آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۲۶۷۷
۱۰:۲۴

۱۴۰۵/۰۳/۲۷
گفت‌و‌گو با پدر و مادر شهید جنگ رمضان «سیدمهدی سیدالنگی»

وقتی خادم شهدا، خود «آبروی محله» شد

سیدمهدی در روستا برنامه‌ای به نام «آبروی محله» راه انداخته بود. برای شهدای هر محله مراسم می‌گرفت، یادواره برگزار می‌کرد و نمی‌گذاشت نامشان فراموش شود. همیشه می‌گفت هر محله‌ای به شهیدش افتخار می‌کند و شهید، آبروی آن محله است. حالا خود سیدمهدی آبروی یک محله و روستا شده است.


وقتی خادم یاد شهدا، خود «آبروی محله» شد

شهید «سیدمهدی سیدالنگی» هفدهم مهر ماه ۱۳۷۴، در روستای النگ شهرستان کردکوی است نام پدر ایشان رسول سیدالنگی و نام مادر ایشان عاطفه سادات ابطحی است. شهید در گروه موشکی الحمید سپاه فعالیت داشت و در ۲۷ اسفندماه سال ۱۴۰۴، به همراه ۱۸ نفر از همکارانش در سایت موشکی در پی حمله دشمنی آمریکایی - صهیونی به این سایت به درجه رفیع شهادت نایل گردید. امنیت، آرامش و اقتدار امروز ایران اسلامی، مرهون ایثار و فداکاری فرزندان غیوری است که جان خود را در راه دفاع از میهن تقدیم کردند. شهید والامقام، از فعالان گروه موشکی الحمید سپاه، با ایمان، اخلاص و روحیه‌ای مجاهدانه در مسیر پاسداری از عزت و امنیت کشور گام برداشت و نام خود را در شمار جاودانگان این سرزمین ثبت کرد.

نوید شاهد گلستان، اکنون پای صحبت پدر و مادری نشسته است که صبر و استقامتش جلوه‌ای روشن از ایمان و عشق عمیق به فرزند است؛ پدری که با قلبی آکنده از دلتنگی، اما با روحی سرشار از افتخار، از فرزندی سخن می‌گوید که در کسوت سربازی و در صف مقدم مدافعان امنیت مأموریت‌های دیپلماتیک فراجا گام برداشت و سرانجام در راه پاسداری از حریم امنیت ملی و صیانت از آرامش میهن، به فیض عظمای شهادت نائل آمد. آنچه در ادامه می‌آید، روایت دل‌های صبوری است که یاد و راه فرزند شهیدشان را زنده نگاه داشته‌اند و تقدیم حضور علاقه‌مندان می‌شود. نوید شاهد گلستان این‌بار به خانه‌ای قدم گذاشته است که عطر صبر و ایمان در آن جاری است؛ خانه‌ای که پدر و مادری داغدار، اما سرافراز، از فرزندی سخن می‌گویند که در کسوت پاسداری و در سنگر توان موشکی سپاه، برای عزت و امنیت ایران اسلامی مجاهدت کرد و سرانجام با نثار جان خویش، نامش را در شمار جاودانگان این سرزمین ثبت نمود. روایتی که پیش‌رو دارید، حکایت دل‌هایی استوار است که در میان دلتنگی، به عهدی که با خون فرزندشان بسته‌اند وفادار مانده‌اند و راه او را چراغ روشن فردای این سرزمین می‌دانند. 

 

وقتی خادم یاد شهدا، خود «آبروی محله» شد


تولد سید مهدی؛ هدیه‌ای از برکت حضرت مهدی (عج)


رسول پدر شهید «سیدمهدی سیدالنگی» گفت: خداوند به ما دو فرزند عطا کرد؛ فرزند اول‌مان فاطمه‌سادات و فرزند دوم‌مان سیدمهدی بود. زمانی که همسرم سیدمهدی را باردار بود، در روز‌های پایانی بارداری پزشکان به ما گفتند که باید ۱۴ روز پیش فرزندتان به دنیا می‌آمد و اگر تا یکی دو روز آینده متولد نشود، ممکن است جانش به خطر بیفتد. آن روز‌ها نگرانی زیادی داشتیم، اما لطف و رحمت خدا شامل حال ما شد و پسرمان به سلامت به دنیا آمد. به همین دلیل نام او را مهدی گذاشتیم؛ چون باور داشتیم این فرزند به برکت عنایت حضرت مهدی (عج) به ما بازگردانده شد. از همان زمان، هر سال هم‌زمان با سالروز ولادت حضرت مهدی (عج)، جشنی به نیت سلامتی و ظهور ایشان برگزار می‌کردیم.


از مکتب مسجد تا سنگر دفاع از میهن


سید مهدی از همان سال‌های کودکی با مسجد و نماز انس گرفت و در فضایی معنوی رشد یافت. هم‌زمان با تحصیل در مدرسه، در کلاس‌های قرآن و علوم دینی نیز شرکت می‌کرد و با جدّیت، مسیر آموزش علمی و مذهبی را در کنار هم می‌پیمود. او هر روز هنگام نماز، دو پدربزرگ سالخورده و نابینای خود را همراهی می‌کرد و آنان را به مسجد می‌برد؛ خدمتی عاشقانه که نشان از روحیه مسئولیت‌پذیر و مهربانش داشت.
پس از پایان دوره ابتدایی، در آزمون مدارس نمونه دولتی شرکت کرد و در مدرسه نمونه دولتی بندرگز پذیرفته شد و دوران تحصیل متوسطه خود را همان‌جا به پایان رساند. پس از اخذ دیپلم، در رشته مهندسی برق و الکترونیک دانشگاه چابهار قبول شد و تحصیلات دانشگاهی خود را با موفقیت به اتمام رساند.
با توجه به علاقه عمیقی که به خدمت در سپاه داشت، پس از فارغ‌التحصیلی به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست. مسئولیت اصلی او در رسته مخابرات و ماهواره بود، اما به دلیل روحیه جهادی و علاقه‌مندی به حوزه‌های عملیاتی، با دیگر رسته‌ها نیز همکاری فعال داشت. او حتی شخصاً درخواست داده بود تا در گروه موشکی ۱۱۶ سپاه، مستقر در الحدید بندرعباس، فعالیت کند.
سیدمهدی در جریان مأموریت‌های عملیاتی نیز حضور داشت و با روحیه‌ای متعهد و استوار، در مسیر دفاع از امنیت و اقتدار کشور ایفای نقش کرد.


بابا، دعا کن دست خالی نمانم


وقتی جنگ آغاز شد و خبر شهادت فرماندهان و هم‌رزمانشان رسید، سیدمهدی دیگر مثل همیشه نبود. حال و هوایش تغییر کرده بود؛ کمتر می‌خندید و اندوه عجیبی در چهره‌اش دیده می‌شد، انگار این اتفاقات بار سنگینی بر دلش گذاشته بود. با وجود فضای عزاداری و شرایط سخت آن روزها، بچه‌ها در پشت لانچر با روحیه و توان بالا ایستادگی کردند و مأموریت‌های خود را با موفقیت انجام دادند. روز پنجم جنگ، مهدی به من گفت: «بابا، ما تا حالا چند عملیات موفق لانچری انجام داده‌ایم.» از برخی مناطق عملیاتی از جمله جزایر هرمز، لارک و قشم، مأموریت‌های پرتاب انجام می‌شد و او با جدیت و احساس مسئولیت از نقش خود و همرزمانش در این عملیات‌ها سخن می‌گفت. همیشه به من می‌گفت: «بابا، برای من دعا کن که دست خالی نمانم.» بعد هم با اطمینان خاصی می‌گفت: «این دیگر آخرین جنگ ماست؛ بعد از این دیگر جنگی در ایران اتفاق نخواهد افتاد.»

مهدی زیاد از شهادت صحبت می‌کرد. همیشه می‌گفت: «اگر شهید نشوی، بالاخره روزی از دنیا می‌روی.» ما که پدر و مادرش بودیم، طبیعی بود از شنیدن این حرف‌ها ناراحت شویم و به او بگوییم از این چیز‌ها نگوید. اما او با آرامش سعی می‌کرد ما را راضی کند و نگاهش به شهادت را برایمان توضیح دهد. می‌گفت: «اگر فقط بمیرم، واقعاً از بین رفته‌ام؛ اما اگر شهید شوم، زنده‌ام و همیشه کنار شما می‌مانم.»


تا زنده‌ام نمی‌گذارم چراغ پایگاه خاموش شود


سیدمهدی در کار‌های فنی یک نُخبه به تمام معنا و به‌قول معروف آچار فرانسه بود؛ هر کاری از دستش برمی‌آمد. در سخت‌ترین شرایط، از قطع شدن کابل‌های اینترنت زیر دریا تا تعمیر دکل‌های مخابراتی که توسط دشمن هدف قرار می‌گرفت، سیدمهدی داوطلب اول بود. با شجاعتی مثال‌زدنی، بلافاصله دکل‌هایی را که پهپاد‌های دشمن آسیب می‌زدند، ترمیم می‌کرد. می‌گفت: «اگر پیام فرمانده به ما نرسد، پایگاه عملاً تعطیل است و قدرت دفاع نخواهیم داشت؛ تا زنده‌ام، نمی‌گذارم چراغ این پایگاه خاموش شود و تا آخرین نفس هم بر این عهد ماند.»


او پدر شدن را شنید، اما سنگر را ترک نکرد


او به‌خاطر حساسیت مسئولیتش خیلی کم به مرخصی می‌آمد، اما کافی بود بشنود در روستا یادواره شهدا برگزار می‌شود؛ هر طور بود خودش را می‌رساند. عاشق شهدا بود و در کار‌های فرهنگی و برگزاری مراسم‌ها همیشه پیش‌قدم می‌شد. در بحبوحه نبرد، درست دو سه روز قبل از شهادتش، متوجه شدیم همسرش باردار است. با خوشحالی به او زنگ زدم و گفتم: «باباجان، تو که مأموریتت را انجام دادی و پایگاه‌های دشمن را زدی، حالا که قرار است پدر شوی، برگرد پیش ما.»، اما مهدی با لحنی آرام و مصمم گفت: «بابا، مراقب یادگارم باشید و او را خوب تربیت کنید. برای همسرم هدیه بگیرید، اما من نمی‌توانم سنگر را رها کنم. این جنگ بسیار حیاتی و آخرین نبرد است؛ اگر این مرحله را پشت سر بگذاریم، دیگر دشمن جرئت زورگویی در این منطقه را نخواهد داشت. شک نکنید که به قله نزدیکیم.» سیدمهدی در همان مسیرِ وصال به معشوق و در راه دفاع از اقتدار میهن، به آرزوی دیرینه‌اش رسید و آسمانی شد.


شناسایی با یک پا؛ معجزه‌ای در میان آتش و انفجار


دو روز بود که سیدمهدی با ما تماس نگرفته بود. دل‌نگرانی عجیبی به جان‌مان افتاده بود. مادرش با همسر یکی از دوستانش تماس گرفت. آن خانم با صدایی بغض‌آلود گفت: «تسلیت می‌گویم… پسرتان همراه با ۱۸ نفر از همرزمانش به شهادت رسیده است.» پس از آن از ما خواستند برای شناسایی پیکر‌ها مراجعه کنیم. شرایط بسیار سخت بود؛ پیکر شهدای لانچری به‌دلیل شدت انفجار و آتش‌سوزی، آسیب‌های فراوان دیده بودند و شناسایی برخی از آنها به‌سادگی ممکن نبود.
اما شناسایی سیدمهدی برای ما شبیه یک معجزه بود. آخرین باری که به مرخصی آمده بود، مادرش با محبت به پاهایش نگاه می‌کرد و آنها را با پا‌های خودش و من مقایسه می‌کرد. وقتی خبر شهادتش رسید، گفتند تنها بخشی از پیکر که سالم مانده، یکی از پا‌های اوست و سایر اجزا به‌شدت آسیب دیده است. تصویری از همان پا برایمان فرستادند. وقتی عکس را به همسرم نشان دادم، بی‌درنگ گفت: «این پای پسر من است، مطمئنم.» و با بغض اضافه کرد: «آخرین بار خوب به پاهایش نگاه کرده بودم… یادم هست.» در چهارم و پنجم فروردین‌ماه، مراسم وداع و تشییع پیکر پاک سیدمهدی با حضور پرشور و باشکوه مردم برگزار شد. جمعیت زیادی برای بدرقه آمده بودند. پیکر این شهید عزیز در گلزار شهدای روستای النگ آرام گرفت و نامش در کنار دیگر شهیدان آن دیار جاودانه شد.


