آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۴۹۳۰
۰۹:۰۶

۱۴۰۵/۰۴/۲۳

روایتی از دلتنگی، اشک، امید و انتظار

«سمیرا قاسم زاده »به عنوان یک شهروند سوگ رهبر شهید و دلتنگی و بیقراری شرکت در مراسم تشییع را اینگونه روایت میکند: شرکت در مراسم تشییع رهبر حضور در یک مراسم نبود؛ روایتی بود از دلتنگی، اشک، امید، انتظار، و اجابتی که درست وقتی فکر می‌کنی شاید دیگر نشود، درِ دل را به رویت باز کند.


به گزارش نوید شاهد خراسان شمالی، «سمیرا قاسم زاده »به عنوان یک شهروند سوگ رهبر شهید و دلتنگی و بیقراری شرکت در مراسم تشییع را روایت میکند:

دلتنگی برای رهبر شهیدم

از هفته پیش، هر جا می‌رفتم، یک سؤال مدام میان حرف‌ها تکرار می‌شد: شما هم برای تشییع می‌روید؟ هر کسی جوابی داشت؛ یکی با قاطعیت می‌گفت: حتما می‌رویم، یکی با تردید و امید می‌گفت: ان‌شاءالله اگر خدا بخواهد، و یکی دیگر با صورتی غم‌گرفته فقط می‌گفت: نمی‌دانیم... فکر نکنم. از همان سحری که خبر شهادت را شنیدم، دلم بی‌قرار شده بود.

روایتی از دلتنگی، اشک، امید و انتظار

مدام اخبار را دنبال می‌کردم؛ هم در فضای مجازی و هم از تلویزیون. انگار دلم می‌خواست لحظه‌ای از حال‌وهوای دیگران جدا نمانم و متصل به دریای داغداران رهبرم باشم. با خودم فکر می‌کردم چه شور عجیبی است، چه اشکی، چه دلتنگی‌ای، چرا آرام نمی‌شویم؟

روایتی از دلتنگی، اشک، امید و انتظار

آخرین دیدار 

صبح شنبه مراسم وداع آخرین دیدار با رهبری در مصلی تهران، از همان اول وقت، تلویزیون روشن بود. از این شبکه به آن شبکه می‌زدم تا پخش زنده را ببینم. هر تصویر، هر صحنه، هر نوحه و هر گریه، دل آدم را می‌لرزاند. اشک بود که بی‌اختیار می‌آمد و بغض بود که راه گلو را می‌بست. شبِ شنبه به مراسمی در اطراف میدان روستا رفتیم. بچه‌های کارگروه فرهنگی‌مان صندلی‌ها را در حسینیه چیده بودند و یک تابوت نمادین هم گذاشته بودند. فضا سنگین بود؛ سنگین و پر از اندوه. همان‌جا خیلی گریه کردم.

دلم می‌خواست این بغضی که از چند روز قبل در سینه‌ام نشسته بود، یک‌باره خالی شود و آرام بگیرم، اما نمی‌شد. هر چه بیشتر اشک می‌ریختم، انگار دلتنگی بیشتر می‌شد. وقتی امام جماعت در سخنرانی گفت: «من متن دیگری آماده کرده بودم، اما با این صحنه‌ای که روبه‌رو شدم، نمی‌دانم چه بگویم.» و بعد شروع کرد به گفتن از قصه فرش‌های حسینه‌ای که رهبر شهید همیشه در آن سخنرانی می‌کردند. انگار کم شنیده بودیم از او کم گفته بودیم. 

اشک بی صدا

ظهر یکشنبه هنوز هم درگیر خبر‌ها بودم و هم‌زمان خودم را برای سفره حضرت ابوالفضل آماده می‌کردم که زینب، دوستم، زنگ زد. گفت: ما به خاطر شلوغی جاده امروز می‌رویم مشهد، تو هم می‌آیی؟ دلم فرو ریخت. با دلی شکسته گفتم: نه... رضا دو ساله است و اذیت می‌کند اگر تنها بیایم. باید همسرم باشد که کمکم کنند. تو برو، التماس دعا. تماس که تمام شد، حس کردم دلم دوباره شکست. انگار هر بار که اسم رفتن می‌آمد، چیزی درونم پرپر می‌زد.

 شب که شد، صحبت از برنامه فردا بود؛ قرار شد دوشنبه به خانه قرآن بروم و از بچه‌ها قرآن بپرسم. در گروه دوستانه پیام دادم و از انیسه پرسیدم: تو نمی‌روی؟ گفت: چرا، فردا می‌روم. باز همان بغض، همان حس ماندن، همان اشک بی‌صدا.

صبح دوشنبه، خواهرزاده‌ام از تهران عکس فرستاد. از طرف مدرسه‌شان موکب زده بودند و او لباس خادمی پوشیده بود. عکس را که دیدم، اشک در چشم‌هایم جمع شد. فقط توانستم بگویم: «التماس دعا.» دلم می‌خواست من هم آنجا باشم؛ در آن فضا، در آن جمع، در آن حال.

