آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۴۹۹۵
۰۷:۲۷

۱۴۰۵/۰۴/۲۳

شهیدی که آخرین مأموریت را داوطلبانه پذیرفت

خستگیِ یک مأموریت سنگین هنوز از تنش بیرون نرفته بود که نامش برای اعزامی دیگر مطرح شد، می‌توانست استراحت کند، می‌توانست بگوید تازه برگشته‌ام، اما خودش داوطلب شد.


به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ در خانه‌های شهدا، روایت‌ها همیشه با یک سکوت کوتاه شروع می‌شود، سکوتی که انگار در آن سال‌هاخاطره جمع شده است. بعد از آن، صدا آرام آرام جاری می‌شود، صدایی که میان دلتنگی و افتخار در رفت‌وآمد است. گفت‌وگو با خواهرشهید «جواد عالی‌نژاد» هم همین حال و هوا را دارد. او از برادری حرف می‌زند که هنوز در ذهنش همان «امیدِ خانه» است، پسری آرام، مسئولیت‌پذیر و مصمم که از کودکی مسیر زندگی‌اش را انتخاب کرده بود.

شهیدی که آخرین مأموریت را داوطلبانه پذیرفت

او روایتش را از همان ابتدای زندگی جواد شروع می‌کند، از روزی که به دنیا آمد و انگار سرنوشتش از همان روز با سپاه و پاسداری گره خورد.

تولدی در روز سپاه

شهید «جواد عالی‌نژاد» اهل شهر خورموج در شهرستان دشتی بود. دوم اردیبهشت‌ ماه سال ۱۳۷۴ چشم به دنیا گشود، روزی که درتقویم ایران به نام سالروز تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ثبت شده است. این هم‌زمانی برای خانواده‌اش همیشه جالب بود، اما برای خود جواد معنایی عمیق‌تر داشت.

خواهرش با لبخندی که میان خاطره و دلتنگی شکل می‌گیرد، می‌گوید: «از همان بچگی می‌گفت خدا خواسته من پاسدار بشم

این جمله برای او فقط یک آرزو نبود. انگار از همان سال‌های کودکی، در ذهنش تصویری روشن از آینده وجود داشت. بسیاری از بچه‌ها در کودکی رؤیاهای مختلفی دارند، اما جواد از همان ابتدا انتخابش را کرده بود و به گفته خانواده‌اش، با همان انتخاب بزرگ شد.

نوجوانی در مسیر خدمت

جواد هنوز کودک بود که وارد فضای فعالیت‌های اجتماعی و انقلابی شد. خواهرش با اشاره به یکی از خاطرات قدیمی می‌گوید: «ازکلاس چهارم ابتدایی عضو بسیج شد، هنوز هم کارتی داریم که نشان می‌دهد همان موقع عضو بسیج بوده است

در آن سن و سال، عضویت در بسیج برای بسیاری از دانش‌آموزان شاید فقط یک فعالیت مدرسه‌ای به حساب می‌آمد، اما برای جواد آغازیک مسیر جدی بود. او در پایگاه مقاومت فعال بود، در برنامه‌های فرهنگی شرکت می‌کرد و کم‌کم به یکی از نیروهای فعال همان پایگاه تبدیل شد.

علاقه او به کارهای جهادی هم از همان سال‌ها شکل گرفت. هرجا که کاری برای کمک به مردم بود، حاضر می‌شد. در فعالیت‌های جهادی شرکت می‌کرد، در برنامه‌های فرهنگی پایگاه حضور داشت و حتی با هلال احمرهمکاری می‌کرد.

خواهرش می‌گوید: جواد از آن آدم‌هایی بود که نمی‌توانست بی‌تفاوت بماند. اگر کاری برای مردم بود، حتماً خودش را می‌رساند.

فعالیت‌های او به مرور بیشتر شد. مسئولیت‌های مختلفی به او سپرده شد و در نهایت به فرماندهی پایگاه مقاومت رسید. با وجود سن کم توانسته بود اعتماد اطرافیانش را جلب کند.

مسیر تحصیل تا رسیدن به سپاه

سال‌های نوجوانی به سرعت گذشت و جواد وارد دبیرستان شد. در آن دوران رشته کامپیوتر را انتخاب کرد و تحصیلاتش را در همین مسیر ادامه داد. خانواده‌اش می‌گویند که او همزمان با درس خواندن، همچنان در فعالیت‌های فرهنگی و بسیجی فعال بود.

بعد از پایان دبیرستان، وارد دانشگاه شد. اما حتی در سال‌های دانشجویی هم هدفش تغییر نکرده بود. او هنوز همان نوجوانی بود کهسال‌ها پیش گفته بود می‌خواهد پاسدار شود.

پس از پایان تحصیلات دانشگاهی، به آرزوی دیرینه‌اش رسید و به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست. محل خدمت او در بخش هوافضای سپاه بود، جایی که مأموریت‌های حساس و مهمی بر عهده نیروها قرار دارد.

برای خانواده‌اش، دیدن جواد در لباس پاسداری تحقق همان رؤیایی بود که از کودکی درباره‌اش حرف می‌زد.

مأموریتی که داوطلبانه پذیرفت

روزهای خدمت جواد در سپاه ادامه داشت تا اینکه سرنوشت او را به مأموریتی در جنوب کشور رساند، مأموریتی که به گفته خانواده‌اش،حتی قرار نبود در برنامه اولیه او باشد.

چهاردهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ بود، شبی که در تقویم قمری با پانزدهم ماه رمضان و میلاد امام حسن مجتبی(ع) هم‌زمان شده بود.

جواد در خوزستان، شهرستان گتوند حضور داشت. روز قبل از آن، از مأموریتی دیگر بازگشته بود و در زمان استراحت قرار داشت. طبیعی بود که پس از یک مأموریت سنگین، چند ساعتی برای استراحت نیاز داشته باشد، اما ناگهان موضوع مأموریت جدیدی مطرح شد.

چند نفر از دوستانش قرار بود به مأموریت بروند، اما برایشان مشکلی پیش آمده بود. باید فرد دیگری جای آن‌ها می‌رفت. در چنین شرایطی، جواد با وجود خستگی داوطلب شد.

خواهرش می‌گوید: با اینکه تازه از مأموریت برگشته بود و خسته بود، اما قبول کرد برود.

این تصمیم ساده، در واقع آخرین انتخاب زندگی او بود.

 لحظه‌ای که سرنوشت رقم خورد

در آن شب، نیروها در حال انتقال تجهیزات و لانچرها به داخل پناهگاه بودند. کار باید با سرعت و دقت انجام می‌شد. جواد به عنوان فرمانده عملیات بر روند انتقال تجهیزات نظارت داشت، لانچر اول منتقل شد. حالا نوبت انتقال لانچر دوم بود، در همین لحظه، جواد چیزی در آسمان دید.

خواهرش می‌گوید: «جواد که ما در خانه به او امید می‌گفتیم، ناگهان صدا زد: پرندهپرنده

هشدار او به نیروها اعلام خطر بود. چند «پرنده» در آسمان دیده می‌شد و احتمال حمله وجود داشت. نیروها تلاش کردند از محل دورشوند.

در همین لحظه یکی از پرنده‌ها اصابت کرد. موج انفجار به یکی از نیروها که آنجا سید صدایش می‌زدند برخورد کرد، او مجروح شده بود، اما هنوز زنده بود، جواد وقتی این صحنه را دید، نمی‌توانست بی‌تفاوت بماند، او می‌توانست همان‌جا عقب‌نشینی کند، اما تصمیم دیگری گرفت، دید که سید هنوز ایستاده است، برای همین برگشت تا او را از محل خطر دور کند و نجاتش بدهد، اما درست در همان لحظه، اصابت دوم رخ داد، انفجار دوم بسیار شدید بود و همانجا جواد و آن سید به شهادت رسیدند.

خواهرش وقتی این بخش را تعریف می‌کند، آهسته می‌گوید: برادرم طاقت نداشت کسی را همان‌جا رها کند، برای همین برگشت.

شهید جواد عالی‌نژاد در سی سالگی به شهادت رسید. سن و سالی که برای بسیاری از جوانان، آغاز برنامه‌های بزرگ زندگی است.

در همین سال‌ها، خانواده گاهی درباره ازدواج با او صحبت می‌کردند، دوستانش البته با شوخی بیشتری این موضوع را مطرح می‌کردند. چند تار موی سفید در میان موهایش پیدا شده بود و همین بهانه‌ای برای شوخی شده بود. به او می‌گفتند:

«چرا ازدواج نمی‌کنی؟ موهات سفید شده

اما جواد پاسخی داشت که بعدها معنای دیگری پیدا کرد.

وعده‌ای که ۶ ماه بعد تحقق یافت

حدود ۶ ماه پیش از شهادتش در یکی از همان شب‌هایی که با دوستان و همکارانش دور هم نشسته بودند، دوباره بحث ازدواج پیش آمد.

در همان جمع صمیمی، جواد جمله‌ای گفت که بعدها همه آن را به خاطر آوردند.

او گفت:

«من ۶ ماه دیگه یه هدفی دارم

شش ماه دیگه بهش می‌رسم.

تا اون موقع حرفی از ازدواج نزنید

آن شب شاید کسی تصور نمی‌کرد منظور او چه بوده است، اما دقیقاً ۶ ماه بعد در شب میلاد امام حسن مجتبی(ع) به شهادت رسید.

خواهرش وقتی به اینجا می‌رسد، آرام می‌گوید:

«خودش می‌گفت آخرش داماد آسمان‌ها می‌شم

امیدی که به آسمان رسید

در خانه خانواده عالی‌نژاد، هنوز نامی هست که با صمیمیت گفته می‌شود: «امید»

این همان نامی است که خانواده در خانه جواد را با آن صدا می‌زدند. پسری که از کودکی گفته بود می‌خواهد پاسدار شود، سال‌ها درمسیر خدمت قدم برداشت، در مأموریتی داوطلب شد، برای نجات همرزمش برگشت و در نهایت در همان راهی که انتخاب کرده بود به شهادت رسید.

سرنوشت او، از تولدی در روز سپاه تا شهادت در شب میلاد کریم اهل‌ بیت(ع)، مسیری بود که به گفته خانواده‌اش با ایمان و انتخاب خودش طی شد.

و حالا خواهرش وقتی از او حرف می‌زند، میان دلتنگی و افتخار می‌گوید: جواد به هدفی که گفته بود رسید، همان هدفی که ۶ ماه قبل ازشهادتش از آن حرف زده بود.

روایت زندگی او، روایت جوانی است که آرزویش را از کودکی می‌شناخت و تا آخرین لحظه، در همان مسیر قدم برداشت، مسیری که پایانش، آسمان بود.


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه