آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۲۹۰۵
۱۲:۳۶

۱۴۰۵/۰۳/۳۰
مادر جانباز جنگ ۱۲ روزه و شهید جنگ رمضان «عرفان کشاورزکیا»:

از اذان صبح تا اذان مغرب؛ روایت مادری که پسرش را در پازل ظهور، جمعه‌ها و حضرت زهرا(س) گم کرد

مادر شهید جانباز جنگ ۱۲ روزه و شهید جنگ رمضان «عرفان کشاورزکیا» می‌گوید: عرفان از اذان صبح روز شهادت حضرت زهرا (س) به دنیا آمد و تا اذان مغرب روز جمعه‌ای که در گلزار شهدا آرام گرفت، زندگی‌اش یک شهید تمام‌عیار بود. پسرم چهار سال پیش گفت که جنگ با اسرائیل، نشانه ظهور است؛ خودش رفت تا پرچم را به دست امام زمان (عج) برساند و در نهایت، آرزوی نابودی اسرائیل را با خون خندانش، در پیکر بی‌نشان همرزمانش گره زد.


از اذان صبح تا اذان مغرب؛ روایت مادری که پسرش را در پازل ظهور، جمعه‌ها و حضرت زهرا(س) گم کرد

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، در میان طوفان‌های سنگینِ جنگ‌های نیابتی و وعده‌های صادقانه‌ الهی، گاهی یک جوانِ بی‌ادعا، همه نشانه‌ها را در خود جمع می‌کند؛ نشانه‌هایی که از «جمعه‌ تولد» تا «جمعه‌ تشییع»، از «آرزوی نابودی اسرائیل» تا «انتخاب هوافضا» و از «پنهان‌کاری عاشقانه» تا «یک کلیپ و پیام نوشتاری روز مادر» را در بر می‌گیرد. شهید «عرفان کشاورزکیا»، جانباز جنگ ۱۲ روزه و شهید جنگ رمضان، نه یک سرباز عادی، که روایتگر نسلی است که «ظهور» را در میدان مبارزه با اسرائیل معنا می‌کند؛ نسلی که می‌داند تا پرچم به دست امام زمان(عج) نرسد، جنگ تمام نمی‌شود.

مادرش، بانویی که از بچگی، بوسه‌های پسرش بر ضریح امامزاده‌ها را دیده و دل‌نوشته‌های کلاس هفتمی‌اش را که با خدای خود از «پشیمانی و آرزوی ظهور» سخن می‌گفت، در دفترچه‌ای نگه داشته، اکنون با همان دستانی که ناخن‌های نوزادیِ عرفان را لای چسبی نگه می‌داشت، از معجزه‌ای می‌گوید که خدا در حقّ او رقم زد: پسری که در روز شهادت بانوی دو عالم به دنیا آمد، در ایام سوگ امیرالمومنین(ع) به خاک سپرده شد، و پیکرش، با آن همه زخم ریه و خون‌آوردگی در جنگ، آن‌قدر عزیز بود که خدا خواست با «دی‌ان‌ای»اش، ماجرای وصیتش را برای همگان به تصویر بکشد.

این مصاحبه، روایتی از زبان مادری است که آرزوی پسرش برای «نابودی اسرائیل» را با چشم خود از زبانش شنید، و امروز در مزارش، بر همان خاکی که عرفان سال‌ها پیش بغلش کرد و گفت «جای من است»، با خاطراتی از «لبخند همیشگی»، «معدل‌های بیست»، «چایخانه‌ شهید حسن‌نصرالله» و «پیام تبریکی» که در آن نوشته بود «اندازه همه دنیا دوستت دارم»، می‌گوید که این مسیر، نه یک تصادف، که پازل الهی ظهور است. آنچه می‌خوانید، مشروح روایت مادری است که پسرش را به ولایت‌فقیه و شهادت سپرد، تا پرچم، یک روز به دست خود امام زمان(عج) برسد.

از اذان صبح تا اذان مغرب؛ روایت مادری که پسرش را در پازل ظهور، جمعه‌ها و حضرت زهرا(س) گم کرد

