آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۱۰۰
۱۰:۰۰

۱۴۰۵/۰۵/۱۱
برگی از خاطرات؛

در سکوت غروب، بین مزارهای شهدا/ روایتی از دلتنگی با شهدا و تلخی خبر مرگ

«هر غروب، وقتی دل از غصه می‌ترکید، پاهایم خودشان را به قطعه یک و دو گلزار شهدا می‌کشیدند. آنجا، میان سنگ قبرهای بی‌آلایش، با مردانی حرف می‌زدم که روزی چشمهایشان برق می‌زد و نگاه‌شان آدم را به فکر فرو می‌برد. از بنیاد شهید می‌گفتم، از فحش‌هایی که می‌شنیدم و از شوک هولناک خبر مرگ که هیچ کس برایش آماده نیست. اما آن شب‌ها، وقتی به خانه برمی‌گشتم، سقف اتاقم سینمای تکراری مصیبت‌ها می‌شد و غمی تازه به غم‌های دیروز اضافه می‌کرد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات «غلامحسن حدادزادگان» است که تقدیم حضورتان می‌شود.


در سکوت غروب، میان مزارهای تازه؛ روایتی از دلتنگی با شهدا و تلخی خبر مرگ

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، غلامحسن حدادزادگان راننده آمبولانس پیکر شهدا و پیام‌رسان شهادت تعدادی از شهدای قزوین به خانواده‌هایشان است. وی از خاطراتش روایت می‌کند: قطعه‌ یک و دو گلزار شهدا شهدا موقع غروب مأمن و مأوایی هم شده بود. می‌نشستم و با شهدا درددل می‌کردم. درست موقع غروب وقتی ‌که دل آرام می‌خواهد از غصه بترکد. خودم را به آن مزارهای ساده و بی‌ریا را می‌رساندم. با دفن‌شدگان زیر آن سنگ قبرهای تازه و زنده حرف می‌زدم. آن‌ها مردی جوان را می‌دیدند مصمم و بی‌کله که عزم راسخی داشت و چشم‌هایش موقع زل زدن تو چشم دیگران برق می‌زد. یک جوری به آدم نگاه می‌کرد انگار ریگی به کفش‌شان دارند!

بولدوزرها مشغول آماده کردن قطعه سی در سی دیگر بودند.به شهدا می‌گفتم از وضع کارم در بنیاد شهید راضی‌ام؛ یعنی یک مقدار شل از کارم راضی هستم شما که شاهدید من چه کاری را قبول کرده‌ام. این کار فقط فحش و نفرین دارد. بعید است کسی برای من دعا کند شهدا می‌پرسیدند چرا جواب می‌دادم بالاخره آدم تو زندگی بدترین خبری که می‌شنود خبر مرگ عزیزترین کس اوست. نباید توقع داشته باشی بهت دسته‌گلی چیزی هدیه بدهند یا جایزه بگیری بابت این کار.

رد می‌شدم از کنار سنگ مزارها و می‌گفتم سخت‌ترین لحظات یک عزادار همان لحظات اول آغاز عزاست از نظر روحی بیشتر مردم آماده نیستند و یک ‌دفعه شوک بهشان وارد می‌شود و ممکن است چند روز طول بکشد تا بر خودشان مسلط بشوند و بفهمند که چه می‌کنند و چه می‌گویند یک چیزی تو همین مایه‌ها!گاهی رهگذران می‌آمدند و از کنارم رد می‌شدند تا به زیارت حسین ابن علی‌ابن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام بروم بالای قبر مرتضی داودی می‌گفتم:«حاجی، شب تا ساعت‌ها خوابم نمی‌برد. همین‌ که سر می‌گذارم روی بالش سقف خانه می‌شود مثل پرده‌ سینما و تمام مصیبت‌های روزگار یک‌بار دیگر با درد بیشتر دوباره می‌بینم. حتی آن‌ها را که صبح حواسم نبود شب با دقت می‌بینم و غمی به غم‌هایم اضافه می‌شود می‌ترسم کم‌کم دوباره کابوس ببینم. جای خالی قبری برای عبدالله حلیمی احساس می‌شد اگر بود برای او بیشتر از بقیه درددل می‌کردم و بهش گزارش می‌دادم.

منبع: کتاب روزهای پیام‌بری


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه