از کوچههای قزوین تا نیزارهای هورالعظیم؛ روایت جانبازی که با کرامت امام رضا(ع) به زندگی بازگشت

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، چهارم اردیبهشت ماه سال ۱۴۰۱، در یکی از روزهای تابستانی قزوین، فرصتی دست داد تا پای صحبتهای مردی بنشینیم که نامش در فهرست جانبازان سرافراز این سرزمین درخشیده است. محمد علما، با قامتی استوار و چهرهای که آثار روزهای سخت جنگ بر آن نقش بسته، در مغازه کوچکش در دل بازار قدیمی قزوین، پذیرای ما شد. وی که حالا سالها از آن روزهای آتشین میگذرد، هنوز با همان شور و حرارت جوانی، از خاطراتش میگوید؛ از روزهایی که نه از سر ناچاری، بلکه با عشق، راهی جبهه شد.
این گزارش، نه یک مصاحبه معمولی، بلکه ورق زدنِ یک زندگی است؛ زندگی مردی که از کوچههای خاکی قزوین به باتلاقهای هورالعظیم رسید و از آنجا، با هفتاد درصد جانبازی، به آغوش خانواده بازگشت. روایتی که در آن، ایمان، ایثار، عشق به امام و ولایت و افتخار به خدمت به وطن، چون رشتههای یک تسبیح، به هم پیوسته است.
تولد در خانوادهای پرجمعیت و مرفه
پانزدهم اردیبهشت سال ۱۳۴۳، در قزوین، نوزادی پا به عرصه هستی گذاشت که قرار بود ششمین پسرِ خانواده در خانه باشد. پدرش قاسم، مردی بازاری و پارچهفروش بود که با دسترنج خود، خانواده پرجمعیتش را به خوبی اداره میکرد. مادرش نیز، زنی متدین و صبور، که گرمابخش خانه شش پسر و دو دختر بود. محمد، کوچکترین فرزند خانواده بود؛ همان که در اصطلاح قزوینیها به آن «تهتغاری خانه» میگویند. خانواده علما، از لحاظ اقتصادی در وضعیت خوبی به سر میبردند. پدر، شغل بزازی (پارچهفروشی) داشت و در بازار قزوین، نامش برای همگان آشنا بود. محمد اما، هرگز به چشم یک فرزند مرفه به زندگی نگاه نکرد؛ وی از کودکی، سادهزیستی را از پدر و مادرش آموخت.
وی میگوید: ما از نظر اقتصادی، خانوادهای مرفه بودیم. پدرم در بازار پارچهفروشی داشت. خودم هم اکنون در همان بازار، مغازه خرازی دارم. بازاری بودن، در خون ماست. این جمله ایشان، نشان از تداوم یک مسیر شغلی خانوادگی دارد؛ مسیری که اگر چه با روزهای جنگ و جانبازی گسسته شد، اما باز هم در نهایت، وی را به همان ریشهای که از آن روییده بود، بازگرداند.
کودکی و نوجوانی در فضای انقلابی قزوین
سالهای کودکی محمد، با بازیهای ساده کوچه پسری سپری شد. وی عاشق فوتبال بود و ساعتها با بچههای محله، توپ را در کوچههای خاکی قزوین میغلتاندند. گاهی هم به «سبزهمیدان» میرفتند تا دور بزنند و از هوای آزاد لذت ببرند. اما این روزهای شیرین، با اوجگیری انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷، رنگ و بوی دیگری به خود گرفت.
محمد در آن زمان، فقط سیزده سال داشت؛ سنی که بیشتر کودکان، به بازی و درس مشغولند، اما وی و همسن و سالانش، دل در گرو انقلابی داشتند که قرار بود سرنوشت ایران را برای همیشه تغییر دهد. این جانباز بزرگوار به یاد میآورد: هفتم دی ۱۳۵۷، قزوین شلوغ شده بود. در خیابان سپه، تظاهرات میکردیم که نیروهای گارد شروع به تیراندازی کردند و چند نفر از برادران را به شهادت رساندند. من کلاس دوم راهنمایی بودم، اما در مدرسه هم فعالیتهای انقلابی داشتیم. اعلامیهای در دست نبود، اما از رسانهها با امام آشنا شدیم و از آن لحظه، پیرو راه ایشان شدیم.
وی با همان سن کم، در راهپیماییها شرکت میکرد و ندای «الله اکبر» را در کوچههای قزوین طنینانداز میکرد. این حضورِ زودهنگام در عرصههای سیاسی و مذهبی، شخصیتش را در همان سالهای نوجوانی، شکل داد.
بسیجی پایگاه مهدیه؛ از تشییع شهدا تا اعزام به جبهه
سال ۱۳۵۹، با فرمان تاریخی امام خمینی (ره) مبنی بر تشکیل بسیج مستضعفین، محمد علما که حالا دانشآموز سال اول دبیرستان بود، بدون معطلی ثبتنام کرد. وی به پایگاه مهدیه پیوست و فعالیتهای بسیجی خود را آغاز نمود. یکی از مهمترین فعالیتهای وی در آن سالها، شرکت در مراسم تشییع پیکر شهدا بود. شهدایی که از جبهههای غرب و جنوب به قزوین منتقل میشدند. این جانباز بزرگوار میگوید: بعضی وقتها، مسئول پایگاه به ما میگفت که برای تشییع شهدا، به خیابان نادری، جلوی سپاه پاسداران بروید. من و بچههای دیگر میرفتیم و پیکرهای مطهر شهدا را تشییع میکردیم. این کار، روحیه جهادی را در ما تقویت کرد.
جنگ که از شهریور ماه سال ۱۳۵۹ آغاز شده بود، محمد را بیشتر به فکر حضور در جبهه انداخت. اما سن و سالش اجازه نمیداد. تا اینکه سال ۱۳۶۲ فرا رسید؛ سالی که محمد در سال آخر دبیرستان بود و تصمیم گرفت با طرح داوطلبانه «لبیک یا خمینی»، راهی میدانهای نبرد شود.
لبیک یا خمینی و اولین اعزام
چهارم دی ماه سال ۱۳۶۲، روزی که محمد برای همیشه، مسیر زندگیاش را تغییر داد و با شور و اشتیاقی وصفناپذیر، در طرح «لبیک یا خمینی» ثبتنام کرد و آماده اعزام شد. بیست و چهارم دی ماه، راهی پادگان ۲۱ حمزه در تهران شد تا دورههای آموزشی نظامی را بگذراند.
وی میگوید: ۲۲ روز آموزش دیدیم. روز ۲۶ بهمن ماه، آموزش تمام شد و سه روز مرخصی به قزوین آمدیم. بعد از آن، از خیابان نادری قزوین، به اهواز اعزام شدیم. این سه روز مرخصی، آخرین دیدارش با خانواده پیش از مجروحیت سنگین بود. مادرش، با چشمانی اشکبار، پسر کوچکش را بدرقه کرد و پدرش، با دستی لرزان، پشت سرش دعا کرد. محمد اما، مصمم بود که در راه خدا و دفاع از وطن، هرچه دارد، فدا کند.
ورود به منطقه عملیاتی؛ در کنار شهید همت و شهید زینالدین
پس از اعزام از قزوین، محمد و همرزمانش به منطقه انرژی اتمی اهواز منتقل شدند. آنجا، با دو تن از بزرگترین فرماندهان دفاع مقدس آشنا شدند: شهید محمدابراهیم همت و شهید مهدی زینالدین؛ فرماندهان لشکر علی بن ابیطالب(ع). حال و هوای آن روزها، برای این جانباز بزرگوار، یکی از زیباترین خاطرات زندگیاش است. ایشان با اشتیاق از آن روزها میگوید: برادرها همه با صفا و صمیمیت، یک دل و یک صدا بودند. شبهای سهشنبه، دعاهای مخصوص میخواندیم. بچهها قبل از عملیات، قرآن میخواندند و با خدا راز و نیاز میکردند. این دعاها، به عملیات ما روحیه میداد. روز پنجم عملیات، به آنها اعلام آمادهباش دادند. ساعت ۵ صبح، پس از اقامه نماز، ادوات جنگی را به آنها تحویل دادند و سوار بر اتوبوسهایی که برای فریب دشمن، گلمالی شده بودند، راهی منطقه هورالعظیم شدند.
حدود سه ساعت بعد، در نقطهای پیاده شدند و با سرنیزههای خود، سنگرهایی حفر کردند. سپس، سوار بر جیپها و قایقهایی که حدود سی عدد بودند، به سمت جزیره مجنون حرکت کردند. این مسیر، شش ساعت طول کشید تا به آن سوی جزیره برسند. دیدهبانها ربان سبز و قرمز زده بودند؛ ربان سبز یعنی حرکت، ربان قرمز یعنی توقف. وقتی رسیدیم، عملیات خیبر با سرافرازی انجام شده بود و رزمندگان، بخشی از منطقه طلاییه را تصرف کرده بودند. منطقه طلاییه، در خاک عراق قرار داشت و عراقیها به راحتی میتوانستند تانکهای خود را به جلو بیاورند. اما رزمندگان ایرانی تا پیش از تصرف ده کیلومتر از این منطقه، امکان استفاده از تانک را نداشتند. شهید همت به آنها وعده داده بود که اگر این ده کیلومتر فتح شود، راه برای تانکها باز خواهد شد؛ و اینچنین شد.
شب عملیات؛ آرپیجیزنی در دل آتش
ساعت یک و نیم بامداد، فرمان حمله صادر شد. جانباز علما که به عنوان آرپیجیزن انتخاب شده بود، با دو کمک و یک تیربارچی، در خط مقدم مستقر بود. وی روایت میکند: ساعت ۲:۳۰ بامداد، تانکی به سمت بچهها میآمد. من حرکت کردم تا آن تانک را بزنم که ناگهان دست چپم تیر خورد. یک آرمی در کلاه کاست داشتم که روی آن «یا زهرا» نوشته بود. آن را باز کردم و دور دستم پیچیدم و ادامه دادم.
اما این، فقط مجروحیت اول بود. حدود ساعت ۴:۳۰ صبح، در حالی که بالای سنگر رفته بود تا تانک دیگری را هدف قرار دهد، ناگهان صورتش داغ شد. ترکشی به صورتش اصابت کرد و ایشان را به کام بیهوشی فرو برد. این مجروحیت دوم بود که بسیار سنگینتر از اولی، جسم و جانش را نشانه گرفت. وی ۲۵ روز بیهوش ماند. در آن مدت، همرزمانش فکر کردند شهید شده است؛ تا اینکه یکی از آنها، علی سبزیکار، متوجه شد که این جانباز بزرگوار زنده است و به خانوادهاش خبر داد.
۲۵ روز بیهوشی و معجزهای از امام رضا(ع)
محمد علما، ششم اسفند ماه سال ۱۳۶۲ مجروح شد. ابتدا به بیمارستان صحرایی اهواز و سپس به بیمارستان مداین مشهد منتقل شد. اما خانوادهاش در قزوین، از شهادتش باخبر شدند و تا چند روز، در غم از دست دادنِ فرزندشان، سوگوار بودند. تا اینکه علی سبزیکار، به قزوین آمد و به آنها گفت که محمد زنده بوده و در مشهد بستری است.
برادرم رضا که خودش جانباز جنگ کردستان بود (سال ۱۳۶۰ در سقز مجروح شده بود)، به مشهد رفت. اولش اجازه ورود نداشت، اما بالاخره من را دید. دستم کاملاً سیاه شده بود و پزشکان میگفتند باید قطع شود. برادرم نگذاشت. رفت پابوس امام رضا (ع) و از حضرت شفا خواست.
چند روز بعد، محمد را با هواپیمای اختصاصی به بیمارستان فیروزگر تهران منتقل کردند. پزشکان با دیدن روند بهبودی دستش، حیرت زده شدند. آنها نمیتوانستند باور کنند که دستی که کاملاً سیاه شده بود، دوباره جان بگیرد. بعد از دو سه سال فیزیوتراپی و کار با دست، خوب شد. دکترها میگفتند این معجزه است. من همیشه میگویم که امام رضا(ع) دست مرا نجات داد.
در تهران، دکتر صدیق، فک سمت چپ او را که شکسته بود، با فک مصنوعی ترمیم کرد و دکتر سرکیسیان (پزشک مسیحی)، چشمش را که ترکش به آن اصابت کرده بود، عمل کرد. هر چند که چشم چپش را از دست داد و امروز از چشم مصنوعی استفاده میکند. پنج ماه در بیمارستان فیروزگر بستری بود. دو ماه اول، حتی قدرت بلند شدن از تخت را نداشت؛ زیرا در منطقه، یک روز و نیم در خاک عراق مانده بود و به دلیل خونریزی شدید، چهار نوبت به ایشان خون تزریق کرده بودند.
بازگشت به زندگی؛ از بازار تا ازدواج
پس از مجروحیت، محمد علما دیگر به جبهه بازنگشت. حدود ده سال بعد، با حمایت مجتمع ایثارگران، توانست تحصیلات نیمه تمام خود را به پایان برساند و مدرک دیپلم خود را دریافت کند. سال ۱۳۷۰، نقطه عطف دیگری در زندگیاش رقم خورد؛ ازدواج. همسرش، زنی متدین و بسیجی بود که پیش از خواستگاری، به خانوادهاش گفته بود که آرزو دارد همسر یک جانباز شود. ماجرای آشنایی، سرشار از تقدیر الهی بود.
وی درباره ازدواجش میگوید: ما غریبه بودیم. وقتی برای خواستگاری رفتیم، مادرشون گفتند که دخترشان میخواهد با یک جانباز ازدواج کند. بهترین جهیزیه من، خود خانواده همسرم بودند. پدر و مادرشان، سرمایه بزرگی برای من بودند. خدا رحمتشان کند. حاصل این ازدواج، دو دختر است که هر دو در رشته پزشکی در اوکراین تحصیل کردهاند.
نگاه به جنگ، قبول قطعنامه و جایگاه جانبازان
وقتی از این جانباز بزرگوار درباره پذیرش قطعنامه ۵۹۸ سوال میشود، نگاهش سنگین میشود و میگوید: امام فرمودند که این جام زهر بود که نوشیدم. همه بچههای بسیجی دوست داشتند جنگ ادامه پیدا کند، به عشق کربلا. اما امام مصلحت دیدند و ما تابع ولایت بودیم.
وی درباره نگاه مردم به جانبازان نیز میگوید: بعضیها دوران جنگ را ندیدهاند. اما هر کس عشق به وطن و خدا داشته باشد، در دل من جای دارد. ما برای جوانهای این مملکت و برای حیثیت اسلام رفتیم.
عشقی که هیچگاه کهنه نمیشود
جانباز علما، در پایان این مصاحبه، لبخندی میزند و میگوید: همه روزهای جبهه، خاطره است. بهترین خاطرات زندگی من، همان روزهایی است که با بچهها یک صدا و یک دل بودیم.
زندگی جانباز ۷۰ درصد محمد علما، یک روایت تمام عیار از ایمان، ایثار و عشق به ولایت است. از نوجوانی انقلابی تا جوانِ جبهه رفته، از جانبازی سنگین تا بازگشت به زندگی عادی، وی نشان داد که میتوان با عشق به خدا و وطن، از دل آتش جنگ، گلی جاودانه پرورش داد. این، حماسهای است که هرگز کهنه نخواهد شد.