او را جز آماده نبرد ندیدم/ خاطرهای از شهید ابراهیم یگانه
به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ شهید پاسدار ابراهیم یگانه در سال ۱۳۳۸ هجری شمسی در خانوادهای مذهبی و متدین در شهرستان کنگان روستای بندر طاهری چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی خود را تا مقطع راهنمایی ادامه داد و سپس به کار و فعالیت اجتماعی پرداخت، با پیروزی انقلاب اسلامی، به خدمت مقدس سربازی اعزام شد و پس از آن به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوشهر درآمد، وی در این ارگان مهم، فردی فعال، پرتلاش و الگو در اخلاق و رفتار بود و علاقهای عمیق به امام خمینی (ره) و آرمانهای انقلاب داشت.
شهید یگانه به دلیل عشق و ایمان به جبهههای دفاع مقدس پیوست و سرانجام در تاریخ سوم آبان ۱۳۵۹ در منطقه آبادان به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

یدلله صفایی از خاطرات شهید اینگونه میگوید: مسجد، آغاز دوستی من و ابراهیم بود، چون در خانوادهای مذهبی رشد کرده بودم، رفتن به مسجد را امری ضروری میدانستم. اولین مکانهایی که در بوشهر با آنها آشنا شدم، مساجد بودند. در مسجد بنمانع (مسجد قرآن فعلی) با مرحوم شیخ غلامحسین مجدی، امام جماعت آنجا، آشنا شدم و اغلب قبل از مغرب یا بعد از نماز مغرب و عشاء به منزل ایشان میرفتم و از محضرش بهره میبردم.
در مسجد سنگی (مسجد شهید عاشوری کنونی) با شهید عاشوری نشست و برخاست داشتم و از اخلاق نیکوی او تأثیر میگرفتم. در مسجد جامع عطار نیز از سخنان آیتالله سید مصطفی حسینی بهرهمند میشدم.
وی ادامه میدهد: دوستی داشتم به نام غلام نوروزی که اهل بندر طاهری و همخوابگاهی من بود. کمکم او را نیز همراه خودم به مسجد میبردم. در یکی از مساجد، مرا به یکی از همشهریانش به نام «ابراهیم یگانه» معرفی کرد و اینگونه آشنایی من با ابراهیم از مسجد آغاز شد. پس از آن، یا او مرا از سخنرانیها و تجمعات مختلف در استان مطلع میکرد یا من او را باخبر میساختم.
از زمانی که ابراهیم را شناختم تا لحظه شهادتش، او را جز آماده نبرد ندیدم. بسیار پرانرژی، توانمند و آماده حرکت بود؛ هیچگاه ندیدم سردرگم باشد یا نداند چه باید بکند. در کارهایش نیت الهی مشاهده میشد؛ چه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی و چه در مدت کوتاهی که پس از آن در میان ما بود. در ایام تعطیلات، وقتی به کنگان بازمیگشتم، فعالیتهای فرهنگی و مذهبی را دنبال میکردم. در آن دوران، با همکاری دوستانی، چون علی قاسمی، عبدالعلی صفایی و محمد محمدپور، گروه «فجر اسلام» را تشکیل دادیم. من نیز به عنوان رابط این گروه با مسجد جامع عطار بوشهر فعالیت میکردم؛ مسجدی که در آن زمان مرکز اصلی مبارزات انقلابی بود.
کتابخانه امام جعفر صادق (ع) در مسجد جامع عطار افتتاح شده بود و بین ۵۰۰ تا ۶۰۰ جلد کتاب مذهبی از سوی برخی آیات عظام قم، دارالتبلیغ اسلامی و همچنین مجلات ماهانه حضرت آیتالله مکارم شیرازی به آن ارسال میشد. به پشتوانه این کتابخانه، اولین اقدام گروه فجر اسلام، تأسیس کتابخانه امام حسین (ع) در کنگان بود. ابراهیم همچون باغبانی بود که مزرعهای در وجود خود داشت و نمیخواست هیچ آفتی به آن برسد. هرگونه گناه و خطایی را که میتوانست برای این مزرعه آفت باشد، از خود دور میکرد. با جدیت در برابر شوخیهای بیجا، غیبت، دروغ و هرگونه رفتار نادرست میایستاد و اجازه نمیداد این آفات در وجودش ریشه بدوانند.
در آبان ۱۳۵۷، ابراهیم من را از سخنرانی آقای قرائتی در مسجد جامع عطار باخبر کرد. شب سخنرانی، پس از نماز مغرب و عشاء، ایشان با بیانی تند از وابستگی کشور به بیگانگان سخن گفت. طولی نکشید که نیروهای ژاندارمری حمله کردند و او را دستگیر نمودند. تیراندازی آغاز شد و در همان لحظه آقای ملکوتی تیر خورد. همه متفرق شدند، اما ابراهیم در صحنه ماند و به حمل مجروحین کمک کرد. چند روز بعد، در جمعی با شهید حیدری، ابراهیم با چشمانی پر از حسرت گفت: «همشهری، کی وقت شهادت من و تو میرسد؟» شهید حیدری در پاسخ گفت: «ما به ابراهیم امیدواریم که در آینده مسئولیت فرهنگی استان را بر عهده بگیرد، نه اینکه شهید شود.»، اما ابراهیم با قاطعیت گفت: «من از خدا جز شهادت نخواسته و نمیخواهم.»
ابراهیم فردی شجاع و نترس بود. یک بار که همراه مرحوم قادری و من کنار ساحل قدم میزدیم، نوارهایی که همراه داشت روی زمین ریخت. پاسبانی به ما مشکوک شد و نزدیک آمد. ابراهیم بیدرنگ کتابی را نشان داد و با خونسردی گفت: «چیزی نبود، کتابمان افتاد.» پس از دور شدن پاسبان، با لبخند گفت: «شما چرا میترسید؟»