طلوعی در سوگ حضرت زهرا(س) و عطش شهادت از کودکی

ام‌البنین کشاورزشعبانی مادر شهید عرفان کشاورزکیا با اشک و لبخند، روایت زندگی پسرش را این‌گونه آغاز می‌کند: «عرفان دوازدهم تیر ماه سال ۱۳۸۳، سحرگاه اذان صبح، درست در روز شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) به دنیا آمد. من ۲۲ ساله و پدرش ۲۷ ساله بودیم که این هدیه آسمانی به خانه‌مان آمد. از همان روز اول، لبخند بر لب داشت؛ تا آخرین لحظه شهادت هم، همرزمانش گفتند که با لبخند از دنیا رفت. همیشه آرزوی شهادت داشت؛ حتی وقتی بچه بود و در گلزار شهدا قدم می‌زدیم، یک‌باره مرا بغل کرد و روی همان خاکی که امروز مزارش شده، سر خم کرد و گفت: "مامان، اینجا جای من است." مادرش می‌گوید: عرفان از روزهای اول که به دنیا آمد می‌خندید و تا آخرین روز هم که به شهادت رسید لبخند در چهره‌اش بود، همان طور که موقع شهادت چهره زیباش رو ندیدم اما می‌گفتند که عرفان موقع شهادت خندان بود با همون خنده از دنیا رفت و یکی از ویژگی‌هایش خوش‌خندش بود. از روزهای اول همه یادگاری‌هاش را نگه می‌داشتم ناخن‌هاش رو لای چسبی نگه می‌داشتم اولین باری که موهاش رو کوتاه کردم یا اولین دندانی که افتاد من نگه می‌داشتم کارت واکسیناسیونی که دونه دونه رفتیم انجام دادیم یا کارنامه‌های اولش را نگه داشته بودم و به پسرم گفتم اگر نامزد کنی همه فیلم‌ها و عکس‌ها را نشان نامزدت می‌دم. علاقه زیادی به اهل‌بیت(ع) داشت. از بچگی امامزاده که می‌رفتیم همیشه مرقد امامزاده‌ها را بوس می‌کرد با عشق و ذوق می‌بوسید. خودمان تعجب می‌کردیم. همین‌جوری قد کشید بزرگ شد و وارد دبیرستان شد. عرفان از روزهای اول اهل نماز، مکبری و اذان گفتن بود. از پیش‌دبستانی که می‌آمد مقارن با اذان ظهر بود. آن موقع مسجد موسی‌جعفر(ع) در خیابان حیدری می‌رفتیم با هما ن لباس‌های مدرسه مکبری می‌کرد.»

از اذان صبح تا اذان مغرب؛ روایت مادری که پسرش را در پازل ظهور، جمعه‌ها و حضرت زهرا(س) گم کرد

شاگرد ممتازی که هوافضا را برای جنگ با اسرائیل انتخاب کرد

مادر شهید با افتخار از پشتکار عرفان می‌گوید: «کلاس هفتم شاگرد ممتاز بود. عکس‌اش را در بیلبورد مدرسه زده بودند. وقتی به مدرسه رفتیم تا کارنامه بگیریم عکس‌اش را نشانم داد و گفت از سال بعد همیشه عکس من در این بیلبوردهاست و همیشه معدل من بیست است. گفتم واقعاً؟ گفت واقعاً حالا می‌بینی مامان که هر سال معدل من بیست می‌شود و عکس من در بیلبوردهاست. تا دیپلم، معدلش همیشه ۲۰ بود. عکس‌اش هر سال روی بیلبورد مدرسه می‌درخشید.

از اذان صبح تا اذان مغرب؛ روایت مادری که پسرش را در پازل ظهور، جمعه‌ها و حضرت زهرا(س) گم کرد

راز پنهان‌کاری و خون‌آوردگی در جنگ ۱۲ روزه

مادر با حسرت از ناگفته‌های پسرش می‌گوید: «هیچ‌وقت نمی‌دانستیم کارش چیست و کجا مشغول است. فقط بعد از شهادت فهمیدیم که در جنگ ۱۲ روزه، دو - سه بار خون بالا آورده و ریه‌هایش درگیر شده بود، اما هیچ‌وقت به ما نگفت. حتی محل کارش را هم نمی‌دانستیم. پسرم همیشه به من و پدرش می‌گفت: "تشییع من خیلی شلوغ می‌شود." و راست می‌گفت؛ روز تشییع، روز قدس و همزمان با شب‌های احیا، باشکوه تمام برگزار شد. شهادتش دهم اسفند ماه سال 1404 در اشتهارد پادگان هوافضای المهدی(عج) بود.»

از اذان صبح تا اذان مغرب؛ روایت مادری که پسرش را در پازل ظهور، جمعه‌ها و حضرت زهرا(س) گم کرد

 

معجزه دی‌ان‌ای و خاکسپاری در جمعه‌ها و ایام سوگواری

مادر شهید با نگاه به تقدیر الهی ادامه می‌دهد: «پیکر عرفان قابل شناسایی بود، اما همرزمانش بی‌نشان بودند. به ناچار از پسرم دی‌ان‌ای گرفتند؛ انگار خدا خواست شرایطی فراهم شود که پیکرش در روز قدس، جمعه‌ ۲۲ اسفند، همزمان با بزرگداشت شهدا و شب‌های احیا، میان هیئت‌ها بگردانده شود و با حضور مردم تشییع گردد. او روز جمعه به دنیا آمد، روز جمعه به خاک سپرده شد؛ در روز شهادت حضرت زهرا(س) متولد شد و در ایام سوگواری حضرت امیرالمومنین(ع) آرام گرفت. این‌ها هیچ‌کدام تصادفی نیست؛ این پازلی است که خدا چیده است.»

از اذان صبح تا اذان مغرب؛ روایت مادری که پسرش را در پازل ظهور، جمعه‌ها و حضرت زهرا(س) گم کرد

وصیت‌نامه زنده شهید؛ از حلالیت تا پشت ولایت‌فقیه

مادر شهید، فرازهایی از وصیت عرفان را بازگو می‌کند: «همیشه می‌گفت: "اول از همه حلالیت می‌طلبم از هر کسی که حق یا دینی بر گردن من دارد؛ اگر دل کسی را شکستم، مرا ببخشند تا در آن دنیا رفیق هم باشیم. اگر به محرم نرسیدم، شب‌های جمعه و روضه‌های محرم، قطره‌ای اشک بریزید و ما را یاد کنید. پشت ولایت‌فقیه باشید؛ پشت حضرت آقا باشید تا پرچم را به دست خود امام زمان(عج) برسانیم." و تاکید می‌کرد: "حتماً در این راه باشید تا عاقبت همه‌مان به شهادت ختم شود." شهید کشاورزکیا بعد از دو سال ازدواج پدر و مادرش در دوازده تیر سال هشتاد و سه موقع اذان صبح که می‌گفت به دنیا آمد مادرش بیست و دو ساله و پدرش بیست و هفت ساله بودند که این هدیه زیبا به این خانواده داده شد.»

از اذان صبح تا اذان مغرب؛ روایت مادری که پسرش را در پازل ظهور، جمعه‌ها و حضرت زهرا(س) گم کرد

دل‌نوشته‌های کلاس هفتمی که آرزوی ظهور داشت

مادر شهید با شگفتی از یادگاری‌های پسرش می‌گوید: «وقتی وسایلش را نگاه می‌کردم، یک دفترچه خاطرات شبیه یک تقویم بود، دل‌نوشته‌ای که گویی یک مرد چهل - پنجاه ساله خطاکار نوشته، پیدا کردم. نوشته بود: "خدایا در راه خودت و قرآنت یاری‌ام ده تا بتوانم راه بزرگ پیامبران و امامان(ع) را ادامه دهم و قدرتی بر من عطا کن تا در این راه سخت و استوار باشم و کمکم کن تا در برابر شیطان پلید پیروز گردم. خدایا تمام گناهان و اشتباهاتم را ببخشید من از هر خطایی که از اولین روز زندگی‌ام تا به امروز انجام دادم پشیمانم پس مرا ببخش و یاری‌ام ده. خدایا کمکم کن تا دیگر گناه و خطا نکنم و در این راه الگو و پشتوانه‌ای نشانم بده و کمکم کن تا دیگر خطایی نکنم. خدایا پشیمانم. من را ببخش. می‌دانم که من را می‌بخشی. چون همه می‌گند تو خیلی مهربونی و همه را می‌بخشی. خدایا کمکم کن تا چیزهای بد و چیزهایی که مانع یادگیری در زندگی‌ام در زندگی می‌شود از ذهنم خارج شود و به آرامش درونی خودم برسم می‌دانم که کمکم می‌کنی دست‌های خالی‌ام را پر می‌کنی پس هر چه زودتر کمکم کن تا به آرزوهایم برسم. خدایا من را ببخش و کمکم کن تا اخلاق من و همه مردم دنیا درست شود. خدایا از ته دل عاشقت بشم. پس من را به آرزویم برسانم و ان‌شاءالله امام زمان(عج) به زودی ظهور کند. خدایا آرزوی همه را برآورده کن." و این آرزوی ظهور را با مبارزه با اسرائیل پیوند زده بود.»

از اذان صبح تا اذان مغرب؛ روایت مادری که پسرش را در پازل ظهور، جمعه‌ها و حضرت زهرا(س) گم کرد آخرین سال مادر؛ ابراز عشقی که رو نشد

