آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۲۹۸
۰۹:۲۱

۱۴۰۵/۰۵/۰۴

وقتی زنان امدادگر به روستایی رسیدند که پزشک ندیده بود

«اوایل جنگ، در پشت جبهه‌های کردستان، روستا‌هایی بودند که حتی یک بار هم پزشک به آنها پا نگذاشته بود. زهرا همافر، امدادگر ۱۸ ساله قزوینی، یکی از همین روستا‌ها را هدف می‌گیرد؛ گلینه چمن، جایی در ته یک دره سبز که با قاطر باید به آن رسید. در آنجا پیرمردی ۱۱۰ ساله با دلهره قرصی را می‌گیرد که تا آن لحظه در عمرش نخورده بود و زهرا، با چشمانی پر از حسرت، محو تماشای بهشتی می‌شود که خداوند به زمین هبه کرده بود ...» ادامه این خاطره از زبان «زهرا همافر»، امدادگر جبهه را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.


وقتی زنان امدادگر به روستایی رسیدند که پزشک ندیده بود

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، امدادگر جبهه زهرا همافر، بیست و چهارم مرداد ماه سال ۱۳۴۲ در شهر قزوین به دنیا آمد، تا ترم دوم کارشناسی مامایی درس خواند، با اعلام نیاز جبهه‌ها به پرستار، عازم مناطق جنگی شد، در بیمارستان ابوذر سرپل ذهاب و بیمارستان امام خمینی (س) تهران مشغول خدمت شد و به بیماران خدمات ارائه داد.

زهرا همافر از زنان امدادگر استان قزوین خاطره‌ای از جبهه‌ها روایت می‌کند: هوا در شهریور ماه بسیار مطبوع بود و گرمای مرداد ماه را نداشت. روز‌هایی که مجروح نبود و بیمار محلی نداشتیم، من و سیما ثقفی همراه دو نفر از برادران انترن که داوطلبانه به جبهه آمده بودند سوار یک ماشین آهو می‌شدیم و راه می‌افتادیم طرف روستا‌های نواحی پادگان ابوذر. در واقع ما بسیاری از روستا‌های اطراف را پوشش داده بودیم.

من آن زمان هجده ساله بودم و سیما نوزده سال از بهار عمرش می‌گذشت. ما عقب جیپ نمی‌نشستیم. آن پشت درست و درمانی برای نشستن نداشت به ناچار، دو جعبه خالی، مخصوص اسلحه، را وارونه عقب ماشین می‌گذاشتیم که رویش بنشینیم و دو تای دیگر را دارو می‌چیدیم. ماشین که می‌تاخت دست خودم را به کناره‌ها می‌گرفتیم که در پستی‌وبلندی‌های جاده، کف ماشین نیفتیم یا به بیرون پرت نشویم. این حرکات و بالا و پایین پریدن‌ها اوایل برایمان مهیج بود ولی کم‌کم عادت کردیم و در طول مسیر متوجه آن نمی‌شدیم و اغلب محو تماشای مناظر سحرانگیز منطقه بودیم.

معماری بسیاری از روسای منطقه ساده بود و دیوار‌ها از خشت و گل ساخته شده بودند. گاهی ما در حین کار با صحنه‌های حیرت‌آوری مواجه می‌شدیم که سر ذوق می‌آورد؛ مثلاً یک‌باره در چوبی یک طویله توسط مرد چخورانک‌پوش باز می‌شد و ناگهان صد بره و گوسفند بیرون می‌آمدند و سراسیمه به طرف تپه‌های سرسبز می‌دویدند و صحنه‌های تماشایی و رؤیایی من می‌آفریدند. من با دیدن این مناظر آهی می‌کشیدم و می‌گفتم اهالی منطقه با دیدن این چیز‌ها هرگز نبایستی پیر بشوند!

یک بار تعدادی از ساکنان محلی سراغ ما آمدند و تقاضا کردند به روستایی به نام گلینه چمن برویم. خودشان راهنمای ما شدند. وقتی به ارتفاع رسیدیم طبیعت بکر و زیبای آن منطقه را زیر پای خود یافتیم. انگار خداوند قطعه‌ای از بهشت برین را به زمین هبه کرده بودند. همراهان محلی با انگشت نقطه بسیار دوری را نشان دادند و گفتند آن روستا را می‌بینید؟ گلینه چمن است باید قاطر بیاید دنبالتان. این روستا به اندازه قوطی کبریت ته یک دره سبز دیده می‌شد و پیاده‌روی زیادی در پیش داشتیم. مردان محلی جعبه دارو‌ها را پشت قاطر بار زدند و گفتند برای ما هم قاطر است. ولی من و سیما طفره رفتیم و مسیر را پیاده گز کردیم. حدود یک ساعتی به طول انجامید تا به ته دره رسیدیم.

داستان عجیبی بود. در آن روستا کسانی می‌زیستند که برای نخستین بار پزشک و پرستار می‌دیدند. اولین بیمارمان یک پیرمرد ۱۱۰ ساله بود که سوزش چشم آزارش می‌داد. معاینه کردیم. چشمش عفونت داشت. وقتی پزشک به او دارو داد. پیرمرد با دلهره گفت من تا الان قرص نخورده‌ام. سیما اسم دارو‌ها را می‌دانست و من بیشتر با مریض‌ها ارتباط برقرار کرد تا فارسی را می‌فهمیدم ولی من نمی‌توانم صحبت کنند. بیشتر بیماران ما پیرمرد‌ها و پیرزن‌هایی بودند که آثار پیری به سراغشان آمده بود یا بچه‌هایی که بیماری‌های چشمی بین آنها شیوع داشت. بعد از اتمام کار روستاییان گلینه چمن غذا و شیر فراوان آوردند و حسابی ما را چوب‌کاری کردند. نزدیک عصر بازگشتیم.

منبع: جلد یک کتاب به قول پروانه (روایت خاطرات زهرا همافر از زنان امدادگر استان قزوین در منطقه جنگی)


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه