دلی که در خدمتِ خلق آرام نمیگرفت
به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ شهید «محمد عامرینژاد»، خاطراتی فراوان از خود به جای گذاشته که اکنون به شرح قسمتی از آنها خواهیم پرداخت: مادر شهید میگوید: «زمستان بود و باران سخت میبارید، طوفان و تگرگ همه مردم روستا را خانهنشین کرده بود و شدت آن چنان بود که بسیاری از خانهها را ویران کرد از جمله این خانهها یکی متعلق به دایی شهید بود.

در آن زمان وی در جبهه به سر میبرد و زن و بچهاش در خانه تنها بودند، محمد با دیدن اوضاع به سراغ دو تن از دوستانش رفت تا سقف خانه را که تقریباً خراب شده بود تعمیر کنند، پس از مدتی با تلاش فراوان، آنها موفق شدند که سقف را بازسازی کنند.»
وی با بیان این خاطره، کمک رسانی شهید به مردم را تشریح میکند؛ برادر شهید عامرینژاد هم در بحث، شرکت کرده و از آنجا که مدتی را با برادر سپری نموده خاطراتش با او را چنین ادامه میدهد:
«مدتی بود که او هر روز سر ظهر در گرمای شدید تابستان از خانه خارج میشد و بعد از یکی دو ساعت بر میگشت، من که در آن زمان خردسال بودم روزی کنجکاو شدم، به دنبال برادر به راه افتادم و فهمیدم که برادرم چه قدر نیت خیرخواهانه دارد، برادرم هر روز سر ظهر برای رساندن غذای خود به سربازی که در مرز ساحلی مشغول نگهبانی بود، از خانه خارج میشد و بعد از آن بود که فهمیدم وی چقدر از خود گذشته و مهربان است.
در خاطرهای دیگر بیاد دارم که در یکی از سالها که ماه مبارک رمضان در تابستان خورده بود، برادرم در آن زمان برای کمک به خانواده، مدرسه را رها کرده و به کار بنایی مشغول شده بود. هرروز که از سر کار بر میگشت، در آن آفتاب سوزان تابستان از تشنگی زیاد لبهایش خشک و صورتش پژمرده شده بود و آن سالها به علت نبود کولر یا وسائل خنک کننده
به حوض پناه میبرد و در آن مدتی به آب تنی میپرداخت و هیچ گاه بخاطر گرما و کار سخت نماز و روزهاش را ترک نمیکرد و همیشه در مورد واجبات حساسیت به خرج میداد.
مادر شهید در ادامه سخنان فرزندش میافزاید: آن زمان که محمد سرباز بود دوران سربازیاش در سرمای سوزناک زمستان کردستان میگذشت، روزی که به مرخصی آمده بود پس از استحمام، کنارمان نشست تا چند دقیقهای را دور هم به تعریف و گفتوگو مشغول باشیم، در این حین، چشمم به پاهای ترک خورده و مثل گچ سفید شدهاش افتاد، از سر دلسوزی گریه کردم و به او گفتم: «چرا خودت رو اینقدر اذیت میکنی؟ لب و دست و پاهایت چگونه ترک خورده و خون میآید، محمد جان پسرم اگر ممکن است انتقالی بگیر و بیا یه جای گرمتر و یا یک جای بهتر، در جوابم با خنده گفت: «پدر، مادر من هم دوست دارم نزدیک شما باشم ولی غیر از من جوانهای دیگری هم هستند که حتی دوران سربازیشان تمام شده ولی بسیجی شدهاند و در آن مناطق برای خدمت به اسلام به سر میبرند من نسبت به آنها کارم خیلی ناچیز است.» هنگامی که چنین روحیه قوی و صبر عجیبش را دیدم دیگر چیزی نگفتم.