آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۸۰۴
۱۰:۰۰

۱۴۰۵/۰۵/۱۱
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۹»

بارش برف و شیطنت‌های جوانی

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «شب ۲۶ آذر سال ۱۳۶۲، نوبت پست اولِ من بود؛ چنان برفی باریده بود که زیر شده بودم و زمانی که به پایین آمدم، لباسم کاملاً سفید شده بود. وقتی روی پشت‌بام بودم، با برف به «علمدار بهزادی» می‌زدم؛ شب خوبی بود و هوا هم [سرد/آرام]بود...» متن کامل قسمت نهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


وضعیت جوی و شرایط نگهبانی در مهاباد

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید حجت‌اله باقری چهارم خردادماه ۱۳۴۶، در روستای «رودبال» از توابع شهرستان فیروزآباد چشم به جهان گشود. او در دوران جوانی، همزمان با تلاطم‌های روزگار، طعم شیرین تعهد را با تشکیل خانواده در سال ۱۳۶۴ تجربه کرد؛ اما ندای حق‌طلبی، او را از زندگی نوپا جدا کرد و به میدان‌های نبرد کشاند. این شهید والامقام که تحصیلات خود را تا مقطع اول راهنمایی پشت سر گذاشته بود، با روحیه‌ای بسیجی لباس رزم بر تن کرد و به‌عنوان تک‌تیرانداز راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد. سرانجام در بیستم تیرماه ۱۳۶۴، در پاسگاه مرزی «بیات» دهلران، در حالی که مردانه در برابر دشمن ایستاده بود، بر اثر اصابت ترکش به دست و پا، به قافله شهدا پیوست. پیکر پاکش در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

متن خاطره خودنوشت قسمت «۹» : 

در تاریخ ۱۶ آذر سال ۱۳۶۲ در مهاباد، درگیری در حدود ساعت ۷:۳۰ تا ساعت ۱۱:۳۰ ادامه داشت. در شب ۲۶ آذر سال ۱۳۶۲، نوبت پست اولِ من بود؛ چنان برفی باریده بود که زیربرف شده بودم و زمانی که به پایین آمدم، لباسم کاملاً سفید شده بود. وقتی روی پشت‌بام بودم، با برف به «علمدار بهزادی» می‌زدم؛ شب خوبی بود و هوا هم [سرد/آرام]بود.

شناسایی مشکوک در گشت‌زنی

در تاریخ ۲۶ آذر سال ۱۳۶۲ بود که گشت بودم. یک‌بار پیش برادر «محمدی» آمدم و او به من گفت: «می‌خواهم بروم تخم‌مرغ بگیرم»؛ به او گفتم: «برو». ولی وقتی او رفت، من جای او ایستادم. یک‌بار دیدم که در یک خانه، دختری دارد نگاه می‌کند؛ حدود ۲۰ بار نگاه کرد و من شک کردم. فوری به پایگاه آمدم و به فرمانده گفتم. بعد که رفتم دوباره آن را دیدم، گشت من تمام شد.

بازرسی خانه و مواجهه با نیرو‌های کومله

ساعت ۲:۳۰ بود که هنوز چیزی نخورده بودم و پوتین‌ها را از پا درنیاورده بودم که با ۴ نفر دیگر به آن خانه رفتیم و آن خانه را به‌طور کامل بازدید کردیم. اول به ما گفتند: «ما نبودیم»؛ ولی وقتی خواستیم افراد آن خانه را با خود بیاوریم، گفتند: «من نبودم، یک دختر کومله بوده و همین وقتی که شما از پایگاه به پایین آمدید، فرار کرد.»، اما زمانی که من بار اول آمدم و خبر دادم، اگر آمده بودند، می‌گرفتیمش؛ اما [فرصت]از دست رفت و باز هم فرار کرد.

وضعیت مرخصی برادران

در روز ۲۸ آذر سال ۱۳۶۲ بود که من استراحت بودم. بعدازظهر به شهر رفتم تا به پیش دیگر برادران بروم. وقتی رفتم، دیدم هیچ‌کدام از آنها نیستند؛ ولی آنها دیگر [وسایل‌شان را]جمع کرده بودند. ساعت ۱۱ به مرخصی رفته بودند، ولی پیش ما نیامدند که پشت نامه هم ما بنویسیم تا خیالمان راحت باشد.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه