خاطرات منتشرنشده رهبر شهید از شعرخوانی در انجمن ادبی، علاقه به موسیقی و حضور در کلاس زبان
به گزارش نوید شاهد، مجله «گواه» در جدیدترین شماره خود گزیدهای از خاطرات منتشرنشده شهید آیتالله سیدعلی خامنهای را از زبان ایشان منتشر کرده است؛ خاطراتی که بخشی از زندگی رهبری شهید را از سالهای طلبگی و تحصیل در حوزههای علمیه تا دوران مبارزه با رژیم پهلوی، بازداشت، زندان و تبعید روایت میکند.
در ادامه بخشهایی از این خاطرات را میخوانید:

آغاز تحصیل علوم اسلامی پیش از پایان دبستان
من سال ۱۳۱۸ در یک خانواده روحانی در مشهد متولد شدم. پدرم از علمای معروف مشهد بودند. هنوز دوره دبستان را به پایان نرسانده بودم که در زیر سایه پدری که خود روحانی بود و علاقه به رشته روحانیت و تبلیغ و تدریس علوم دینی داشت، وارد این عرصه شدم و شروع به خواندن مقدمات علوم اسلامی کردم. پدر و مادرم هردو متولد نجف بودند. پدرم تا سه سالگی مادرم تا نزدیک ده سالگی در نجف زندگی کردند. مادرم به اعتبار اینکه کودکی خودش را در نجف گذرانده بود مقداری لهجه عربی داشت، عربی را هم میفهمید و درس عربی هم مقداری پیش پدرم خوانده بود... مادرم ترجمه قرآن و حدیث و اینها را خیلی خوب میفهمید.
درباره پدر
پدرم آسید جواد حسینی خامنهای روحانی محترمی در مشهد بود. در آن ایام در مسجد معتبر و معروفی به نام مسجد ترکها یا مسجد صدیقیها نماز جماعت میخواند. مرد آرام، گوشهگیر و مقدس و ضمناً فاضل، معروف به فضل بین علما از علمای نجف تا مشهد بوده و پیش از آن سالها در مشهد تحصیل کرده بود.

خویشاوندی با شیخ محمد خیابانی
پدر ایشان (پدربزرگ رهبر شهید) حاج سیدحسین خامنهای است. او همان فردی است که در ماجراهای شیخ محمد خیابانی به نام او برخورد میکنیم، زیرا او پدرزن محمد خیابانی است. او امام جمعه و امام جماعت مسجد جامع تبریز بود. او هم از ملاهای محترم و معروف تبریز بوده است. شیخ محمد خیابانی شوهرعمه ماست. حالا که به این نکته رسیدیم و از نسبت محمد خیابانی با خودم گفتم بد نیست این نکته را هم ذکر کنم که میرزا اسماعیل نوبری که او هم از انقلابیون معروف تبریز در دوره مشروطه بود و مدتها در تبریز سروصدا کرده و شلوغ کرده بود شوهر دخترعمه ماست؛ یعنی دو نفر از چهرههای معروف تبریز از خویشاوندان نزدیک ما هستند...

وضع زندگی پدرم خوب نبود، اما هرگز از پولی که دستگاه حاکم برای علما میفرستاد، نگرفت
دیدگاه پدرم نسبت به رژیم پهلوی مانند اغلب علمای شیعه امامیه، دید بغض و نفرت نسبت به آن دستگاه بود. بهخصوص که ایشان دوران پهلوی اول را هم گذرانده بود و آن سختیها را هم چشیده بود. او یک لحظه هم برای دستگاه گذشته مفید واقع نشد. هرگز در هیچ جلسهای، در هیچ دعوت عمومی، در هیچ دعوت خصوصی، در هیچ مراسمی ایشان شرکت نکرد. حتی در مراسم موزه آستان قدس رضوی، سالن تشریفات موزه جایی بود که در اعیاد و مراسم از علمای مشهد دعوت میکردند و بسیاری از موجهین علما به این جلسات میرفتند. شاید بتوانم بگویم تنها کسی یا یکی از دو سه نفر عالمی در مشهد که هرگز در این مراسم شرکت نکرد پدر من بود... هرگز پولی از آن دستگاه نگرفت. میدانید که در رژیم قبل گاهی پولهایی برای علما میفرستادند در خانه علما، هزار تومان، پانصد تومان برای همه میفرستادند. در مشهد اینجور بود که برای همه علما میفرستادند. شاید بتوانم بگویم تنها کسی که این پول را نگرفت یا شاید جزء معدود کسانی که این پول را نگرفت پدر من بود؛ با اینکه وضع زندگی او خوب نبود و در عسرت زندگی میکرد هیچوقت به اینها نزدیک نشد.
سفر قاچاقی به عتبات
در کودکی با پدر، مادر، برادر بزرگم و خواهرم - خواهری که بعد از من است - سفری به عتبات داشتیم. بچههای بعدی به دنیا نیامده بودند. خواهرهای بزرگتر را هم به این سفر نبرده بودند. سفر ششماه طول کشید از مشهد تا تهران سهشب در راه بودیم. در تهران اتفاقاً آن منزلی که ساکن شده بودیم، نزدیک منزل کنونی خودمان یعنی در سهراه امینحضور بود. من سهراه امینحضور را از آن سال میشناسم. غربت آن سفر هنوز در ذهن من وجود دارد برای اینکه قاچاقی این سفر انجام شد. قرار بود پدرم گذرنامه بگیرد و ما را به کربلا ببرد و بعد خود به مکه مشرف شده و برگردد. به او گذرنامه ندادند. ما قاچاقی به این سفر رفتیم. از اهواز و خرمشهر با بلم به بصره رفتیم. شبهای سختی را گذراندیم. ابوخصیب و ابوفلوس را پشت سر گذاشتیم. دو قاچاقچی همراهمان بودند؛ یکی راهنما بود و دیگری بلمچی بود. خوشبختانه مردمان خوبی بودند. با زحمت زیادی شب راه میرفتیم، روز در نخلستان میخوابیدیم تا اینکه به بصره رسیدیم. در بصره دیگر تقریباً از خطر جسته بودیم. منزل یک عالمی بود از علمای بصره، آنجا وارد شدیم. یک روز یا دو روز آنجا ماندیم و بعد نجف رفتیم. چندماهی در نجف، کربلا، کاظمین و سامرا بودیم سفر خیلی خوبی بود...
یک کاسه آبگوشت برای هشت بچه!
به یاد دارم در [جنگ جهانی دوم] و در روزهای آغازین آمدن متفقین به ایران با توجه به اینکه در خراسان ساکن بودیم با نیروهای روس در مشهد مواجه شدیم. آمدن روسها موجب بحران نان در منطقه ما شد. نان کم شد... گندم کم بود. اکثراً نان جو یا گندم میخوردیم...
یاد دارم که پنج سیر گوشت میگرفتیم و ما ده نفر بودیم؛ هشت بچه و پدر و مادرم. با این گوشت مادرم آبگوشت درست میکرد؛ آبگوشت در دو کاسه ریخته میشد؛ یکی برای پدرم و یکی برای سایر اعضای خانواده، هر چند که کاسه پدر کمی کوچکتر بود، اما برای ما هر نفری دو تا سه لقمه میرسید. حالا ما که بچه بودیم یک خرده ملاحظه میشدیم مثلاً ته کاسه را هم ما میخوردیم. دهتا دست توی این کاسه میرفت؛ خیلی چیز بامزهای بود. هر نفری دو لقمه مثلاً، سه لقمه میخوردند. البته بقیه که بزرگتر بودند، مادرم یا خواهرهای بزرگم تلاش میکردند که [منصفانه به همه غذا برسد!]مادرم واقعاً زن کمتوقعی بود و بیاعتنا به خوراک خود بود. شاید اصلاً برایش مهم نبود حتی یک لقمه هم غذا بخورد، اما برای ما خیلی جوش میزد...
اولین مکتب در پنجسالگی
گمان کنم که اولین مکتبی که رفتم در سن چهار سالگی یا حداکثر پنج سالگی بود. مکتب زنانهای بود که آنجا دختران و پسران حضور داشتند. من و برادرم محمدآقا باهم به آنجا میرفتیم. پس از مدتی به یک مکتب مردانه یعنی مکتب جناب میرزا رفتیم. خاطراتی که از آن مکتب دارم خاطرات غمانگیزی بود؛ آنجا به درد بچهها نمیخورد واقعاً، در و دیوار گرفته، دلگیر و بدون نشاطی بود...

چگونه شاگرد اول شدم؟
چندی بعد در مدرسه «دارالتعلیم دیانتی» اولین مدرسه دینی که در مشهد تشکیل شده بود، حضور یافتیم. مدیر مدرسه که از اهالی کرمان بود، آقای [میرزاحسین]تدین نام داشت... از کلاس سوم یا چهارم بود که ناگهان در من استعداد و قدرت درک مطالب جوشید و من بعدها که شاگرد اول مدرسه شدم، یعنی در هر کلاسی از چهارم تا ششم که حضور مییافتم، شاگرد اول بودم. کلاس ششم اصلاً در حقیقت کلاس دست من بود. مبصر مراسم بودم. خیلی خوب درس را میفهمیدم و شاگرد درسخوان خوبی شده بودم و بهعلاوه درس عربی را هم من در همان مدرسه شروع کردم...
ورود رسمی به حوزه
از کلاس پنجم درس عربی را شروع کردم. در منزل هم پدر و مادرم توأمان در این زمینه فعالیت کردند و جامع المقدمات را نزد آنان آموزش دیدم. پس از پایان دوره دبستان به حوزه وارد شدم. دوره دبیرستان را هم بهصورت شبانه رفتم، اما به پایان نرساندم. پدرم من را به مسجد سلیمانخان برد و برایم معلم گرفت...
نخستین شاگردان من
در همان ایام که من درس میخواندم، دو نفر روضهخوانهای مشهد پیش پدرم آمدند و از او درخواست کردند که به آنان درس بدهد و پدرم هم گفته بود پیش علیآقا بروید. یکی از این دو نفر شخصی بسیار آدم مقدس و مؤمن و خوبی بود تا این اواخر هم در قید حیات بود، آنوقت هم روضهخوان بود و هم کاسب بود. دیگری هم روضهخوان سیدی به نام کاظمآقای طالبیان، او این اواخر هم همسایه ما بود، ایندو پیش من درس خوانده بودند. آنوقت مثلاً من حدود پانزده سالم بود و او حدود سیسال داشت. وقتی برای تحصیل نزد من آمدند، خیلی بامزه بود. از درس گفتن به آنها خجالت هم میکشیدم؛ خب من بچه بودم با عبا، قبا و عمامه میرفتم مسجد شاه، بعد دو مرد بزرگ و از روضهخوانهای شهر میآمدند و مینشستند پای درس من. اولین مبحثی که به آنان تدریس کردم «امثله» بود. تدریس من به آنان مدتها طول کشید.
در اوایل طلبگی صدها جلد رمان خواندم
برنامههای مطالعات متفرقه ما تا سالیان نسبتاً زیادی از اوایل تحصیل، تحتالشعاع برنامههای درسی بود و شاید تا یک مدتی یا در یک زمان نسبتاً زیادی بشود گفت که این برنامهها بسیار کم و محدود و قابلشمارش بود. لکن بعدها این برنامهها توسعه پیدا کرد. میتوانم بگویم که مهمترین مطالعات فوقبرنامه من در مدتی که در مشهد بودیم، یعنی تا سالهای همان ۳۶ و ۳۷، مطالعات شعری، ادبی و رمان بود. شاید برایتان تعجبآور بهنظر برسد که بگویم صدها جلد رمان من در اوایل طلبگی خواندم. بسیاری از این رمانهای معروف را من در آنوقت خواندم و بعضی از این رمانها ده جلد داشتند. اول در کتابخانه آستان قدس رضوی که کتابهای زیادی داشت، از جمله رمان زیاد داشت آنجا میرفتیم مطالعه میکردیم.
غالباً رمانهای خارجی میخواندم
بعد آرام آرام این علاقه در من پیدا شده بود که رمان بخوانم. از کتابفروشیها رمان میگرفتم پول هم که نداشتیم، کرایه میکردیم شبی یک قران شاید؛ واقعاً صدها جلد، یک تعبیر خیلی نشاندهندهای نیست، چون یقین ندارم که مثلاً هزارها باشد، لذا نمیگویم هزارها والا احتمال میدهم که هزارها جلد باشد؛ خیلی خواندم. کمتر زمانی بود آن وقتها که اسم آورده بشود و من نخوانده باشم. بعد رمانهای خارجی غالباً میخواندم و به رمانهای ایرانی خیلی علاقهای نداشتم و این تا مدتی بود البته، لکن تدریجاً کم شد. برای اوایل طلبگی بود، بعدها کم شد، وقتی که به فقه و اصول و اینها رسیده بودم دیگر کم شده بود. کمتر بود البته، باز هم قطع نشده بود.... در حاشیه برخی از کتابها، خوانندگان قبلی کتاب، خواننده را به رمان دیگری حواله میدادند که خود من هم بعدها که با رمانها آشنا شده بودم همین کار را میکردم؛ شاید الان در حواشی آنجا اگر بریده نشده باشد و پاک نشده باشد، خط من در اغلب این رمانهای آنجا باشد. بسیاری از رمانهای «میشل زواگو» و «الکساندر دوما» را خوانده بودم ...

«بینوایان» را چندبار خواندم
رمانهای عربی، فارسی، فرانسوی انگلیسی و اینها را میخواندم، بهطوری که مدتی گذشت دیدم هر رمانی که هرکسی میگوید، من خواندم و این حالت شوقش تا الان هم در من هست. یعنی من همین اواخر مثلا چندماه قبل از این، به یک مناسبتی با این گرفتاریهایی که داریم یک جایی برخورد کردم به کتاب «دزیره». دزیره یک رمانی است مربوط به کسی به نام دزیره که معشوقه ناپلئون بوده و اولین نامزد ناپلئون است. داستانهای ناپلئون آنجا ذکر شده و این را مثلاً خواندم. الان هم به رمان علاقهمندم منتها وقت نمیکنم که دیگر بخوانم. اکثر رمانهای معروف را خواندم، مثلاً رمان «بینوایان» را چندبار خواندم. «رود دن» یا همچین چیزی برای نویسنده معروف روسی، «شولوخوف» را مطالعه کردم.
معجزه عالم رماننویسی!
بعضی از رمانهای خیلی قدیمی را هم خواندهام. مثلاً فرض کنید «کمدی الهی» را هم خواندهام، این «امیرارسلان» را هم خواندهام...، چون اینها را من دیدهام، وقتی نگاه میکنم به این رمانی که ویکتور هوگو نوشته، میبینم این اصلاً یک چیزی است که امکان ندارد هیچکس بتواند بهتر از این بنویسد یا نوشته باشد و معروف نباشد و فردی مثل من که در عالم رمان بودم این را ندیده باشم یا اسم آن را نشنیده باشم، ممکن نیست. آن وقت من رمانهای خیلی خوب را خواندهام مثلاً همین رمان «ژان کریستوف» به قلم «رومن رولان» ده جلد است، همه آن را خواندهام، اما هیچکدام از اینها بینوایان نمیشود. من میگویم بینوایان یک معجزه در عالم رماننویسی است. این کتاب را من بارها خواندم، چندبار تا حالا خواندم، چندبار هم فیلم آن را دیدم، پنج شش بار فیلم آن را دیدم. البته فیلم آن هرگز نشاندهنده واقعیت این کتاب نیست، کتاب یک معجزه است ...
از دیگر دلمشغولیهای فوق برنامه من در ادبیات، شعر بود. با دوانین شعرا و کتابهایی که در زمینه تاریخ ادبیات بود. کتابهایی که در زمینههای سبک شعر بحث میکرد بهتدریج آشنا شدم و مطالعه کردم...
مرتب اشعار سعدی و حافظ میخواندم
این نکته را هم اضافه کنم که در اواسط طلبگی بهویژه در دوران مشهد، اوقاتی بود که من شبها تا یکی دو غزل از حافظ نمیخواندم، نمیخوابیدم. تعجب هم میکنید، اما واقعیت است. شبها تا غزل نمیخواندم از حافظ نمیخوابیدم. مدتی هم به سعدی خیلی علاقهمند شده بودم. مرتب اشعار سعدی را میخواندم. مدتی نیز اشعار سبک خراسانی؛ عنصری و فرخی و... را پی میگرفتم و با آنها خیلی مأنوس شده بودم. بعدها به سبک هندی علاقهمند شدم؛ اشعار صائب و کلیم را زیر و رو میکردم. این هم یکی از برنامههای غیردرسی و فعالیتهای فوقبرنامه ما بود.

شعرخوانی در انجمن ادبی اصفهان
خودم هم گاهی چنین چیزی (سرایش شعر) را را مرتکب میشدم با اینحال در هیچیک از انجمنهای ادبی که حضور پیدا کردم از اشعار خود نخواندم. مگر یکبار در یک انجمن ادبی در اصفهان. داستان این اتفاق هم جالب است؛ یکبار با مرحوم آقاجعفر قمی از دوستان نزدیکم و از شاعران خوشذوق به اصفهان سفر کردیم. در این سفر در یک انجمن ادبی شرکت کردیم. ما دیدیم که سطح شعرهایی که میخوانند خیلی پایین است، من هیچوقت در انجمن ادبی مشهد شعر نمیخواندم، چون شعرهای خودم را پایینتر از شعرهای آنها میدیدم. به آقاجعفر گفتم اینجا مثل اینکه ما شعر بخوانیم شعرمان گل میکند. گفت آری بخوانیم. بعد نوبت ما که شد تعارف کردند، ما رفتیم شعر خواندیم و واقعاً هم گل کرد. در آن جلسه ادبی صغیر اصفهانی هم حضور داشت بعد از جلسه هم مرحوم صغیر در دفترم - دفتری داشتم، الان هم دارم که شعرا در آن دفتر به خط خودشان چیزی نوشتهاند در آن دفتر - غزلی به یادگاری نوشت...
عیب کارِ طلبهها
من با قرآن مأنوسم. از اول هم مأنوس بودم، الان هم مأنوسم. قرآن را دوست میدارم. خواندن قرآن را خیلی دوست دارم. هم دوست دارم خودم بخوانم، هم دوست دارم دیگران بخوانند و من بشنوم. با قرآن انس دارم و علم قرائت را بهخاطر همین علاقه فراگرفتم. از اول بچگی در جلسات قرآن من بودم تا این اواخر که در مشهد درس و تدریس داشتم جلسه قرآن هم داشتیم. الان هم هروقت که فرصت بکنم این بچههای پاسدار دور هم مینشینند و قرآن میخوانند، میروم در جمعشان شرکت میکنم. من از تدبر در قرآن خیلی چیزها دیدم. این قدر تدبر در قرآن پربرکت و پربار است که حدواندازهای برای آن نمیتوانم توصیف کنم که چقدر این چیز پربرکتی است.... منتها عیب کار ما طلبهها متأسفانه این است که قرآن را تدبر میکنیم برای منبر، این چیز خیلی خطرناکی است. غالباً قرآنی که ما میخوانیم برای این است که ببینیم مسئله منبری در آن وجود دارد یا نه؟ تا یک چیزی پیدا کردیم فقط یادداشت میکنیم برای منبر. این چیز بدی است. اگر قرآن را برای موعظه بخوانیم و تدبر کنیم که البته خودش موعظه بشود و برای ارتکاز [تکیه کردن، اعتماد کردن]بخواند، هم در یاد انسان بهتر میماند و آن وقتی که بخواهد بگوید از دل خواهد گفت. تصنعی و لفاظی نخواهد بود. از دل انسان برمیآید و بر دل مینشیند.
دوست داشتم موسیقی بلد باشم
من در علم موسیقی ورود به آن معنا اصلاً ندارم. تنها چیزی که من از موسیقی بلدم، دستگاههای موسیقی است. آن هم نه همه آنها را، چندتا را، چندتا از این دستگاهها است که اگر الان کسی آواز بخواند من میدانم این همایون است، شور است، ابوعطا است سهگاه است.
همواره دوست داشتم که موسیقی بلد باشم، این را باید عرض کنم؛ یعنی پنهان نمیکنم این را که دوست میداشتم موسیقی بلد باشم. منتها آشنایی کامل با موسیقی جز با وسایل موسیقی و سازها امکانپذیر نیست؛ یعنی اگر کسی بخواهد درست دستگاهها را و موسیقی را بفهمد و یاد بگیرد باید با ساز یاد بگیرد. اینطور نیست که بشود به صرف آواز یاد گرفت یا آن ساز را از روی کتاب یاد گرفت. لذا، چون ما اهل ساز نبودیم، ساز حرام بوده، من هیچوقت نتوانستم که موسیقی را درست یاد بگیرم، شیوه و مسائلش را هم بلد نیستم.
کمسنوسالترین شاگرد کلاسهای حوزه بودم
تحصیلات حوزوی من تا درس خارج که بالاترین رتبه درسی در حوزه است؛ از همان دوران یازدهسالگی یعنی از دو سال پایانی تحصیل در دبستان تا نزدیک هجدهسالگی طول کشید. در نزدیک به پنجونیم سال، من تمام دوران تحصیلاتم را به پایان رساندم. این نکته مسئله شگفتآوری بود، هیچ کلاس درسی نبود که من در آن حضور داشته باشم و طلبهای کمسنوسالتر از من در آن کلاس حضور داشته باشد. در درس خارج هم که حضور یافتم کمسنوسالترین شاگرد کلاس بودم.

در درس همه مراجع نجف حاضر شدم
درس خارج - هم اصول و هم فقه- را در مدرس آقای میلانی شرکت میکردم. در سال ۱۳۳۶ به نجف سفری داشتم. البته قصدم از این سفر، ماندن نبود، به قصد زیارت رفته بودم. بعد که آنجا رفتم و درسها را دیدم، حوزههای علمیه را دیدم، در درس همه مراجع آن روز نجف مثل مرحوم آیتالله سیدمحسن حکیم، آیتالله سیدمحمود حسینی شاهرودی، آیتالله سیدابوالقاسم خویی و دیگرانی که بودند شرکت کردم... خیلی لذت بردم از وضع نجف، مایل شدم که بمانم؛ منتها پدرم موافقت نکرد، مجبور شدم به مشهد برگردم و در سال ۳۷ عازم قم شدم.
ماجرای امتحان درس خارج در فیضیه
من وقتی به قم رفتم درس خارج میخواندم. دوونیم سال بود که درسهای مبانی میرفتم؛ بنابراین قم که رفتم بهعنوان طلبه خارجخوان معرفی میشدم و باید در آن امتحان شرکت میکردم. رفتم نامنویسی کردم در امتحان و روز موعود شد. رفتیم مدرسه فیضیه، محل امتحان در اتاق کناری کتابخانه واقع شده بود. ممتحنینی که از من امتحان گرفتند یکی مرحوم آشیخ محمدعلی کرمانی بود، یکی آقای وحید رشتی، یکی آقای آشیخ لطفالله صافی گلپایگانی بود که الان هست و احتمال میدهم که آقای منتظری هم بود. شک دارم؛ یقین ندارم که ایشان بود یا نبود...
همسفره با سیدمصطفی خمینی
ما با برادرم آسیدمحمد، یک مدتی باهمدیگر در یک حجره زندگی میکردیم. ایشان هم با اینکه متأهل بود، عیالش را به دلیل وضع حمل در مشهد گذاشته بود و ما باهم در حجره زندگی میکردیم. بارها پیش آمده بود که ظرفی را داغ میکردیم و تخممرغ را در آن میشکستیم این میشد نیمروی بدون روغن، چون روغن گران بود و برای ما خرید آن امکانپذیر نبود. بهترین غذایی که ما درست میکردیم این بود که برنج را با ماش مثلاً مخلوط میکردیم؛ یعنی ماشپلو درست میکردیم. این بهترین و آبرومندترین غذاهای من بود که گاهی اوقات مهمان دعوت میکردم. مرحوم آقا مصطفی خیلی خوشش میآمد از غذا در اتاق من. تاسکباب و ماش پلو درست میکردم، آقامصطفی را دعوت میکردم با چند تا از دوستان و ایشان با علاقه میآمد...
تدریس در حوزه
از کتابهایی که درس دادم، کتب متعدد جامع المقدمات بود: «سیوطی»، «مغنی»، «مطول» و «جواهرالبلاغه» تدریس کردم. کتاب اصول سیدالنقی حیدری از شاگردان آقای سیدابوالقاسم خوئی را که بهجای «معالم» ارائه شده بود، در مشهد تدریس کردم. در قم هم همینها را درس گفتم. پس از بازگشت به مشهد «رسائل»، «مکاسب» و «کفایه» را نیز در دورههای متعدد و سالهای متوالی از سال ۴۳ تا ۵۶ تدریس کردم. از سال ۵۶ که تبعید شدم دیگر درس و بحثی وجود نداشت. در مشهد درس مکاسب من مثلاً ۱۰۰ نفر ۱۲۰ نفر طلبه حضور پیدا میکردند.

نخستین نوشته منتشرشده به قلم من
سالهای ۳۳ و ۳۴ با مرحوم نواب آشنا شدم، شهادت جناب نواب صفوی ما را داغدار کرد. این رویداد در ما انگیزهای برای حرکت و تفکر در مسائل سیاسی ایجاد کرد. به نظرم سال ۳۴ یا ۳۵ بود که اولین اعلامیههای انتقادی را ما دستنویس و در مشهد پخش کردیم...
من سالها مطلب مینوشتم، مثلاً گاهی خاطرات از پیش مینوشتم، خاطرات مینوشتم گاهی؛ اما مقالهنویسی جهت انتشار نداشتم. از سال ۴۲ بود که شروع شد به تدریج چیزهایی نوشتم. در سال ۴۳ و ۴۴ دیگر بهتر شد. ۴۴ هم اولین چیزی که نوشته بودم چاپ شد. کتاب «آینده در قلمرو اسلام» ترجمهای بود از سید قطب، ترجمه کتاب «المستقبل لهذا الدین». قبلاً هم کتاب دیگری را از سید قطب ترجمه میکردم که بعد اطلاع پیدا کردم که پیش از اتمام کار من فرد دیگری آن کتاب را ترجمه کرده است...
مطالعات سیاسی
شبها هم تا دیروقت من مطالعه میکردم. اهل مطالعه شب بودم. از همان وقتها خواب من دیر بوده تا الان هم آن عادت در من هست، غالباً ساعت، شبهای زمستان ساعت مثلاً ۷ از شب ساعت ۱۲ ساعت ۱۱:۳۰، ۱۲ زودتر نمیخوابیدم، از همان وقتها هم همینجور بود. غالباً، چون اوقات درسی حوزه در زمستان بود، تقریباً تا بهار تا پاییز تا دیروقت گاهی نگاه میکردم و میدیدم در مدرسه «حجتیه» جز چراغ اتاق من هیچ چراغی روشن نیست! آن وقت احساس میکردم که دیر شده و تنها هستم، بیدارم و آنوقت چراغ را خاموش میکردم و میخوابیدم. در مواردی هم که هماتاق داشتیم و هماتاقها اول شب میخوابیدند، اما من بازهم مطالعه میکردم...
کلاس زبان شهید بهشتی
در سال ۳۸ یا ۳۹ بود مرحوم سیدمحمد حسینی بهشتی در قم برای طلاب کلاس زبان تشکیل داد. از سی نفر از طلبههای قم در سطوح مختلف دعوت کرد که اینها در این کلاس شرکت کنند. یکی از آن سی نفر من بودم و خیلی از این دوستانی که حالا در انقلاب حضور دارند در آن کلاسها شرکت میکردند. اول برای زبان بود، بعد توسعه پیدا کرد، به بعضی از علوم هم گسترش پیدا کرد، آنها هم تدریس میشد. منتها این فعالیت را به دلیل فعالیتهای درسی نتوانستم ادامه بدهم و متوقف شد.
انتهای پیام/