مادر شهید با بغض از آخرین هدیه روز مادر عرفان می‌گوید: «آخرین روز مادر سال گذشته بود پیام تبریک از موبایل برام فرستاد و به من هدیه داد. احساس کردم که یک روز مادر متفاوتی نسبت به سال‌های گذشته است. عرفان خیلی خجالتی بود و احساساتش را خیلی روش نمی‌شد بروز بدهد. لذا یک کلیپ با مضمون زحمات مادر و پیامی که نوشته بود: "مامان جونم روز مبارک خیلی مبارک خدا را شکر هر بار که من می‌گم مامان جوابش را با صدای قشنگ شما می‌شنوم خدا را شکر می‌کنم مادری به زیبایی و مهربانی شما دارم شما خیلی خیلی زحمت کشیده و می‌کشید ببخشید که من نتوانستم قدردان زحمات شما باشم ولی من هیچ وقت نتوانستم آن طور که بایم قدردان زحمات شما باشم ببخشید اگر گاهی اوقات اذیتتون کردم یا آن طور که شما می‌خواستید نبودم من تا به حال در عمرم هیچ مادری به خوبی شما ندیدم خیلی دوست داشتم این حرف‌ها را حضوری بهتون می‌زدم اما خوب روم نشد خلاصه خیلی خیلی خیلی خیلی دوستت دارم اندازه تمام دنیا دوستت دارم و عاشقتم." که من هم در جوابش نوشتم: "ممنون پسر گلم تو هم بهترین پسر دنیا ان‌شاءالله خوشبخت و عاقبت‌بخیر بشی عزیزم." در جوابم باز نوشت: "ممنون مامان جونم." مادر می‌گوید احساس می‌کنم این آرزویی که براش کردم عاقبت‌بخیری و خوشبختی. همین آرزو برآورده شد براش. اما خیلی خیلی زود برآورده شد.»

از اذان صبح تا اذان مغرب؛ روایت مادری که پسرش را در پازل ظهور، جمعه‌ها و حضرت زهرا(س) گم کرد

حضور مادر در گلزار و بوسه شهید بر خاک آرامش

مادر شهید کشاورزکیا، روایت تأمل‌برانگیزی از روزهای پایانی عرفان بیان می‌کند: «ایام ماه صفر که بود گلزار شهدا یک مراسم بود ما هم خانوادگی رفته بودیم وقتی که مراسم تمام شد آخرش شب بود. من و عرفان در گلزار شهدا قدم می‌زدیم به مکانی که گودبرداری و کنده‌ شده بود رسیدیم همین‌جوری یهویی من را بغل کرد و دقیقا همان مکان را که محل شهادتش امروز است. سرشو خم کرد و گفت: "مامان داخل این خاک که تله‌ای از خاک بود و سیمان هم ریخته بودند اینجا جای من است." و دقیقاً همان جا دفن شد.

یک روز دانشجو بود به نمایشگاه کتاب قرآن رفته بود و یک قرآن سبز کوچک خریده بود که همراهش بود از این کتاب برای دیگران هم خریده بود تا هدیه بدهد و اولین چیزی هم که برای امر ازدواج گرفته بود همین کتاب قرآن بود که به یادگار ماند.

پسرم همه‌ یادگاری‌هایش را از ناخن و موی اول تا کارنامه‌ها و اولین قرآن سبزی که برای ازدواجش خریده بود، به جا گذاشت؛ قرآنی که حالا برای من، یادگار پسری است که از اذان صبح تا اذان مغرب، شهیدگونه زیست و در نهایت، در راه نابودی اسرائیل و تحقق ظهور، جان خود را نثار کرد. مادرش می‌گوید: شناسنامه پسر من که از اذان صبح به دنیا آمد روز شهادت حضرت زهرا(س) بود و روز جمعه و تا اذان مغرب که آن طور که برایم تعریف می‌کنند اذان مغرب بود یعنی عرفان من از اذان صبح تا اذان مغرب یک زندگی شهیدگونه داشته و دقیقاً روز جمعه به خاک سپرده شد. روز جمعه به دنیا آمد روز جمعه به خاک سپرده شد. شهادت حضرت زهرا(س) به دنیا آمد و در ایام سوگواری شهادت حضرت امیرالمومنین(ع) به خاک سپرده شد و این‌ها هیچ‌کدام اتفاقی نیست و همه این‌ها همه کارهای خداست و پازلی است که در کنار هم قرار گرفته است.»

از اذان صبح تا اذان مغرب؛ روایت مادری که پسرش را در پازل ظهور، جمعه‌ها و حضرت زهرا(س) گم کرد

جنگ با اسرائیل، مقدمه‌ای برای ظهور است

مادر شهید کشاورزکیا با چشمانی پر از ایمان می‌گوید: «عرفان می‌دانست که جنگ با اسرائیل، مقدمه‌ای برای ظهور است. او با شجاعت، آگاهی و عشق به اهل‌بیت(ع)، راهی شد که امروز الگوی نسل جوان است. از صحبت‌های پسرم طی فیلمی شنیدم که گفت: "اگر محرم نرسیدیم، در روضه‌ها ما را بی‌نصیب نگذارید." حالا من مادر شهید، به همه می‌گویم که این مسیر، مسیر حقیقت است؛ پشت ولایت‌فقیه باشید تا ان‌شاءالله پرچم به دست صاحب‌الزمان(عج) برسد و همه‌ ما عاقبت‌مان به شهادت ختم شود. عرفان رفت، اما پیامش ماند: آرزوی نابودی اسرائیل و عشق به شهادت، رمز بقای این انقلاب است.»


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه