سردار سرلشکر پاسدار حاج محمدحسن محققی و یک مأموریت ناتمام
شلمچه بوی باروت میداد. باد داغی که از روی خاکریزها میگذشت، گرد و خاک آغشته به دود و خون را در هوا میپاشید. آسمان، دیگر رنگ آسمان نداشت؛ میان انفجار خمپارهها و رد سرخ گلولههای رسام، همهچیز در هالهای از آتش و غبار فرو رفته بود. عملیات بیتالمقدس ۷ به سختترین لحظات خود رسیده بود و دشمن بعثی با تمام توان، پاتک میزد تا زمین از دسترفته را پس بگیرد.
در آن جهنم سوزان، فرمانده گردان حبیب لشکر ۲۷ محمد رسولالله (ص)، حاج محمدحسن محققی، هنوز میان نیروهایش بود. صدای انفجارها لحظهای قطع نمیشد. زمین زیر پا میلرزید. ترکشها همچون زنبورهای خشمگین از هر سو عبور میکردند. رزمندگان، خاکریز به خاکریز میجنگیدند و هر متر از این سرزمین را با جان خود حفظ میکردند.
ناگهان انفجاری مهیب رخ داد؛ ستونی از خاک و دود به آسمان برخاست. چند نفر از نیروها خود را به محل انفجار رساندند. صحنهای که پیش چشمشان بود، هر انسانی را میتوانست از پا درآورد.
حاج حسن روی زمین افتاده بود. پای راستش از بالای زانو قطع شده بود. پای چپش بهشدت آسیب دیده و پیکرش غرق خون بود. شکم او شکافته شده و شدت جراحت به اندازهای بود که هرکس میدید، یقین میکرد دیگر امیدی باقی نمانده است.
در میان آتش و دود، یکی از کسانی که بالای سرش رسید، حاج محمد کوثری بود. او سالها بعد، وقتی آن لحظه را به یاد میآورد، هنوز حیرت در صدایش موج میزد.
حاج حسن بیحرکت افتاده بود. نشانههای حیات بهسختی دیده میشد. کوثری کنار پیکر خونین او نشست. برایش فاتحه خواند. در دلش یقین داشت که دوست و همرزمش به قافله شهدا پیوسته است. همه شواهد همین را میگفت.
در آن میدان مرگ، هیچکس باور نمیکرد چنین مجروحی بتواند زنده بماند. اما تقدیر، روایت دیگری نوشته بود. جنگ به پایان رسید، دودها فرو نشست و خاکریزها آرام گرفتند؛ وحاج حسن بازگشت؛ بازگشتی که بیشتر به معجزه شباهت داشت.
سالها بعد، همان مردی که در شلمچه همه او را شهید میپنداشتند، مسئولیتهای سنگین و سرنوشتسازی را بر عهده گرفت. هرچند بارها پیشنهاد مسئولیتهای بالاتر به او شد، اما کمتر کسی میدانست در پشت آن قامت استوار، چه رنجی پنهان شده است.
بدنش هنوز میدان جنگ را با خود حمل میکرد. پزشکان بارها هشدار داده بودند که باید مراقب باشد. عوارض آن جراحات سهمگین هر لحظه میتوانست او را از پا بیندازد. اما روح او تسلیم محدودیتهای جسم نمیشد. روز و شب برایش تفاوتی نداشت.
کار میکرد، پیگیری میکرد، مسئولیت میپذیرفت و بار دیگر خود را وقف انقلاب و مردم میکرد؛ گویی هنوز در همان خاکریزهای شلمچه ایستاده است.
بعضی شبها، وقتی فشار کار و آثار جراحات با هم جمع میشد، اطرافیانش نگران میشدند. حاج محمد کوثری بعدها با لحنی آمیخته به شگفتی و محبت میگفت:آن روز در شلمچه فکر کردم حاج حسن شهید شده است…، اما بعد از آن هم چهار بار دیگر به خاطر شدت عوارض و فشارهایی که به او آمد، باز با خودم گفتم حاج حسن شهید شده است.
اما هر بار، او دوباره برمیخاست. گویی مردی که یک بار در شلمچه از دل مرگ بازگشته بود، مأموریتی ناتمام داشت؛ مأموریتی که هنوز پایانش نرسیده بود؛ و شاید راز ماندنش همین بود؛ اینکه خداوند او را از میان آتش و خون بیتالمقدس ۷ عبور داد تا سالهای دیگری نیز در سنگری دیگر خدمت کند؛ مردی که همرزمانش شهادتش را دیدند. اما تقدیر، زمان دیگری را برای پرواز او نوشته بود.
به روایت: سردار دکترحاج محمداسمعیل کوثری
به قلم: حسین زکریائی
انتهای پیام/