آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۳۶۱۷
۱۱:۰۰

۱۴۰۵/۰۴/۱۵
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۳»

هشدار و بازگشت به پایگاه

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «مسیر ما جای دیگر بود که برگردیم، ولی آن محوطه روشن بود و ما نمی‌توانستیم فرار کنیم. باز هم برگشتیم از همان طرف که آمده بودیم. در همان کوچه، یک زن دیدم که دارد به ما می‌گوید کومله آمده در کمین، ولی نمی‌شناخت که ما آمدیم...» متن کامل قسمت سوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


هشدار و بازگشت به پایگاه

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید حجت‌اله باقری چهارم خردادماه ۱۳۴۶، در روستای «رودبال» از توابع شهرستان فیروزآباد چشم به جهان گشود. او در دوران جوانی، همزمان با تلاطم‌های روزگار، طعم شیرین تعهد را با تشکیل خانواده در سال ۱۳۶۴ تجربه کرد؛ اما ندای حق‌طلبی، او را از زندگی نوپا جدا کرد و به میدان‌های نبرد کشاند. این شهید والامقام که تحصیلات خود را تا مقطع اول راهنمایی پشت سر گذاشته بود، با روحیه‌ای بسیجی لباس رزم بر تن کرد و به‌عنوان تک‌تیرانداز راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد. سرانجام در بیستم تیرماه ۱۳۶۴، در پاسگاه مرزی «بیات» دهلران، در حالی که مردانه در برابر دشمن ایستاده بود، بر اثر اصابت ترکش به دست و پا، به قافله شهدا پیوست. پیکر پاکش در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

متن خاطره خودنوشت قسمت «۳» : حمله به پایگاه

در شب سوم آذر ماه سال ۱۳۶۲ بود که من در ساعت ۸ تا ۱۰ نگهبان بودم. موقعی که نگهبانی من تمام شد و به پایین آمدم، تلویزیون نگاه می‌کردم که چند دقیقه‌ای طول نکشید که به یک‌باره نارنجک تفنگی به پشت اتاق خورد و ترکش آن به پنجره گرفت، ولی چند نفر که بودیم الحمدالله طوری نشدیم.

کمین در کوچه‌های دشمن

در شب چهارم شهریور ماه سال ۱۳۶۲ بود که ما ۸ نفر بودیم؛ رفتیم در کمین دشمن. کوچه‌ای بود که پستی و بلندی زیاد داشت و من با برادر کریم باقری که بچه نورآباد بود، پایین قرار گرفته بودیم. رو به روی ما یک ساختمان بود که دشمن در آن‌جا داشت با تیر دیگر برادران را می‌زد، ولی ما را نمی‌دید. یک‌بار برادر باقری را دیدم که یک رگبار کرد و زود فرار کرد؛ من هم به دنبال آن دویدم که دیدم همین‌طور دارد پشت سر ما تیر می‌ریخت.

هشدار و بازگشت به پایگاه

مسیر ما جای دیگر بود که برگردیم، ولی آن محوطه روشن بود و ما نمی‌توانستیم فرار کنیم. باز هم برگشتیم از همان طرف که آمده بودیم. در همان کوچه، یک زن دیدم که دارد به ما می‌گوید کومله آمده در کمین، ولی نمی‌شناخت که ما آمدیم.

دیدم ۳ تن از برادران نیامدند؛ من با باقری باز رفتیم و در کمین، باز نیامدند. دیگر نتوانستیم برویم، دشمن کمین زده بود و یک‌بار دیدیم آنها هم آمدند. به خدا قسم چنان تیر برای من و باقری می‌زدند که گفتیم دیگر نمی‌توانیم جان به در ببریم. باز هم خدا کمک کرد و همگی سالم برگشتیم به پایگاه. روحیه به همدیگر می‌دادیم و آمدیم دعا کمیل شروع کردیم و خدا خواست. والسلام.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه