غیرت دینی را بر دلبستگی ترجیح داد
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید محمداسماعیل حیدرزاده» یکم فروردین ۱۳۴۰ در روستای نعیمآباد از توابع شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش علیاکبر نام داشت. دانشجوی رشته مهندسی راه و ساختمان بود. به عنوان جهادگر در جبهه حضور یافت. سی و یکم تیرماه ۱۳۶۱ براثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه سر به درجه رفیع شهادت نایل آمد. پیکر پاکش پس از انتقال به تهران و تشییع باشکوه در گلزار شهدای بهشت زهرا آرام گرفت.

این خاطرات به نقل از فرجالله حیدرزاده، پسرخاله شهید است که تقدیم حضورتان میشود.
مادری که همهچیزش را در راه خدا داد
برای اینکه گزارش داده بودیم که یک تعداد خائن پولهای کارخانه رو جمع میکنند و میبرند، بالاخره با ارسال نامههای مختلف آنجا مصادره شد، اما او تصمیم خودش را گرفته بود و رفت توی جهاد سیستان و بلوچستان ولی مادرش، تمام زندگیاش، مالش، جانش در یک کلام همهچیزش همین بچه بود.
بیشتر بخوانید: بهترین هدیه در راه خدا
آخرین راز، تلخترین خبر
میگفت: «به مادرم نگو میرم جبهه! من به بهانه مأموریت کاری ازش خداحافظی میکنم. اگه اتفاقی برام افتاد و از پدرم مالی چیزی بهم رسید، بدین به فقرا.»
رفت و بعد از مدتی خبر شهادتش آمد. مانده بودیم چطور این خبر را به مادرش بگوییم که پس نیفتد. تا اینکه خواهر ناتنیاش آمد و شروع کرد با خاله سکینه حرف زدن. میگفت: «خوشا به حال شما که چنین فرزندی مثل محمداسماعیل تربیت کردی و با درآمد کارگری بزرگش کردی که حالا بشه مایه افتخار فامیل و به حمد خدا کارش به جایی برسه که لیاقت جبهه رفتن و شهادت را پیدا کند. انشاءالله دست ما رو هم بگیره.»
حرفهایش که به اینجا رسید، خاله گفت: «محمد من چی شده؟!» کم کم فهمید که شهید شده، تحملش برایش سخت بود. با فشاری که به قلبش آمد راهی بیمارستان شد، اما به لطف خدا با گذشت زمان با این مسئله کمی کنار آمد و غم ازدست دادن یگانه فرزندش برایش شاید قابل تحمل گردید.
بیشتر بخوانید: راز آخرین دیدار
غیرت دینی
برای من که بیست سال از او بزرگتر بودم، معلم بود و راهنما. یک بار بهش گفتم: «مادرت تو رو با هزار زحمت بزرگ کرده، اینقدر به تو وابسته است، نرو جبهه. اگه بری شهید بشی، فکر کردی چی به سر مادرت میاد؟»
گفت: «داداش! شما از من بزرگتری اما چطور این حرفها رو میزنی؟ چطور ما تحمل کنیم، مسلمون باشیم، شیعه باشیم، اجنبی بیاد تو مملکت ما، به دین، ناموس و خاک ما تجاوز کنه؟ آنوقت ما راحت بشینیم!»
به مادرش هم میگفت: «به مأموریت جهاد میرم. اگه دیرتر برگشتم دلواپس نشی.» من هم به خاله سکینه چیزی نمیگفتم.
همیشه دغدغهاش دعا برای امام و رزمندگان بود
هرگز از یاد نمیبرم که ماه رمضان برای افطاری کارگرهای کارخانه چه کار میکرد، ولادتها و شهادتهای ائمه(ع) به خصوص برگزاری عزاداریهای محرم که جای خود داشت. همه کاره بود و نهایت سعیاش را برای بهتر برگزار کردن مراسم میکرد.
وقتی هم که میرفت جبهه، نامه زیاد میداد. همیشه مینوشت: «امام(ره) را دعا کنین. برای رزمندهها و پیروزیشان دعا کنین.»
انتهای متن/