بشارت حضرت ابوالفضل(ع) و شفای غلامحسین
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید سید غلامحسین جنانی» چهارم اردیبهشت ۱۳۴۵ در شهرستان تهران دیده به جهان گشود. پدرش حبیبالله و مادرش صدیقه نام داشت. تا دوم متوسطه درس خواند. به عنوان سرباز ژاندارمری در جبهه حضور یافت. بیست و یکم تیرماه ۱۳۶۷ در صالحآباد توسط نیروهای سازمان مجاهدین خلق(منافقین) به شهادت رسید. پیکرش در همان منطقه برجا ماند. نمای مزارش در گلزار شهدای فردوسرضای شهرستان دامغان قرار دارد.

همیشه با من حرف میزند
هجده سال در باغستان کرج زندگی میکردیم تا غلامحسین به سربازی رفت. ما هم به روستای شیرآشیان دامغان آمدیم و ماندگار شدیم. یک روز که آقای جنانی رادیو گوش میکرد، یک دفعه از جا کنده شد. گفتم: «چه خبر است؟»
گفت: «چیزی نیست. شهر خیلی شلوغ شده.»
بعد به همراه دو پسرم رضا و حسن از خانه بیرون رفتند و تا ده پانزده روز نیامدند. قبل از این نیز بارها با ما تماس میگرفتند و میگفتند: «پسرتان بیمارستان است یا پسرتان شهید شده!» ما هم به دنبال او میرفتیم. این بار آقای جنانی به گیلانغرب رفته و در آنجا فرمانده حسین را دیده بود.
او آخرین دیدار خود را با غلامحسین اینگونه شرح داده بود: «من فقط یک لحظه غلامحسین را دیدم که پایش تیر خورد و میگفت: مراقب پایم باش. وقتی او را داخل ماشین گذاشتند، همهجا شلوغ شد. منافقها حمله کرده بودند. من دیگر نفهمیدم که غلامحسین را کجا بردند.»
یکی دو سال به همین وضع گذشت تا یک روز برای او در مسجد جامع ختم گرفتند، اما من یک شب خوابش را دیدم. به من گفت: «مامان! من زندهام. هنوز سربازیام تمام نشده.» همیشه با من حرف میزند. وقتی سر خاکش میروم، میگوید: «ننشین.» وقتی میخواهم برایش خیرات کنم، میگوید: «نکن.»
(به نقل از مادر شهید)
حضرت ابوالفضل(ع) در خواب گفت: غلامحسین شفا میگیرد
قبل از تولدش کسی به خوابم آمد و گفت نامش را جلال بگذار. ما هم گذاشتیم جلال. یک بار از یک ساختمان دو طبقه افتاد، گفتم: «خدایا! اول باید جان مرا بگیری بعد جان فرزندم را.» ناگهان گفت: «مادرجان! من زندهام؛ نمردم.» او را به بیمارستان بردند و دکتر به پدرش گفته بود که لگن او شکسته و باید عمل شود. پدرش با گریه به خانه آمد و جریان را تعریف کرد.
گفتم: «نگران نباش، سالم است.»
گفت: «چطور؟»
گفتم: «من حضرت ابوالفضل(ع) را در خواب دیدم، گفت: غلامحسین شفا میگیرد.» فردا صبح وقتی آقای جنانی به بیمارستان میرود، دکتر به او میگوید: «مشکلی ندارد میتوانید او را ببرید.»
(به نقل از مادر شهید)
هم مونسِ مادر در خانه، هم مدافعِ وطن در جبهه
مونس و غمخوار من بود و از هیچکاری در خانه دریغ نمیکرد. حتی ظرف و لباس هم میشست و خانه را هم جارو میکرد. بسیار خانواده دوست بود. برادرها و خواهر و فرزندانشان را دوست داشت و به یک چشم به آنها نگاه میکرد.
(به نقل از مادر شهید)
انتهای متن/