روایتی از دلتنگی، اشک، امید و انتظار

سه شنبه برای مرور حفظ قران به خانه قران رفتم و با بچه‌ها قرآن خواندیم. سعی می‌کردم ظاهر آرامم را حفظ کنم، اما درونم طوفانی بود. در راه برگشت، تلفنم زنگ خورد. خواهرم بود. همان‌طور که با او حرف می‌زدم، به خانه رسیدم. همسرم مشغول حساب و کتاب کارهایش بود و من پشت تلفن، از رفتن این و آن به مشهد می‌گفتم؛ از اینکه یکی دیشب رفته، یکی امروز می‌رود، یکی هم فردا راهی می‌شود. هنوز تماس تمام نشده بود که همسرم گفت: می‌روید که چهارشنبه شما را ببرم؟ همان لحظه برق عجیبی در دلم دوید. انگار یک‌باره پنجره‌ای از امید باز شد. سریع به خواهرم گفتم: محمد می‌گوید اگر بخواهید، شما را می‌برد. او هم با خوشحالی گفت: اگر ببرد، خدا خیرش بده. به مادر تماس گرفتم گفتم: آماده بشود. با همان شوقی که در صدایش موج می‌زد، گفت: هر وقت بگویید، من آماده‌ام. 

چهارشنبه، شور عجیبی در دلمان بود. لحظه حرکت به سمت مشهد، برای من فقط یک سفر نبود؛ انگار پاسخی بود به یک دلتنگی عمیق، به یک انتظار طولانی. وقتی به مشهد رسیدیم، مدام خبر‌ها را چک می‌کردیم تا بدانیم مراسم از کجا شروع می‌شود و چه ساعتی باید راه بیفتیم.

وداع تاریخی

صبح پنج شنبه از سمت طبرسی پیاده‌روی را شروع کردیم. از همان قدم‌های اول، فضا چیز دیگری بود. جمعیت موج می‌زد. آدم‌ها از هر سن و هر قشری آمده بودند. یکی کلاه آفتابی با نقش پرچم ایران بین مردم پخش می‌کرد، یکی پوستر دست گرفته بود، یکی آب می‌پاشید تا گرما کمتر آزار بدهد، یکی هم جایی را برای نماز جماعت آماده کرده بود. همه در تکاپو بودند، اما در دل این تکاپو، یک حال مشترک جریان داشت؛ حالِ بودن در یک وداع بزرگ و تاریخی.

روایتی از دلتنگی، اشک، امید و انتظار

من تا به حال پیاده‌روی اربعین را تجربه نکرده‌ام، اما آنچه از عکس‌ها و روایت‌ها دیده بودم، در آن لحظه برایم زنده می‌شد. آن جمعیت، آن حرکت دسته‌جمعی، آن اشک‌ها و آن دل‌های گره‌خورده به هم، چیزی شبیه همان حال را در ذهنم تداعی می‌کرد. در میان آن راه، بار‌ها با خودم گفتم: خدایا، باورم نمی‌شود که آمده‌ام... که در این مراسم حضور دارم. هر چه جلوتر می‌رفتیم، جمعیت بیشتر می‌شد و شور آدم‌ها هم بیشتر. من در هر قدم، به یاد کسانی بودم که دوست داشتند بیایند و نتوانسته بودند. برای پدرشوهر و مادرشوهرم که نیامده بودند، فیلم گرفتم و فرستادم. دلم می‌خواست آنها هم سهمی از این حال داشته باشند، حتی از دور. در دل آن شلوغی و اشک و ازدحام، فقط یک جمله در ذهنم تکرار می‌شد خدایا، این قدم‌ها را از ما قبول کن. بعضی حس‌ها را واقعا نمی‌شود با واژه‌ها توضیح داد. زبان از گفتنِ تمام آنچه در دل آدم می‌گذرد، قاصر می‌ماند. فقط می‌توانی بایستی، نگاه کنی، اشک بریزی و بگذاری دلت خودش با خدا حرف بزند.
مادرم با آن سن و سال، دلش دیداری میخواست که سال‌ها نصیبش نشده بود، اما آمده بود که اسمش را برای وداع اخر ثبت کند. خواهرم که سال‌۹۱ در دیدار با مردم خراسان شمالی تجربه دیدن رهبر شهید را داشت؛ و من، همه سال‌هایی که قران را حفظ میکردم به عشق انجام دستورات رهبری بود و این روز‌ها با سه فرزند و با پسربچه دو ساله‌ام، با خودم مرور میکردم که بعد از این باید چه کنم؛ و دلم حضور را میخواست تا دلم را کمی آرام کنم و هر بار جایی در دلم به خودم گفته بودم: اگر روزی‌ام باشد، می‌روم؛ اگر نباشد، نمی‌شود. تو کار خودت را برای خدا و انقلاب بکن رهبری خودش میبیند. 

عهد درونی

این سفر و این اشک‌ها و این حضور، با خود و خدا و رهبر عهدی تازه بستم. با خودم گفتم اگر نصیبم شده که در چنین روزی و در چنین فضایی قدم بردارم، باید سهم خودم را در عمل ادا کنم. از همان‌جا تصمیم گرفتم جدی‌تر از قبل به سمت قرآن بروم؛ هم برای خودم و هم برای آموزش به دیگران. دلم می‌خواست این حال خوب، این تأثر عمیق و این عهد درونی، فقط در حد اشک و خاطره نماند، بلکه در زندگی‌ام ریشه بدواند. این سفر برای من فقط یک حضور در یک مراسم نبود؛ روایتی بود از دلتنگی، اشک، امید، انتظار، و اجابتی که درست وقتی فکر می‌کنی شاید دیگر نشود، درِ دل را به رویت باز کند.





گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه