام قطعه از بهشت زهرا آرام گرفته است؟
روز شهادت مادرم، روز ۱۶ اسفند سال ۱۴۰۴ بود. روزی که دنیای من انگار با رفتن او تمام شد. اما هنگامی که او را «شهیده وطن» صدا کردند، نوری روشن در دلم جای گرفت؛ گویی دنیایی جدید برایم باز شد. پیکر پاکش را در قطعه ۴۲ بهشت زهرای تهران به خاک سپردیم.
جالب اینجاست که مادرم از قبرهای سه طبقه خوشش نمیآمد. همیشه میگفت: من از این قبرها خوشم نمیآید. وقتی فوت کردم، برای من قبر یک طبقه بگیرید. حالا، اما در قطعه شهدا، قطعه ۴۲ آرمیده است. همان قبر یک طبقه. در کنار مزار یک شهید جوان ۲۵ ساله که یک روز قبل از او به شهادت رسیده بود. انگار برای آن پسر جوان، مادربزرگی مهربان شده است. ننه قزل، شهید زندگی کرد تا به شهادت رسید. برای من و همه کسانی که او را میشناختند، او نه فقط یک شهیده، که یک مکتب بود. مکتب فداکاری، ایثار، صبوری و مهر بیپایان؛ و این چنین شد که «ننه قزل»، آن مادر مهربان ۸۲ ساله، در حیاط کوچک خانهاش آرمید؛ همان حیاطی که سالها شاهد لبخندهایش، صدای ذکرهایش و بوی غذای گرمش بود. پیرزنی که تا آخرین روزهای عمر، نه از مادری کردن خسته شد و نه از دعا برای فرزندان و نوههایش دست کشید. او در روزهای سخت زندگی، ستون خانواده بود و در روزهای شادی، نور بخش سفرههای افطار. وقتی ترکش جنگ، سکوت را بر حیاطش نشاند، گویی آسمان هم برای عزیمت این مادر فداکار، اشک ریخت. امروز ما، فرزندان و نوههایش، با عطر تسبیحهایش، راهش را ادامه خواهیم داد. یادش، مهرش و فداکاریهایش، تا ابد در دلها زنده خواهد ماند.
انتهای پیام/ آرش سلیمی فر