از تولدی پراضطراب تا شهادتی آسمانی


عاطفه سادات ابطحی مادر شهید «سیدمهدی سیدالنگی» گفت: من در ۱۳ سالگی با سیدرسول ازدواج کردم و حاصل این زندگی، یک دختر و یک پسر بود. پسرم سیدمهدی، از همان آغاز تولدش نشانه‌هایی خاص داشت. وقتی می‌خواست به دنیا بیاید، پزشکان امید چندانی نداشتند و می‌گفتند ممکن است حتی قبل از تولد از دنیا برود. دل‌نگرانی‌های زیادی را پشت سر گذاشتیم، اما خدا خواست و سالم به دنیا آمد.
در طول زندگی‌اش هم چند بار به شکل عجیبی از مرگ نجات پیدا کرد. یک‌بار در زمین کشاورزی داخل چاه افتاد که به لطف خدا و با متوجه شدن برادرم، به‌موقع نجات پیدا کرد. بار دیگر تصادف شدیدی داشت؛ ماشین چندین بار چرخید و واژگون شد، اما مهدی کاملاً سالم ماند. همیشه با خودم می‌گفتم خدا او را برای خودش نگه داشته است.
وقتی امروز به کودکی و نوجوانی‌اش نگاه می‌کنم، به ادب، ایمان و رفتارهایش فکر می‌کنم، می‌فهمم که سیدمهدی از همان ابتدا رنگ و بوی شهادت داشت. انگار خدا او را برای این مسیر انتخاب کرده بود و سرانجام هم به همان لیاقتی که داشت رسید.
پسرم حتی یک شب هم نمازش ترک نشد. به نماز اول وقت بسیار مقید بود. یادم هست شب حنابندانش، با وجود همه شور و شوق مراسم، ابتدا به مسجد محل رفت و نمازش را آنجا خواند و بعد به خانه برگشت و لباس مراسمش را پوشید. همه تعجب کرده بودند که حتی آن شب هم راضی نشد نمازش را در خانه بخواند و ترجیح داد به مسجد برود.


وقتی خدا نشانه‌ای برای دل مادر باقی گذاشت


پسرم ۲۷ اسفند به شهادت رسید و من یک روز بعد، یعنی ۲۸ اسفند، خبر شهادتش را شنیدم. دوم فروردین پیکرش را به خانه آوردند؛ پسرم با پای خودش رفته بود، اما این بار بی‌جان بازگشت.
به من اجازه ندادند پیکر فرزندم را ببینم. می‌گفتند شدت آسیب‌ها زیاد است؛ سر نداشت و بدنش تکه‌تکه شده بود. تنها بخشی که سالم مانده بود، پای پسرم بود.
چند روز قبل از آن، برای نیمه‌شعبان به مرخصی آمده بود. همان روز بی‌دلیل حدود بیست دقیقه درباره پاهایش با هم صحبت کردیم. کف پای مهدی مثل من صاف بود. به او گفتم: «مهدی جان، می‌دانی پاهایت چقدر شبیه پا‌های من است؟ کف پاهایت مثل من صاف است و حتی انگشت‌هایت هم شبیه من است.» بعد پاهایمان را کنار هم گذاشتیم و دیدیم واقعاً شبیه هم است.
وقتی پدرش برای شناسایی به بندرعباس رفت، با من تماس گرفت و گفت: «فقط پای مهدی سالم مانده، عکسی می‌فرستم ببین می‌توانی تشخیص بدهی یا نه.» همان لحظه که عکس را دیدم، گفتم: «مطمئنم این پای پسرم است.» و پسرم را از روی همان پا شناسایی کردیم.»


آبروی محله


سیدمهدی در روستا برنامه‌ای به نام «آبروی محله» راه انداخته بود. برای شهدای هر محله مراسم می‌گرفت، یادواره برگزار می‌کرد و نمی‌گذاشت نامشان فراموش شود. همیشه می‌گفت هر محله‌ای به شهیدش افتخار می‌کند و آبروی آن محله است. حالا خود سید مهدی شده آبروی یک محله و روستا شده است. 


قشم برایم کربلا شد


پانزده روز بعد از شهادتش به شوهرم گفتم: «بیا برویم قشم، خانه سید مهدی. ماشین‌اش هم آنجاست، برویم بیاوریم.» وقتی به قشم رسیدیم، برای من آنجا مثل کربلا بود؛ چون پسرم دیگر نبود. دلم آرام نمی‌گرفت.


درخواست از دوستان مهدی


به دوستانش متوسل شدم و گفتم: «من از تربت پسرم می‌خواهم؛ از همان جایی که شهید شده. نصف بدن پسرم در قشم جا مانده. از تربتش برایم بیاورید. حتی اگر یک ذره خاک هم باشد، به من بدهید.»


آخرین یادگار


دیدم برایم یک پیراهن آوردند. پرسیدم: «این چیست؟»
گفتند: «این آخرین لباسی است که تن مهدی بوده. وقتی دکل مخابرات را زدند، مهدی پیراهنش را درآورده بود تا برود بالای دکل و آن را درست کند. وقتی هم از دکل پایین آمد، دیگر پیراهن را نپوشید… و بعد از همان ماجرا شهید شد.»
آن پیراهن شد آخرین یادگاری که از پسرم برایم آوردند.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه